در دوراهی تحجر و انعطاف باید دست به انتخاب زد!
چرا اشتباهاتمان را توجیه میکنیم؟
سالها پيش زمانی كه بيماری كزاز شيوع پيدا كرد، مردمان قبيلهاي به واسطهي خرابي دندان كودكان قوم، شش دندان از بالا و دو دندان از پايين آنها را ميكشيدند. مدتها اين رسم مقتدرانه و مصرانه اجرا ميشد، حتي زماني كه دیگر از بيماري واگيردار خبري نبود. وقتی هم كه از مردم شهر در مورد چرايي اين مسئله سؤال ميشد، آنها پاسخهايي ميدادند كه صرفا خودشان را قانع ميكرد و از نظر خودشان معتبر و پذيرا بود. آنها معتقد بودند اين عمل افراد قبيله را زيباتر نشان ميدهد.
توجيه اشتباهات ريشه در ذهن انسان دارد؛ درست است كه شايد در خفا لبخندي حاكی از غیرقابلپذیرش بودن توجیهمان بزنيم، اما ذهن فرصت زيادي براي ادامه به ما نخواهد داد و بلافاصله تصاويري را پخش ميکند كه آن را زودتر باور كنيم چرا كه معتقد است بايد وظيفهي حفاظت از ما را بهخوبی انجام دهد. واقعیت این است که حافظهي انسان، قصهگوی بینظیری است؛ در گذشته حافظه را به یک لوح مومي تشبيه ميكردند و بعد از گسترش صنعت چاپ، آن را همچون كتابي ميپنداشتند كه همهي اطلاعات را ثبت و ضبط ميكند، غافل از اينكه موريانههاي فراموشي و غرضورزي، در نهایت صفحات اين كتاب را از بين خواهند برد. امروز اما بهیادآوردن يك خاطره در حافظه، بیشتر به ساخت يك فيلم شباهت دارد؛ اينكه در هر سكانس ما قادريم محتوا را كم و يا زياد كنيم.
حافظه هرگز هرآنچه را كه دريافت ميكند بیکموکاست در اختيار ما نخواهد گذاشت بلكه با تغييراتي، تصاوير جديدي را ارائه خواهد كرد؛ به طور مثال ما در شروع يك زندگي مشترك، زيباييهاي شرايط و تناسب آن با خودمان را به غلیظترین شكل ممكن درك ميكنيم و در زمان ترك موقعيت و ازدسترفتن همان رابطه، خاطرات تلخ ذهنمان را پر خواهد كرد.
به لحظات بازگويي خاطرات دقت کردهاید؟ آن تصاوير حتي لحن دارند؛ مثلا وقتي ميخواهيم وقايع روز قبل را كه بسيار پرتنش هم بوده است گزارش كنيم، عبارات فردي كه با كلام يا عملش به ما آسيب رسانده است را متفاوت ادا ميكنيم و وقتي نوبت به خودمان ميرسد، تن صدا و لحنمان بسيار پختهتر و باطمأنینه تر بيان ميشود در حالی که ممكن است در واقعيت اين الفاظ آنچنان ادا نشده باشند. متعجب خواهيم شد زماني كه بشنويم القاي خاطرات امکانپذیر است حتي خاطرات و تجربياتي كه هرگز اتفاق نيفتادهاند، چرا كه ذهن همهي دستوپای خود را خواهد زد تا ما بالاخره بتوانیم بپذيريم که آدم خوب داستانيم.
طي تحقيقات صورتگرفته از جامعهي آماري قابلتوجهی، زماني كه پرسشگر خاطرهي فرضي انجام آزمايش خونگيري در دوران مهدکودک را بيان كرده است، بسياري از افراد اذعان داشتهاند كه اين خاطره را به ياد دارند درصورتیکه هرگز چنين آزمايشي به طور حقيقي صورت نگرفته بود و اين نشان میدهد که افكار ما پيوسته در حال زاييده شدن هستند و ما نيز در پي پذيرفتن آنها هستيم.
گويي در هراس آنيم كه توسط ذهن حمايت نشويم پس بیچونوچرا در پس هر تصوير، پاسخ مثبتمان را روانه خواهيم كرد كه «بله، من تو را میشناسم»، «من تو را ديدهام» و «هرآنچه كه تو تأیید كني من نيز پذيرا ميشوم». توجيهگري خويشتن دقيقا در همين نقطه متولد ميشود.
یکی از ریشههای اصلی توجیهگری، وجود تعصب بیش از حد نسبت به گفتار و عملکرد خویش است.

مدتها پيش تمريني را انجام ميدادم كه در آن باید مترادف كلمات را پيدا میکردم؛ وقتي به كلمهي «تعصب» رسيدم با واژگانی مثل ايستایی و تشبيهاتي از جمله مجسمه، یخبندان، ديوار، مانع، خواب و مرداب روبهرو شدم! ميبينيد؟ حتي در ادبيات و علم هم تركيب حروف هم طبعِ تعصب، سرد و بیروح هستند. تعصب يعني سوگيري شدید، يعني جهانبيني من برتر از همگان است و ديگري به نقطهاي كه من دست پيدا كردهام، نرسيده يا هرگز نمیتواند برسد. تعصب، شمشيری دو لبه است كه هم به خود فرد متعصب و هم بهطرف مقابل آسيب جدي وارد خواهد كرد.
به نظر ميرسد مفهوم اين واژه در زندگي واقعيمان ملموستر است؛ تصور كنيد خانم و آقايي در زندگي مشترك خود علیرغم علاقهي بسيار زيادي كه نسبت به هم داشتند، به دليل اختلافات گاهوبیگاه، تصميم به فاصلهگیری از هم ميگيرند. باتوجه به بررسي عملكرد ذهن، ميبينيم كه هرکدام به دنبال اثبات خود و بهنوعی توجيه حقبهجانب بودن خود هستند. درست در جايي كه يك دعوا و بحث منصفانه ميتواند به دوام زندگيشان كمك كند، انتخابشان خود را پررنگتر ديدن است. در اين ماجرا هرکدام از طرفين دژي از توجيهات به بلنداي عمر زندگي مشترکشان ساختهاند كه حالا باور نميكنند ممکن است پادشاه آن عمارت نباشند.
سوگيري، مهمترین قاتل روابط عاطفي است چرا كه در چنین شرایطی، افراد اصلا نميدانند كه نياز به تغيير دارند. به نقل از جناب سعدي كه میفرمایند:
چو ميتوان به صبوري كشيد جور عدو چرا صبور نباشم و جور يار كشم؟
حتی دعوای منصفانه هم فقط در جايي میتواند رخ دهد كه پيش از آن تعصب از آنجا رخت بسته باشد. تعصب دو انگشت است در هر دو گوش و تلاش براي تغيير يك متعصب افراطي مثل تاباندن نور به مردمك چشم است؛ همانطور كه مردمك در مواجهه با نور مستقيم جمع ميشود، فرد متعصب هم در برابر نور پذيرش، خواهان اين است كه به تضاد و ناهماهنگي نرسد.
دانستن فلسفه و ریشههای اصلی تعصب به ما كمك خواهد كرد تا هشيارانه در دوراهي تحجر و انعطاف دست به انتخاب بزنيم و مهمتر از همه اینکه در مواجهه با اين شرايط بدانيم که راه گذر از اين مرداب، گلاويز شدن و دستوپازدن حتي هدفمند و آگاهانه با آن نيست بلكه بايد بهجای قطرهقطره آبشدن مسير، همواره گذر از اراضي امن را برگزينيم.
دانش در هر زمينهاي ابزاري طلايي است در دستان ما، چراكه به واسطهي آن، سنجش اوضاعواحوال برايمان آسان خواهد شد و تصميمات درستتر، ميوهي صبر و استمرار در علمآموزي است، به اين منظور كه فرصتي شود تا بيشتر به درون خودمان نظر كنيم و بپرسیم در چه موقعيتهايي و نسبت به چه افرادي تعصب بيشتري داريم؟
اين تعصب ناشي از ارادهي شخصي ماست يا بازي ذهنمان؟
جهان پر از صداهاي شنيدني و كتابهاي خواندني و مناظر ديدني و انسانهاي دوستداشتنی است، مگر براي آنان كه در چاه تعصب افتادهاند.
زهرا ذاکر / نویسنده
چرا اشتباهاتمان را توجیه میکنیم؟
برای یک زندگی معمولی
با فروپاشی روانی چه کنیم؟