خدامراد ، “چهارچوب بزرگ‌تر!”

خدامراد ،  “چهارچوب بزرگ‌تر!”

فرامرز کوثری

زمستان رسما شروع شده بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. هیچ‌کس رغبتی به بیرون‌رفتن نداشت. فقط وقتی هوا صاف بود و آفتاب می‌درخشید، خدامراد و عده‌ای از جوانان چند اجاق بزرگ آتش را در خارج از غار درست ‌کردند و گرمای آتش و نور خورشید، بقیه را وسوسه کرد که چند ساعتی از غار بیرون بیایند و در هوای آزاد تحرکی داشته باشند.

در یکی از این بعدازظهرها که همگی در غار دور آتش نشسته بودیم، خدامراد درس جدید را این‌طور شروع کرد: «می‌خواهم درمورد موضوعی صحبت کنم که خیلی‌ها بی‌آنکه بدانند درگیر آن هستند! یکی از دلایل دیدنی‌نبودن این مشکل، این است که اسم ندارد. ما معمولا وقتی برای توصیف چیزی کلمه‌ای نداریم، آن را غیرواقعی و بی‌اهمیت می‌دانیم و درنهایت هم از همین پدیده‌های بی‌نام اما حقیقی، بیشتر آسیب‌ها را می‌بینیم. البته اسم‌داشتن مزیتی برای یک پدیده نیست، اما اگر اصرار داشته باشیم با منطق و فکر دنیا را تفسیر کنیم، به‌ناچار باید برای آن یک سمبل در معنای عامش داشته باشیم.»

عضو شوخ گروه باخنده گفت: «من که شخصا اعتراف می‌کنم خیلی چیزهای بی‌نام‌ونشان هست که مرا اذیت می‌کنند و با‌وجودی‌که در تمام لحظات زندگی احساسشان می‌کنم، اما چون کلمه‌ای برای توصیف آن‌ها ندارم، نمی‌توانم برای دیگران آن را تشریح کنم و مجبورم به‌تنهایی با آن بسازم. یکی از این چیزها «کالفون تاماخ» است. از اسمش تعجب نکنید خودم اختراع کردم برای اینکه بتوانم آن را از «تالفون کاماخ» تشخیص دهم!»

با این جمله او همه به خنده افتادند.

خدامراد ادامه داد: «بحث امروز ما جدی‌تر از این حرف‌هاست. ما امروز درمورد محتوای جعبه صحبت نمی‌کنیم. درمورد دیوارهای جعبه یعنی چهارچوب و اسکلتی که محتویات را در برمی‌گیرد صحبت می‌کنیم. می‌خواهیم نتیجه بگیریم که اگر از محتویات و چیزهای داخل جعبه زندگی خود ناراحت و نالانیم دلیلش الزاما خود محتویات نیست! بلکه قاب، چهارچوب یا دیواره‌هایی را که با آن جعبه را ساخته‌ایم، کوچک انتخاب کرده‌ایم و با بزرگ‌تر‌کردن ظرف و جعبه می‌توانیم به محتویات اجازه دهیم تا در فاصله بهتری از یکدیگر قرار بگیرند و چه‌بسا تعارضات و درگیری‌های آن‌ها با تدبیر بزرگ‌ترشدن جعبه برطرف شود!»

خانم معلم زبان دستش را بلند کرد و گفت: «به گمانم خدامراد می‌خواهد بگوید علت اینکه بعضی از مشکلات خیلی بزرگ به نظر می‌رسند، این است که ما خیلی به آن‌ها نزدیک شده‌ایم و فقط کافی است چند قدم از آن‌ها فاصله بگیریم تا ببینیم که آن‌قدرها هم این مشکلات جدی نیستند و اصلا ارزش فکر‌کردن ندارند.»

دختری جوان دستش را بالا برد و گفت: «پدرم همیشه به من می‌گفت هر وقت در زندگی دچار ناراحتی شدی، خودت را شبیه مسافر یک بشقاب‌پرنده فضایی تصور کن که از جایی که هستی، ارتفاع می‌گیرد و دور می‌شود. او می‌گفت وقتی از ارتفاع بالاتر خانه و محله و شهر خودت را ببینی، خواهی دید که در قیاس با دیگران چقدر مشکلاتت بی‌ارزش و ابتدایی‌اند. حتی می‌گفت وقتی به‌اندازه‌کافی اوج بگیری که از کره‌زمین جدا شوی، می‌بینی در قیاس با مشکلات مردمان سایر کشورها و قاره‌ها، مشکل تو اصلا به حساب نمی‌آید و وقتی از منظومه شمسی دور شوی، دیگر کل زمین برایت هیچ می‌شود.»

زن میان‌سالی گفت: «اما برای کوچک دیدن مشکلات حتما لازم نیست از آن‌ها فاصله بگیریم. تجربه زندگی به من آموخته است که می‌توان در دل مشکلات حضور داشت و بااین‌وجود با آن‌ها مشکلی نداشت. یعنی از حضور بیشتر آن‌ها در کنار خود ناراحت نشد.»

مردی که خودش را در پتویی پیچیده بود، با صدای خفه‌ای گفت: «این‌ها همه‌اش شعاره! مگر می‌شود انسان بین مشکلات باشد و از آن‌ها آزار نبیند مگر اینکه اینکه پوست‌کلفت و مقاوم شده باشد؟!»

خدامراد گفت: «ولی پیام درس امروز متفاوت است و درواقع می‌خواهد بگوید هر وقت خواستی مشکلی را حل کنی، به‌عنوان یک راه‌حل، آن را در یک چهارچوب یا قاب بزرگ‌تر حل کن! این‌طوری می‌بینی مشکل به اندازه قبل دشوار و مهم نیست. بگذارید مثالی بزنم! فرض کنید شما دانش‌آموزی هستید که خود را برای آزمون سراسری دانشگاه‌ها آماده می‌کنید. یک مبحث از درس را می‌خوانید. می‌بینید صدها مثال از آن مبحث وجود دارد که حل‌کردن آن‌ها کلی وقت می‌گیرد و آخرسر هم معلوم نیست بتوانید همه مثال‌ها را به ذهن بسپارید. درواقع تیپ سوالاتی که از آن موضوع می‌آید، به قدری متفاوت است که فرد دچار سردرگمی‌ می‌شود. برای یک‌جادیدن همه این تیپ سوالات کافی است این دانش‌آموز مسائل ترکیبی و درواقع جامع‌تری را حل کند که مفهوم سنگین، بخش کوچکی از آن مسئله ترکیبی شود. دراین‌صورت می‌بیند به‌راحتی با حل چند مسئله ترکیبی و بزرگ، مفاهیم کوچکی که درک تنوعشان برایش مشکل بود، راحت و ساده می‌آیند و اتفاقا خیلی سریع و ماندگار هم به خاطر سپرده می‌شوند.»

عضو شوخ گروه دستش را بلند کرد و هم‌زمان گفت: «من فهمیدم درس امروز چیست! خدامراد می‌خواهد بگوید که برای حل مشکلات جاری‌ات که غیرقابل‌حل به نظر می‌رسند، دنبال پروژه حل‌شده بزرگی بگرد که این مشکل در آن سهم کوچکی دارد. وقتی پروژه بزرگ حل شود هم آن مشکل خودبه‌خود حل می‌شود و از همه مهم‌تر کاربرد آن درکنار بقیه بهتر مشخص می‌شود.»

خودم روز اولی که برای یادگرفتن رانندگی اتومبیل اقدام کردم توی انتخاب شماره دنده‌ها و ترتیب ترمز و کلاچ‌گرفتن گیج شده بودم. همان روز مربی رانندگی‌ام مرا داخل شهرک آموزشی برد و بعد از معرفی مقدماتی اجزای ماشین گفت باید با این ماشین از آن پیچ‌وخم‌ها بگذری و خودت را به انتهای شهرک برسانی و از دکه آنجا بیسکویت بخری و برگردی. این کار را باید در عرض پنج دقیقه انجام دهی وگرنه باید همه ما را به شام دعوت کنی. من هم بلافاصله پشت ماشین نشستم و به هر زحمتی بود خودم را به دکه رساندم و برگشتم. البته درطول مسیر چندین‌بار خطا کردم اما اصلا برایم مهم نبود. چون چهارچوب مشکلم عوض شده بود و رانندگی بخش کوچکی از این چهارچوب بزرگ‌تر شده بود، دیگر به آن حساس نبودم. وقتی فیلم رفت‌وبرگشتم را دیدم از تعجب ماتم برده بود. اواخر مسیر مثل حرفه‌ای‌ها رانندگی می‌کردم!»

بانویی میان‌سال دستش را بلند کرد و گفت: «من  درس مدیریت مالی نخوانده‌ام. اما برای چند سالی وضع مالی خانواده‌ام بسیار خراب شد و مجبور بودم حتی روی کمترین مخارج حساس بشوم. درطی آن چند سال به‌قدری در امور مالی و حسابرسی ورزیده شده بودم که بعد از بهبود شرایط زندگی، بلافاصله توانستم خانه و ماشین بخرم و تجارتی پرسود را راه‌اندازی کنم. بی‌آنکه بازاری باشم، اصول تجارت را در دل زندگی آموختم!»

مردی جاافتاده دستش را بلند کرد و گفت: «من و همسرم بچه‌دار نمی‌شدیم. سال‌ها می‌گذشت و ما در تب‌وتاب داشتن فرزند می‌سوختیم. چندبار یکی از دوستان پیشنهاد داد که به یکی از این مراکز ناباروری مراجعه کنیم و از آن‌ها کمک بگیریم، اما از خجالت حضور در این مراکز و لورفتن مشکلمان بین فامیل دائم از آن طفره می‌رفتیم. روزی با خانواده‌ای دوست شدیم که از این طریق بچه‌دار شده بودند. برای کمک به این خانواده که دچار مشکل شده بودند همراه آن‌ها چندبار به مرکز ناباروی رفتیم. در حین حضور در مرکز همسرم پیشنهاد کرد که ما هم تست بدهیم و بی‌آنکه به کسی بگوییم از امکانات مرکز استفاده کنیم. وقتی اولین فرزندمان به دنیا آمد متوجه شدیم که سر هیچ‌و‌پوچ سال‌ها رنج بی‌فرزندی را تحمل می‌کردیم. مشکل اصلا آن‌طوری که گمان می‌کردیم، بزرگ نبود؛ یعنی اصلا مشکل نبود. ظاهرا وقتی مشکل خود را به یک مشکل بزرگ‌تر چسباندیم، مشکل بزرگ در نظرمان کوچک شد و راه‌حل خودش را نشان داد.»

خدامراد سرش را به علامت تایید تکان داد و ازجا برخاست تا به کارش برسد. همه می‌دانستیم که این علامت اتمام درس است. اما ظاهرا اعضای گروه قصد تمام‌کردن بحث را نداشتند. آن‌ها پشت سرهم تجربه‌های موفق خود را دراین‌خصوص برای دیگران نقل می‌کردند. عضو شوخ گروه باخنده گفت: «فکر کنم معنای «کالفون تاماخ» همین است که امروز یاد گرفتیم! اما این واژه دیگر به درد کسی نمی‌خورد. برای بزرگ‌تر‌کردن «قاب نگاه» کلمات بهتری می‌توان اختراع کرد!»

 

 

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۳۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code