اگر قرار شد زنده بمانیم…
سفری میان دلتنگی، خاطره و امید در دل بیخبری
مدام با خودم تکرار می کنم «درست می شه بالاخره...» اما آخه جنگ؟ تلاش می کنم ذهن سرزنشگرم را آرام کنم در حالی که با پرخاش سوال جوابم می کند: چرا رفتی؟ دست کم الان زیر بمباران با هم بودید...دست کم الان مامان تنها نبود... به بابا فکر می کنم...بابا را ماه آپریل از دست داده بودیم و حالا جنگ تبدیل به ترومای جدیدی برایم شده است.
دست از تلاش برای آرام کردن ذهن سرزنشگرم برمی دارم و دستم را در دستش می گذارم همراهش می شوم. وارد دنیای «اگر» ها می شویم...
اگر بابا سه ماه پیش نمی رفت الان مامان تنها نبود و دو تایی با هم می رفتند گوشه ای از وطن به دور از بمب و موشک...
اگه من دانشجو نبودم و درسم را زودتر تمام کرده بودم می توانستم با درآمد قابل قبولی، مامان را پیش خودم بیاورم...
اگرهمین الان در خانهمان در خیابان سهروردی بودم دست کم با مامان برای رفتن به مامنی امن، «با هم» تلاش می کردیم...
خیره می شوم به کیف چهارخانه سبز و خاکستری ام که محل نگهداری داروهایم است...
در حال رسیدن به این نتیجه هستم که دو عدد آلپرازولام 1 بخورم و بخوابم و هیچ چی نفهمم...
نه! به قول دوست کانادایی ام میریام یک « definite no» به خودم می گویم و این بار پناه می برم به پیاده روی. ارزان ترین و قابل دسترس ترین فعالیت این روزهایم. من باید بیدار بمانم تا وقتی که تمام تک تیک های پیام های واتساپم نه تنها دو تیکه شوند که به رنگ آبی درآیند.
ساعت به وقت کانادا 6 عصر است. آهنگ های گروه بمرانی مثل همیشه برایم در نقش نجات دهنده ظاهر می شوند. آهنگ «قهرمانی در کار نیست» را پلی می کنم و تصمیم می گیرم مسیر خانه تا دانشگاه را پیاده بروم و هر کجا که خسته شدم بازگردم. می دانستم هیچ چیز دیگر مثل سابق نمی شود.
نزدیک های چهار عصر بود که شنیدم تجریش را هم زدند. چقدر با آرزو غروب های چهارشنبه با وجود تمام خستگی های بعد از صفحه بندی خیابان قائم مقام را به قصد ولیعصر ترک می کردیم و سوار اتوبوس تجریش-راه آهن می شدیم برای خوردن آش سید مهدی. و بعد پیاده می آمدیم تا باغ فردوس و اگه سر برج بود و حقوقمان واریز شده بود، به سینما هم می رفتیم.
به همشهریان کوچک و بازیگوش شهر فکر می کنم. به گربه ها که همیشه من از نزدیک و آرزو از دور، خوش و بشی با آن ها می کردیم. حتما آن ها هم خیلی ترسیده اند، به کجا پناه برده اند؟!
بر روی یک نیمکت در پارک کوچک خیابون Irvings مینشینم. همچنان همه پیامهایم یک تیک خوردهاند. مامان... آرزو... صدف... پرتو... دکتر ترانه (مشاورم)...خانم مظلومی(دبیر عربی دبیرستانم).
کانتکت هایم را به پایین اسکرول می کنم... می رسم به شخصی که سال ها پیش دوستش می داشتم. می دانم که ازدواج کرده و بچه دارد... او در این میانه جنگ چکار می کند؟ کاش دست زن و بچه اش را گرفته و در پناهگاهی ساکن باشد.
صبح زود وقتی خیره مانده بودم به ایمیل های باز نشده اینباکسم و پاسخ هایی که تا قبلازظهر میبایست می دادم، رئیسم Injie بالای سرم ظاهر شد و گفت «هی! هیچ چی هیچوقت همیشگی نیست... نه جنگ... نه پیروزی... نه غم... نه شادی... اینم می گذره... سعی کن وقتی پیام های خونده نشدهات دیده شدند تا قبل از قطع شدن دوباره اینترنت تا میتونی پیام بدی و حرف بزنی و حرف بزنی حتی با اونا که خیلی وقتا حوصله حرف زدن باهاشون رو نداری، قهری و یا به هر دلیلی از حرف زدن باهاشون فرار می کنی...»
به لیست بلند بالای پیام های تک تیک خورده خودم نگاه می کنم دو نفر دیگر را هم اضافه می کنم به این فهرست طولانی...
از نیمکت بلند می شوم. هنوز راهی نرفته ام که اینگونه خسته شده ام. آهنگ را عوض می کنم «به چیزای خوب فکر کن» بمرانی را پلی می کنم. می دانم که هیچ کدام از تصاویر ذهنیم از تهران دیگر با واقعیت سنخیتی ندارند اما ایران همان ایران است، من همان مریم و آرزو همان آرزو است. پس اگر قرار شد زنده بمانیم باز هم خاطره می سازیم حتی با بقایای خاطره های قدیمی مان درتهران قشنگ.
مریم منصوری | دانشجوی روزنامهنگاری، اتاوا – جولای ۲۰۲۵
چگونه باورهایمان را برای رهایی از بحرانهای مالی تغییر دهیم؟
ده راهکار دکتر احمد حلت برای کنار آمدن با سوگ
تفاوت بین تسلیم با پذیرش چیست ؟