ماه: سپتامبر 2020
قسمت هفتم: داستان مهاجرت

قسمت هفتم: داستان مهاجرت

  داستان ۳۶ جلوی در ازدحام جمعیت چشمک می‌زد آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و من شبیه نخستین نگاه کودک به چشمان مادرش به آنها زل زده بودم صداها پوشش‌ها گویش‌ها و رفتارهایی که از آنها تراوش می‌کرد همه برایم غریب بود.. خودم را که جمع و جور کردم چشمم به تاکسی‌هایی افتاد که درست مقابل فرودگاه ردیف شده بودند، پله‌ها را پایین آمدم و یکی از رانندگان که در صف ایستاده بودند در را برایم باز کرد. روی صندلی عقب نشستم. راننده برگشت، یک من نگاه کرد و چیزی گفت. اول نفهمیدم بعد متوجه شدم آدرس را می‌پرسد تکه کاغذی که روی آن آدرس هتلی که رزرو کرده بودم نوشته شده بود به راننده دادم و او به راه افتاد […]

قسمت ششم: داستان مهاجرت

قسمت ششم: داستان مهاجرت

  داستان ۲۹ سرانجام بغض گلویم شکست. مثل دیوانه‌ها به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم. چه چیز در انتظار بود؟ آیا آنجا هم قرار بود شکست بخورم؟ آیا به هدفم می‌رسیدم؟ صداهایی که در سرم مدام تکرار می‌شدند. چقدر برای این روز لحظه شماری کرده بودم اما حالا احساس پوچی می‌کردم. سوار تاکسی شده و به سمت دانشگاهی که به من پذیرش داده بود می‌رفتم. چشمانم را بسته بودم و غرق افکار شده بودم. در تاریکی، توفان شن مهیبی را تصور می‌کردم. گاهی سرنوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر سمت می‌دهد. تو سمت را تغییر می‌دهی، اما توفان دنبالت می‌کند. تو باز برمیگردی اما توفان با تو میزان می‌شود. این بازی همواره تکرار می‌شود. مثل رقص […]

قسمت پنجم: داستان مهاجرت

قسمت پنجم: داستان مهاجرت

  داستان ۲۲ هر چه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید، حس غریبی داشتم. هم هیجان بود و هم ترس. از در خارج شدم مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، شخصی که در پرواز همراهم بود، صدایم زد و مرا به سمت مترو راهنمایی کرد، برایم کارت گرفت و تا مرکز شهر و مغازهٔ یکی از دوستانم همراهی‌ام کرد. ساکم را گذاشتم و از همان روز اول، رفتم دنبال اهداف و آرزوهایی که از نوجوانی آرزویشان را داشتم و برای رسیدن به این لحظه شبانه روز تلاش کرده بودم. همه جا را می‌گشتم، نه زبان بلد بودم و نه جایی را می‌شناختم و نه از ده ها کسی که برای زندگی راحت در آنجا قول‌های زیادی به […]

قسمت چهارم: داستان مهاجرت

قسمت چهارم: داستان مهاجرت

  داستان ۲۲ هر چه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید، حس غریبی داشتم. هم هیجان بود و هم ترس. از در خارج شدم مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، شخصی که در پرواز همراهم بود، صدایم زد و مرا به سمت مترو راهنمایی کرد، برایم کارت گرفت و تا مرکز شهر و مغازهٔ یکی از دوستانم همراهی‌ام کرد. ساکم را گذاشتم و از همان روز اول، رفتم دنبال اهداف و آرزوهایی که از نوجوانی آرزویشان را داشتم و برای رسیدن به این لحظه شبانه روز تلاش کرده بودم. همه جا را می‌گشتم، نه زبان بلد بودم و نه جایی را می‌شناختم و نه از ده ها کسی که برای زندگی راحت در آنجا قول‌های زیادی به […]

قسمت سوم: داستان مهاجرت

قسمت سوم: داستان مهاجرت

  داستان ۱۵ به طرف تاکسی‌های جلوی فرودگاه رفتم یکی از آن‌ها را سوار شدم کاغذ مچاله شده‌ای را از جیبم در آوردم و به راننده دادم آدرس خانهٔ جدیدم بود آری این همان خانه‌ای بود که سال‌ها و روزها برایش جنگیدم و همهٔ اطرافیانم را قانع کردم که این جغرافیای جدید همان چیزی است که من از زندگی می‌خواهم در تمام این مدت فکرم این بود که دیگر در این مکان از دنیا طعم رنج و فقر و بی عدالتی را نخواهم چشید آیا واقعاً این گونه خواهد بود؟ پس این قلب بی قرارم چه می‌گوید که اینطور خود را به سینه‌ام می‌کوبد. شاید دانسته که تکه‌ای از وجودش را در جایی دیگر جا گزاشته و دیگر آن را […]

قسمت دوم: داستان مهاجرت

قسمت دوم: داستان مهاجرت

  داستان ۹ و رسیدم به آن قسمتی که یک عده‌ای با دسته گل و انتظار شعف انگیزی در برق چشمشان منتظر کس و کارشان بودند. من هم برای دیدن و بودن و ماندن کنارهمهٔ کس و کارم آنجا بودم. می گویند آدم وقتی می‌خواهد بمیرد همه سیر تا پیاز خاطره‌هایش یکجا می‌آید جلو چشمش. در همان لحظه‌ها بود که آن حال را بدون اینکه قرار باشد بمیرم تجربه کردم. یادم آمد آن روزی که همین عزیزترینم را که راهیش کردم از فرودگاه امام خمینی برود و او تنها چهار سال داشت، و تصویر صورتش که می‌خواست زودتر از من خداحافظی کند، که برود و هواپیما را از نزدیک ببیند. این خاطره که سیزده سال تمام هر شب به گونه‌ای […]

قسمت اول : داستان مهاجرت

قسمت اول : داستان مهاجرت

صدای مامور گیت ورودی مرا به خودم آورد. پاسپورتم را گرفت، از زیر چشم نگاه دقیقی به چهره ام انداخت و مهر سبز رنگی،پای پاسپورتم زد. تمام شد. تا آن لحظه باورم نمی‌شد ‌که دیگر در ایران نیستم. حالا من مانده بودم و دنیایی که نمی‌شناختمش. زبان این آدم ها را نمی‌فهمیدم و چهره‌هایشان برایم غریب تر از هر چیز دیگر بود. آرام آرام به سمت در خروجی فرودگاه،قدم برداشتم… *** داستان ۱ هیچ چیز برام آشنا نبود حس غریبی به من دست داد من آمده بودم برای حرکت به جلو، خسته شده بودم از درجا زدن پس کم کم حرکت کردم. اولین کاری که باید می‌کردم رفتن پیش افشین، دوست دوران کودکی‌ام بود او فکر آمدن به اینجا را […]

پرسش پاسخ ازدواج بخش۲۷

پرسش پاسخ ازدواج بخش۲۷

پرسش۱۳۱: درکل نظر شما درمورد خواستگاری سنتی چیست؟ یعنی چگونه می‌توانیم به کسی که در تمام عمرمان او را ندیده‌‌ایم و نمی‌شناسیمش فقط به‌واسطه یک حرف اعتماد کنیم؟ چون بسیاری از افراد علی‌رغم اینکه خانواده خوبی دارند، خودشان آن‌قدر که باید، مثبت نیستند. پاسخ: به اعتقاد من در شیوه خواستگاری سنتی لازم است اصلاحات اساسی صورت بگیرد. در خواستگاری سنتی خانواده‌ای توسط یک واسطه معرفی می‌شود یا مستقیما خودشان با خانواده دختر تماس می‌گیرند و ضمن بیان شرایط خود، نظر خانواده دختر را در این مورد جویا می‌شوند و درصورت توافق، دیدارهای بعدی و نامزدی و درنهایت عروسی شکل می‌گیرد و یا برعکس این اتفاق فقط در حد همان آشنایی اولیه می‌ماند که متاسفانه در این شیوه اکثرا بدون هیچ […]

پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۲۷

پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۲۷

پرسش۱۳۱:  من کارم شیفتی است و خیلی نسبت به افکار و لحن صحبت‌های همکارانم حساسم. چه کار کنم که اعتماد‌به‌نفس پیدا کنم و روحیه بهتری برای حضور در محل کار داشته باشم؟ پاسخ: محیط کار و نوع روابط با همکاران از جمله عوامل مهم در میزان رضایتمندی شغلی است و تاثیر بسیار زیادی در زندگی فردی و اجتماعی افراد دارد؛ ولی میزان تحمل و کنارآمدن با ناملایمات رفتاری در محیط کار بخشی دیگر از بعد شخصیتی و انطباق با محیط کار است که در افراد مختلف، بسیار متفاوت است. یک مسئله بسیار مهم در زندگی (فردی/ اجتماعی) این است که ما نمی‌توانیم دیگران را تغییر دهیم، ولی می‌توانیم بهترین تغییر‌دهنده دنیای خودمان باشیم؛ پس به شما پیشنهاد می‌کنم فقط همان‌طوری‌که […]

دختران و رفیقی به نام پدر

دختران و رفیقی به نام پدر

«خانواده»، «روابط والدین با فرزندان»، «روابط پدر با دختر»؛ تا چه میزان با این واژه‌ها آشنایی دارید؟ شما به عنوان یک والد و یا پدر بالغ، تا چه حد با فرزندان خود، مخصوصا فرزند دخترتان، رابطه دوستانه و نزدیکی دارید؟ آیا تا‌به‌حال به نیازها و عواطف دختر خود فکر کرده‌اید؟ *** یکی از اصول مهم در هر خانواده، ایجاد روابط درست عاطفی است که بایستی از سوی والدین در محیط خانه ایجاد شود. در واقع منظور ایجاد یک محیط و مأمن عاطفی است که فرزند بتواند در آن به‌راحتی نیازهایش را مطرح کند (حتی نیازهایی را که در ظاهر معقول نیستند و از جانب خانواده یا هر کدام از والدین، نابهنجار قلمداد می‌شوند) و هراسی از بازگو‌کردن آن‌ها نداشته باشد؛ […]

پرسش پاسخ ازدواج بخش۲۶

پرسش پاسخ ازدواج بخش۲۶

پرسش۱۲۶: دختری هستم ۲۳ ساله و مهندس معماری هستم و دفتر طراحی دکوراسیون دارم. به مردی علاقه‌مند شده‌ام که دو سال از من بزرگ‌تر است و او هم به من علاقه‌مند بود. در این آشنایی يك‌ساله، یک‌بار با هم رابطه داشتیم ولی از خودم دورش کردم. در این مدت بعد از ترک من با شخص دیگری دوست شده است ولی من بعد از مدتی دوری دیدم که نمی‌توانم این دوری را تحمل کنم. برگشتم و او از برگشتن من استقبال کرد اما می‌گوید فقط در حد دوست هستیم، چون تنها بودم و به کسی نیاز داشتم این کار را کردم و با همه این اتفاقات دوستش دارم و نمی‌خواهم ترکش کنم. بگویید چه کنم؟ پاسخ: بهترین راه برای ارزیابی اینکه […]

پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۲۶

پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۲۶

\ پرسش۱۲۶: دختری هستم ۱۶ ساله. تقریبا اخلاقم همین‌جوریه! با این تفاوت که من اصلا ناراضی نیستم و خوشحالم که به چیزهای بی‌اهمیتی مثل اولین رقص دنیا بهایی نمی‌دهم یا این‌که جدیدترین رپ چیست؟ حالا گیریم که فهمیدم، چه می‌شود؟ یکی از مشکلاتم برون‌گرایی زیادی است. هرچند که تصمیم گرفتم رویاهایم را به‌جز مامانم به هیچ‌کس نگویم چون همسن و سال‌هایم درکم نمی‌کنند و بعضی‌ها هم می‌خندند یا به نظرشان دست‌نیافتنی است. خودم احساس می‌کنم سرزنده و شادم، اما با همه اینها فکر می‌کنم که احساسات پایداری ندارم و گاهی دچار افراط و تفریط هستم، حتی در مسایل دینی. مثلا بعضی وقت‌ها آن‌قدر حالم خوب است که نماز شب هم می‌خوانم ولی بعضی وقت‌ها حس نمازهای واجبم را هم ندارم، […]

1 2 3