استاد استادان!
جمعی از شاگردان جدید مدرسه شیوانا همراه او از راهی میگذشتند. برای استراحت زیر درختی اطراق کردند. در این هنگام جوانی را دیدند که مادر پیرش را به کول گرفته و میبرد. بعضی از شاگردان به جوان خندیدند و او را مسخره کردند. اما آن جوان بیاعتنا به سروصدای شاگردان به راه خود ادامه داد و از آنها دور شد.
شیوانا ساکت بود و هیچ نمیگفت. یکی از شاگردان برای اینکه حرفی زده باشد گفت: "به نظر شما درس ما در مدرسه تمام میشود و میتوانیم به مقام استادی برسیم؟"
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "وقتی بتوانید مانند این جوان به تمسخرهای اطرافیان بیاعتنا باشید و کاری را که میدانید درست است انجام دهید و ذرهای به نظر مسخرهکنندهها اهمیت ندهید؛ هر وقت به این درجه از اعتماد و عزتنفس رسیدید، بدانید که دیگر نیازی نیست در مدرسه بمانید. میتوانید به سراغ زندگی خودتان برويد و بقیه درسها را از زندگی بیاموزید! این جوانی که شما دیدید قبلا یکی از شاگردان نخبه مدرسه بود. هر هنر و مهارتی را به سرعت یاد میگرفت و اگر در مدرسه میماند میتوانست استاد استادان شود. اما چون مادرش نیاز به تیمار داشت، درس و مشق را رها کرد و به خدمت مادر بیمار و تنهایش همت گماشت. الان که او و بیاعتناییاش را دیدم متوجه شدم که او دیگر نیازی به ادامه حضور در مدرسه ندارد. او همین الان استاد استادان شده است!"