تمام مطالب دسته بندی: مسابقه داستان نویسی
قسمت پنجم: داستان مهاجرت

قسمت پنجم: داستان مهاجرت

  داستان ۲۲ هر چه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید، حس غریبی داشتم. هم هیجان بود و هم ترس. از در خارج شدم مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، شخصی که در پرواز همراهم بود، صدایم زد و مرا به سمت مترو راهنمایی کرد، برایم کارت گرفت و تا مرکز شهر و مغازهٔ یکی از دوستانم همراهی‌ام کرد. ساکم را گذاشتم و از همان روز اول، رفتم دنبال اهداف و آرزوهایی که از نوجوانی آرزویشان را داشتم و برای رسیدن به این لحظه شبانه روز تلاش کرده بودم. همه جا را می‌گشتم، نه زبان بلد بودم و نه جایی را می‌شناختم و نه از ده ها کسی که برای زندگی راحت در آنجا قول‌های زیادی به […]

قسمت چهارم: داستان مهاجرت

قسمت چهارم: داستان مهاجرت

  داستان ۲۲ هر چه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید، حس غریبی داشتم. هم هیجان بود و هم ترس. از در خارج شدم مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، شخصی که در پرواز همراهم بود، صدایم زد و مرا به سمت مترو راهنمایی کرد، برایم کارت گرفت و تا مرکز شهر و مغازهٔ یکی از دوستانم همراهی‌ام کرد. ساکم را گذاشتم و از همان روز اول، رفتم دنبال اهداف و آرزوهایی که از نوجوانی آرزویشان را داشتم و برای رسیدن به این لحظه شبانه روز تلاش کرده بودم. همه جا را می‌گشتم، نه زبان بلد بودم و نه جایی را می‌شناختم و نه از ده ها کسی که برای زندگی راحت در آنجا قول‌های زیادی به […]

قسمت سوم: داستان مهاجرت

قسمت سوم: داستان مهاجرت

  داستان ۱۵ به طرف تاکسی‌های جلوی فرودگاه رفتم یکی از آن‌ها را سوار شدم کاغذ مچاله شده‌ای را از جیبم در آوردم و به راننده دادم آدرس خانهٔ جدیدم بود آری این همان خانه‌ای بود که سال‌ها و روزها برایش جنگیدم و همهٔ اطرافیانم را قانع کردم که این جغرافیای جدید همان چیزی است که من از زندگی می‌خواهم در تمام این مدت فکرم این بود که دیگر در این مکان از دنیا طعم رنج و فقر و بی عدالتی را نخواهم چشید آیا واقعاً این گونه خواهد بود؟ پس این قلب بی قرارم چه می‌گوید که اینطور خود را به سینه‌ام می‌کوبد. شاید دانسته که تکه‌ای از وجودش را در جایی دیگر جا گزاشته و دیگر آن را […]

قسمت دوم: داستان مهاجرت

قسمت دوم: داستان مهاجرت

  داستان ۹ و رسیدم به آن قسمتی که یک عده‌ای با دسته گل و انتظار شعف انگیزی در برق چشمشان منتظر کس و کارشان بودند. من هم برای دیدن و بودن و ماندن کنارهمهٔ کس و کارم آنجا بودم. می گویند آدم وقتی می‌خواهد بمیرد همه سیر تا پیاز خاطره‌هایش یکجا می‌آید جلو چشمش. در همان لحظه‌ها بود که آن حال را بدون اینکه قرار باشد بمیرم تجربه کردم. یادم آمد آن روزی که همین عزیزترینم را که راهیش کردم از فرودگاه امام خمینی برود و او تنها چهار سال داشت، و تصویر صورتش که می‌خواست زودتر از من خداحافظی کند، که برود و هواپیما را از نزدیک ببیند. این خاطره که سیزده سال تمام هر شب به گونه‌ای […]

قسمت اول : داستان مهاجرت

قسمت اول : داستان مهاجرت

صدای مامور گیت ورودی مرا به خودم آورد. پاسپورتم را گرفت، از زیر چشم نگاه دقیقی به چهره ام انداخت و مهر سبز رنگی،پای پاسپورتم زد. تمام شد. تا آن لحظه باورم نمی‌شد ‌که دیگر در ایران نیستم. حالا من مانده بودم و دنیایی که نمی‌شناختمش. زبان این آدم ها را نمی‌فهمیدم و چهره‌هایشان برایم غریب تر از هر چیز دیگر بود. آرام آرام به سمت در خروجی فرودگاه،قدم برداشتم… *** داستان ۱ هیچ چیز برام آشنا نبود حس غریبی به من دست داد من آمده بودم برای حرکت به جلو، خسته شده بودم از درجا زدن پس کم کم حرکت کردم. اولین کاری که باید می‌کردم رفتن پیش افشین، دوست دوران کودکی‌ام بود او فکر آمدن به اینجا را […]

قسمت سوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت سوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

داستان ۱۶ در دلم آتشی به پا شده بود،من چگونه میتوانم این چهره زیبا و دلنشین را ترک کنم؟ چگونه میتوانم از او دور شوم و تنها نقابه زیبایه دنیا را دیگر نبینم نقابی که آرامش قلبم و روحم است؟! حال چه کنم او را اگر ترک کنم چیزی از قلب فرتوتم باقی نمیماند قلبی که به عشق او میتپد و بی او تپشش بند میاید؛در میان دو راهی عشقش و جانش مانده ام کاش میشد باز در کنارت باشم ای دلدارم.  آرزوهای محالی که در قلبم بودند را با ترک تو چه میکردم؟ آرامم بیدارشو بنگر دلنگرانیم را من در اینجا به دنبال داشتنت بیقرارم؛بیدارشوو بنگر سختیه تصمیم را گربمانم جانت را میگیرند گر بروم جان خود را از […]

قسمت دوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت دوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

داستان ۷ وقتي با دومين بوق گفت:«بله» تعجب نكردم. –           ميخام به مادرم سر بزنم شما هم مياي؟ –           نه! حوصله ندارم. دكمه قرمز گوشي را زدم داخل هول مقابل دريچه هواي ماشين گذاشتم. مانند آدم‌هايي كه جلوي چند نفر ضايع شده باشد مغزم شروع به فلسفه چيني كرد. با اينكه كاملا به اين نتيجه رسيده بودم كه اشتباه است و نبايد اين گونه مواقع اصلا زنگ بزنم باز دستم به گوشي مي‌رفت تماس مي‌گرفتم. دليلش چه بود؟ و چه را مي‌خواستم به او ثابت كنم را نمي‌دانم. داخل كوچه مادر جايي براي پارك كردن نبود. ملت ريخته بودن بيرون و به نظر ميومد هركي هم پاركينگ داشته ماشينشو عمدا آورده دم در خونه‌اش پارك كرده. چند كوچه بالاتر سر […]

قسمت اول: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت اول: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

نور سفيد صفحه موبايل، صورتش را در تاريكي اتاق روشن كرده بود و من هم مثل دستگيره كمد، قاب پنجره، لباس‌هاي آويزان، آينه قدي و هر چيز ديگري كه در اتاق بود، در آن تاريكي به تماشاي صورت روشن همسرم نشسته بودم؛ صحنه‌اي كه هر شب تا نزديكي‌هاي صبح تكرار مي شد… داستان ۱ با صحبت های ستاره آرام شدم وبه پیشنهادش الهه رو بردیم مرکزبهداشتی ودرمانی  برای سنجش بینایی خدا را همیشه شکرمیکردم بخاطر داشتن دوست خوبم هم سن وسال هم بودیم اما ستاره داناترو پخته تر از من بود دختری کاملا خود ساخته چون مادرو پدرش را در یک صانحه ی تصادف از دست داده بود ومسئولیت تمام زندگی با داشتن یک برادر بردوش خودش بود با وجود […]