رفتار ناهنجار = خودکشی تدریجی!

رفتار ناهنجار = خودکشی تدریجی!

همایون حسینیان

رعایت اصول بهداشتی بسیار خوب و حتی واجبه ولی وقتی از حد و اندازه بگذره نه تنها خوب نیست بلکه باعث آسیب هم می‌شه. این‌که همیشه فکر کنی از در و دیوار خونه کثیفی می‌ریزه و هر لحظه بخوای زندگیتو بشوری و به خیال خودت تمیزشون کنی دیگه معنی پاکیزه بودن نمی‌ده بلکه باید بدونی که مریضی.

واحد ۳ آپارتمانمون آقای خاکی با همسر و سه پسر مرتبش! زندگی می‌کنن. در کل آدمای بی‌آزاری ‌اند ولی یه ویژگی خاصی دارن که باعث می‌شه کسی که باهاشون آمد و شد داره دچار دردسر بشه. این ویژگی؛ همون وسواس جناب «خاکی» و خونواده‌شونه. من و عزیزدلم در حد یه سلام و علیک توي راه پله و جلسات آپارتمان باهاشون ارتباط داریم. توي همین دیدارهای کوتاه هم اثرات این وسواس به خوبی مشهوده. مثلا اگه دستکش دستشون نباشه با کسی دست نمی‌دن یا تو جلسات هیچ چیزی نمی‌خورن انگار که بقیه بیماری واگیر دارن. اعتقاد آقای «خاکی» هم بر اینه که احتیاط شرط عقله و تکیه کلامش هم اینه که: “آلودگی می‌تونه از هر جایی وارد بشه و باید همیشه مواظب بود”.

خونواده دکتر تیزمغز با اونا رفت و آمد خونوادگی دارن. آقا داداش که همیشه تو حرفاش غلو می‌کنه می‌گه: “به قدری «خاکی» حساس و وسواسیه که شبا قبل از خواب از پشه‌های موجود تو خونه‌شون تست اچ آی وی می‌گیره!”. راستش من که ندیدم ولی کسایی که باهاشون رفت و آمد دارن، می‌گن که شب موقع خواب پدر خونواده روی مبل نشسته می‌خوابه و بقیه هم روی تختاشون تو کیسه خواب! شاید واسه این‌که به هیچ‌وجه با حشرات موذی و ویروس‌ها ارتباط نداشته باشن. جدای همه این حرفا اینو خوب می‌دونم که برای از بین بردن هر نوع میکروب، میوه‌هاشونو با وایتکس می‌شورن!.

چند روز پیش تازه از سر کار اومده بودم و تو لابی آپارتمان کفشمو تو کفشدارخونه تحویل می‌دادم که ناگاه صدای جیغ شنیدم. صدا از طبقه اول بود و به نظر می‌رسید که متعلق به خانم «خاکیه». من و آقا داداش سریع رفتیم بالا ولی در هیچ خونه‌ای باز نبود و هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. داشتیم میومدیم پایین که همراهم به صدا دراومد، دیدم آقای خاکیه. بهم گفت که دچار یک مشکل حاد شدن و به همین علت نمی‌تونن از اتاقشون بیان بیرون چون احتمال داره کشته بشن. صدای «خاکی» لرزان بود و قطع و وصل می‌شد.

من بهش گفتم که چطوری بیام تو و اون در جواب گفت که قفل درو بشکونم. خیلی نگران شدم از آقا داداش خواستم که بره جعبه ابزار بیاره و خودم هم با کلیدایی که داشتم سعی کردم در رو باز کنم که نشد. پس از مدتی آقا داداش اومد و اول با پیچ‌گوشتی بعدش با چکش و آخرش با تبر موفق شدیم که در رو باز کنیم. بوی عجیبی تو خونه پخش بود گمونم بوی مواد شیمیایی بود. کسی تو هال دیده نمی‌شد. از پشت در یه اتاق صدای آقای «خاکی» اومد که داد می‌زد: “کفشتونو دربیارین”. ما سریع کفشامونو کندیم و تا خواستیم بریم تو دوباره فریاد زد که: “نایلکس بپوشین”. آقا داداش بهم گفت که: “این‌جا رسمه که باید از این کفش نایلونیا بپوشیم” بعد کنار در؛ پلاستیک‌هایی بهم داد و خودش هم پوشیدشون. وقتی من هم پوشیدم به آرومی حرکت کردیم و وارد هال شدیم هنوز نمی‌دونستم با چه چیزی قراره روبه‌رو بشیم.

تو خونه‌شون مبلای فاخری بود و همه‌شون روکش‌های سفید داشتن (نمی‌دونم چرا مبلایی با اون پارچه‌های گرون‌قیمت خریدن بعد روش ملافه انداختن؟). چند بار آقای «خاکی» رو صدا زدم و ازش خواستم که بهم بگه چی شده. اون هم پس از مکثی کوتاه گفت که یه مارمولک تو خونه دیده شده. من یه نفس راحتی کشیدم و بهش گفتم که یه مارمولک که ترس نداره و اون در جواب من گفت که: “مگه نمی‌دونی مارمولک طاعون میاره؟” آقاداداش رو یکی از مبلا نشسته بود و قاه ‌قاه می‌خندید و من هم حیرون که حالا مارمولکو از کجا پیدا کنم به گوشه‌های اتاق نگاه می‌کردم. ازش خواستم که بهم بگه لااقل کجا دیدش، که آقاداداش در جواب گفت: “تو بازار ارز”. من که اصلا از این حرفش خوشم نیومده بود یه نگاه بامعنی بهش کردم و گفتم: “تو خونه‌تون سم دارین؟” اونم بدون این‌که جوابمو بده بلند شد و رفت بیرون. «خاکی» گفت: “تو آشپزخونه پشت یخچال”. من هم تا آقاداداش برگرده و سم رو با خودش بیاره رو مبل نشستم و مشغول نگاه کردن به در و دیوار خونه شدم. رو دیوار تابلونوشته ‌هایی بود که متنش خیلی با معمولیاش فرق می‌کرد. رو یکیشون نوشته شده بود: “مواظب حمله غافلگیرانه سوسک‌ها باشید «افلاطون»” من فکر نمی‌کردم افلاطون از جملات قصار هم گفته باشه. رو یکی دیگه‌شون نوشته شده بود: “سوسک‌ها کثیفند، به آنها رحم نکنید! «چنگیزخان»” پیش خودم فکر کردم آخه چنگیز و چه به سوسک؟ اون که همش تو جنگل و کوه و بیابون مشغول کشورگشایی بود و با پلنگ و گراز و… حشر و نشر داشت. بعد چشمم به این نوشته خورد: “خسارت آلودگی مگس غیرقابل جبران است. «جبران خلیل جبران»!

تازه این‌جا فهمیدم که اسامی رو برای توجه بیشتر مهمونا نوشته. به قول معروف قافیه نداره عوضش واقعیت که داره!. تو همین فکرا بودم که آقاداداش با یه بسته پودر سر رسید. من هم سریع ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه و ریختمشون پشت یخچال. پس از پنج دقیقه مارمولک کوچولو تلوتلو خورون اومد بیرون و پا در هوا افتاد. من هم با جارو جمعش کردم و انداختم تو سطل زباله. بعد «خاکی» رو صدا زدم و اون هم بااحتیاط از اتاق خارج شد و وقتی سطل زباله رو نگاه کرد و مطمئن شد که مارمولک از بین رفته برای اولین بار باهام دست داد و کلی تشکر کرد که جون اون و خونواده‌شو نجات دادم. بعد به خانم و بچه‌هاش گفت که زود وسایلتونو جمع کنین که بریم. من پرسیدم: “دیگه کجا؟” و اون هم در جوابم گفت که: “باید کارگر بیاد و خونه رو ضدعفونی کنه”. راستش از این‌که این‌قدر دارن تو زندگی زجر می‌کشن دلم براشون سوخت. فقط بهش یه جمله گفتم و اون‌جا رو ترک کردم. گفتم که: “اگه احیانا یه آلودگی یا میکروب یا ویروس یا کثیفی با این احتمال کم؛ بخواد آدمو بکشه بهتره! این جوری شما دارین روزی صد بار می‌میرین خب!”. اونم با تعجب بهم نگاه می‌کرد و من و آقاداداش از اون‌جا خارج شدیم.

فردای اون روز که کارگرا داشتن واسه حفاظ توری می‌بردن خونه‌شون، یه تابلونوشته براش هدیه بردم که روش نوشته شده بود: “وسواس در مقابل حماقت هیچه «نیچه»!”.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code