کنترل؛ افسون یک افسانه

کنترل؛ افسون یک افسانه

مرتضی کشمیری

قسمت سوم

در مطالب پیشین ریشه‌های نارضایتی را مرور کردیم و گفتیم برای حرکت در مسیر رضایتمندی لازم است ارزش‌هایمان را شناسایی کنیم تا مثل قطب‌نما در این سفر راهنمایی‌مان کنند؛ اما چرا قدم‌های لازم را برای حرکت در این مسیر بر‌نمی‌داریم؟

 

ابتدا گفتیم که چرا همیشه ناراضی هستیم؟  بعد از آن به بحث ارزش‌ها، قطب‌نمای مسیر رضایت‌مندی پرداختیم.

انسان‌ها در طول قرن‌ها به کمک نیروی ذهن توانسته‌اند بر جهان بیرون تسلط زیادی پیدا کنند. بسیاری از مسائل را حل کرده‌اند و نیروهای طبیعی را به کنترل خویش در‌آورده‌اند؛ به این ترتیب شرایط را به دلخواهشان تغییر داده و آسایش بیشتری را برای خود و همنوعانشان فراهم کرده‌اند. به همین دلیل است که امروزه می‌توانیم با فشار‌دادن یک کلید، تاریکی را به روشنایی و سرما را به گرما تبدیل کنیم.

این پیشینه موفقیت‌آمیز در کنترل جهان بیرونی، این گمان را در ما به وجود آورده است که به همان روش می‌توانیم جهان درونمان (افکار، احساسات و حس‌های جسمانی) را هم کنترل کنیم.

همان‌طور‌که می‌دانیم، یکی از کارکردهای ذهن «ارزیابی» است. وقتی افکار و احساساتی داریم که ذهن آن‌ها را ناخوشایند ارزیابی می‌کند، برنامه کنترل به اجرا در‌می‌آید. ذهن به‌دنبال دلیل به‌وجو‌دآمدن این احساسات می‌گردد، برایشان راه‌حل پیشنهاد می‌دهد و رفتارهایی را آغاز می‌کند که وضعیت ناخوشایند را به خوشایند تغییر دهد. اما بیشتر اوقات برای این تغییر وضعیت، ناچاریم هزینه‌های گزافی بپردازیم. فرض کنید ذهن بعد از شناسایی دلتنگی و غم، آن را ناخوشایند ارزیابی کند و برنامه کنترل را کلید بزند؛ یعنی تلاش کند وضعیت هیجانی را از غم به شادی تغییر دهد. یکی از در‌دسترس‌ترین روش‌ها برای چنین تغییری غذا‌خوردن است. خوردن همواره برای انسان‌ها از اصلی‌ترین منابع شادی بوده است؛ پس مسئله ساده است: «من غمگینم. غذا‌خوردن باعث شادی می‌شود؛ پس غذا می‌خورم تا غمگین نباشم.» به این ترتیب لحظاتی از غم رها می‌شوم؛ اما حالا ذهن با مسئله تازه‌ای روبه‌رو شده است. اگر همین‌طور به خوردن ادامه دهیم، چاق می‌شویم و کسی آدم چاق را دوست ندارد! پس شروع می‌کنیم به سرزنش خودمان و از الان به خاطر اینکه در آینده کسی ما را دوست نخواهد داشت، مضطرب و غمگین می‌شویم. مسئله آشنایی است؛ این‌طور نیست؟ راه‌حل آن را هم که قبلا پیدا کرده‌ایم؛ پس دوباره پناه می‌بریم به منبع آشنای شادمانی؛ یعنی خوردن!

اگر غذا می‌خوریم تا نیاز بدن به مواد غذایی را برطرف کنیم، رفتارمان در مسیر درست هدایت شده است؛ اما اگر غذا می‌خوریم تا غمگین نباشیم، دیدیم که این راه‌حل به غمگینی بیشتر به اضافه اضطراب، اضافه وزن و مشکلات جسمانی، روانی و اجتماعی منجر می‌شود. تغییر احساس‌های ناخوشایند روش‌های رایج دیگری هم دارند: مواد مخدر و الکل، قرص‌های مسکن، سیگار، خرید‌کردن، کار و پرمشغلگی. ذهن راه‌های ظریف‌تر دیگری هم برای کنترل افکار و احساسات دشوار دارد؛ مثل تماشای تلویزیون، استفاده بیش‌از‌حد از موبایل یا رفتارهای ظریف‌تری همچون مطالعه و پرحرفی.

حال چه می‌شود اگر وقتی ذهن احساس غم را ارزیابی و برنامه کنترل را فعال کرد، با کنجکاوی شروع کنیم به مشاهده آنچه در حال رخ‌دادن است. از خودمان بپرسیم غم چه تجربه‌ای است که برای فرار از آن حاضریم چنین هزینه‌های سنگینی را بپردازیم. اگر کنترل تجربه‌های درونی تا این حد برایمان گران تمام می‌شود، چاره چیست؟ فرض کنید نوزادی کنار شماست که گریه و جیغ و فریادش احساسات مختلفی را در شما برمی‌انگیزد. اگر ذهن این احساسات را ناخوشایند ارزیابی کند و شما از نوزاد فاصله بگیرید، چه اتفاقی می‌افتد؟ طبیعی است هر چه دورتر شوید، شدیدتر گریه می‌کند تا صدایش را به شما برساند. راه دیگر چیست؟ اگر به او نزدیک‌تر بشوید، چه می‌شود؟ درست حدس زدید! گریه‌اش کمتر می‌شود و وقتی او را در آغوش بگیرید و بدنش را به بدنتان بچسبانید، کاملا آرام می‌گیرد؛ یعنی زمانی که بیشترین تماس را با او داشته باشید. احساسات ما حکایت این نوزاد گریان است. آن‌ها پیامی برای ما دارند و از نیاز به تغییر خبر می‌دهند. اگر به‌جای تلاش برای اجتناب یا کنترل‌کردن، تمایل داشته باشیم آن‌ها را تجربه و بیشترین تماس را با آن‌ها برقرار کنیم، دیگر نه‌تنها ما را نمی‌ترسانند، بلکه به زندگی‌مان رنگ و بو می‌دهند و انسان‌بودنمان را به یادمان می‌آورند. به این ترتیب احساسات دیگر مانعی برای قدم‌برداشتن در مسیر ارزش‌هایمان نیستند و برای روبه‌رو‌نشدن با آن‌ها مجبور نیستیم از خط خارج شویم. حالا به تجربه می‌دانیم آن‌ها پدید‌ه‌هایی زودگذر هستند که می‌آیند، اوج می‌گیرند و می‌گذرند؛ نه‌تنها آسیبی به ما نمی‌رسانند، بلکه اگر با آن‌ها همراه شویم، راهنمایی‌مان می‌کنند که به کدام یک از نیازهایمان بیشتر رسیدگی کنیم تا سرزنده و بامعنا زندگی کنیم. پس جایگزین‌کردن کنترل با تمایل یکی از راه‌های عبور از موانع است.

 

ذهن، ارباب شماست یا خدمتگزارتان؟

 

تلاش برای اجتناب از تجربه‌کردن افکار و هیجان‌های دشوار، ما را از انسانی که می‌خواهیم باشیم و زندگی‌ای که می‌خواهیم داشته باشیم، دور می‌کند. همچنین چاره را در تمایل به تجربه‌کردن رویدادهای درونی‌مان دیدیم. حال ببینیم وقتی فرایندهای ذهنی به جای کمک به پیش رفتن در مسیر ارزش‌ها، مانعمان می‌شوند، چه می‌توانیم بکنیم.

یکی از کارهایی را در نظر بگیرید که انجام آن به شما احساس سرزندگی و معناداری می‌دهد. این کار می‌تواند مسافرت، یادگیری زبان، ورزش، ابراز علاقه به عزیزان یا هر رفتاری باشد که قصد انجام آن را دارید، اما معمولا یا به زمان و مکان دیگری موکول می‌کنید یا به کلی از خیرش می‌گذرید! تصور کنید همین الان بخواهید قدمی برای انجام این کار بردارید؛ متوجه شدید ذهنتان چه گفت؟ «همین الان؟ مسخره!»، «الان که نمی‌شه!»، «دوباره شروع شد، باز هم مطالب انگیزشی»، «چه تصور خوبی! باید جالب باشه، صبر کن تا آخر بخونم» و … حتی پیشنهاد تصور اقدامی در این مسیر با هجوم افکار همراه است. ذهن شروع می‌کند به ارزیابی این پیشنهاد، قضاوت‌کردن آن، راه‌حل پیدا‌کردن، مرور گذشته و پیش‌بینی آینده، داستان‌سرایی، دلیل‌تراشی و… وجود چنین افکاری به‌خودی‌خود نمی‌تواند جلوی ما را بگیرد. همه ما تجربه رفتار‌کردن بر‌خلاف افکارمان را داریم. این‌طور نیست؟ یک لحظه مکث کنید. اگر به هر چیزی که از ذهنمان می‌گذرد، عمل می‌کردیم، الان کجا بودیم و چه روزگاری داشتیم؟ پس با چیزی که امروز قرار است به آن بپردازیم، غریبه نیستید.

کارکرد طبیعی ذهن این است که ارزیابی کند، قضاوت کند، مسائل را حل کند و از تجربه‌های گذشته برای پیش‌بینی آینده استفاده کند. مشکل وقتی شروع می‌شود که ما تولیدات ذهن را عین واقعیت در نظر می‌گیریم. وقتی ذهنمان می‌گوید «این بار هم بعد از چند روز رژیمت را ادامه نمی‌دهی»، «تنهایی ورزش‌کردن خسته‌کننده است» یا «اول باید بفهمی چرا دفعه پیش بهت کم‌محلی کردند»، ما با این افکار طوری برخورد می‌کنیم انگار که واقعیت دارند. به محض شنیدن چنین جملاتی در سرمان، رژیم را می‌شکنیم، ورزش را کنار می‌گذاریم یا به جای رفتن پیش عزیزانمان، راه را به سمت خانه کج می‌کنیم.

طبیعی است که حق داشته باشیم این قدر به ذهنمان اعتماد کنیم. همین ذهن است که بارها جان ما را نجات داده و پیشرفت و آسایشمان را مدیون او هستیم. وقتی می‌خواهیم از خیابان رد شویم. در سرمان می‌شنویم «اونجا خط‌کشی هست»، «اول به چپ نگاه کن»، «حالا به راست»، «صبر کن بذار ماشین سفیده رد بشه»، «حالا برو». به این ترتیب صحیح و سالم به آن طرف خیابان می‌رسیم. همچنین وقتی می‌خواهیم با کسی سرصحبت را باز کنیم، در‌حالی‌که قبلا تجربه تلخی از رابطه عاطفی داشته‌ایم، در سرمان می‌شنویم «بازم می‌خوای نه بشنوی»، «از قیافه‌اش معلومه که از اون دروغ‌گوهاست»، «هیچی نگو»و … و به این ترتیب خودمان را از داشتن رابطه صمیمانه محروم می‌کنیم. اموری در زندگی هست که ذهن نمی‌تواند آن‌ها را پیش‌بینی و کنترل کند. پدیده‌هایی هست که مسئله نیستند، اما ذهن تلاش می‌کند آن‌ها را مسئله جلوه دهد و برایشان راه‌حل پیدا کند. نمی‌توانیم به ذهن خرده بگیریم، چون کار طبیعی‌اش را انجام می‌دهد. اینجاست که می‌گوییم شنونده باید عاقل باشد!

برای اینکه از این رابطه ارباب-رعیتی با ذهن خارج شویم و از ذهن به عنوان یک مشاور و خدمتگزار استفاده کنیم، لازم است بین آنچه در سرمان می‌شنویم و رفتاری که انجام می‌دهیم، فاصله‌ای بیندازیم. در این فاصله فرصت داریم بسنجیم که آیا در آن لحظه عمل‌کردن بر اساس افکارمان ما را به انسانی که می‌خواهیم باشیم و زندگی که می‌خواهیم داشته باشیم، نزدیک‌تر می‌کند یا دورتر.

می‌توانیم به عنوان تمرین چند دقیقه یک جا فقط بنشینیم و افکاری را که از ذهنمان عبور می‌کند، تماشا کنیم؛ انگار ابرهایی را که از آسمان عبور می‌کنند، تماشا می‌کنیم. ابرها (افکار) خودشان به آسمان (ذهن) می‌آیند، مدتی می‌مانند و تغییر شکل می‌دهند؛ سپس با سرعت خودشان از آسمان عبور می‌کنند. ما کنترلی بر آمدن، ماندن و رفتن آن‌ها نداریم و فقط می‌توانیم نظاره‌گر باشیم.

همان‌طور‌که آسمان فضای بی‌نهایتی برای حضور ابرها دارد، در ذهن ما هم جای کافی برای همه جور فکری هست. نیازی نیست به محض اینکه فکری به ذهنمان آمد، دستپاچه بشویم و دست به عمل بزنیم. اگر به فکری که به ذهنمان می‌آید، نچسبیم، این فکر بعد از مدتی جای خود را به فکر دیگری خواهد داد. اگر هم مدت بیشتری در ذهنمان باقی ماند، باکی نیست؛ فضای کافی برای آمدن، ماندن و رفتن سایر افکار وجود خواهد داشت. بنابراین در این نشستن‌ها و تماشاکردن‌ها است که می‌فهمیم حق انتخاب داریم و مجبور نیستیم هر چه ذهنمان می‌گوید، باور کنیم یا انجام دهیم. ذهن می‌گوید «دستت رو بخارون» و ما نشسته‌ایم! «ساعت چند شد؟»، ما نشسته‌ایم. «فایده نداره، پاشو به زندگی‌ات برس»، ما نشسته‌ایم. «پاشو ببین کی اومده»، ما نشسته‌ایم. به این ترتیب چرخ رفتار از چرخ‌دنده افکار جدا می‌شود. حالا می‌توانیم رفتارهایی را در پیش بگیریم که به زندگی‌مان سرزندگی و معنا می‌دهند، در حالی که ذهن بی‌وقفه به داستان‌سرایی مشغول است؛ مثل رادیویی که روشن است، ولی ما مسیری را می‌رویم که انتخاب کرده‌ایم!

در مطالب آینده می‌بینیم که چسبیدن به برداشت‌ها و تصوراتی که از خودمان داریم چطور می‌تواند مانع ما در رسیدن به اهدافمان باشد.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code