زندگی

پلنگ‌ها به روان‌پزشك نياز ندارند

در بيشتر سال‌هاي عمرم در خانه گربه يا انواع حيوانات ديگر داشتم. از آنجا‌كه حيوانات بسيار مورد‌علاقه‌ام هستند، هميشه با چشم دقيق و مراقب، زندگي‌شان را زير نظر داشتم. بچه‌دار شدن حيوانات و رفتارهاي حيوان مادر و تولة نوزاد از جالب‌ترين آنهاست. مثلاً همين گربه را در نظر بگيريد: يك شب بهاري، دور از چشم من و شما مي‌رود و يك جفت مناسب (مناسب به معناي متناسب با جثه و نژاد و طبيعتش، نه متناسب با خانه و اتومبيل صاحبش) براي خودش پيدا مي‌كند و به وظايفش (و نه هوس‌هايش) عمل مي‌كند. تا وقتي شكمش بزرگ نشده، نمي‌فهميد باردار است. با بزرگ‌تر شدن شكم و نزديك‌تر شدن موعد زايمان، رفتارها و شيوة زندگي‌اش به طور طبيعي تغيير مي‌كند و خودش براي هر عارضة تازه، يك راه‌حل مناسب پيدا مي‌كند. علي‌رغم طبيعت گوشت‌خوارش در صورت نياز بعضي گياهان مثل سمبله‌الطيب را پيدا مي‌كند و مي‌خورد، يا به نسبت سنگين‌تر و ‌كم‌تحرك‌تر شدن جسم، مقدار خوابش بيشتر و مقدار خوراكش كمتر مي‌شود.

بعد، يك شب يا يك روز، همة گوشه و كنار خانه را بو مي‌كند و امن‌ترين جا را (دور از دسترس هر جانور ديگر) پيدا مي‌كند و بي‌صدا، بي‌هياهو و بي‌‌آن‌كه بفهميد، زايمان مي‌كند. بعد، شما اتفاقاً صداهاي زير و ضعيفي با نت‌هاي نامنظم مي‌شنويد. آنها بچه‌گربه‌ها هستند كه يا به دليل گرسنگي و يا به دليل احساس سرما يا ناامني مادرشان را صدا مي‌كنند. مادر هم يا جواب مي‌دهد، يا هر كجا باشد خودش را مي‌رساند و بي‌سر‌و‌صدا نيازشان را برآورده مي‌كند. بچه‌ها بدون زحمت و مشكل بزرگ مي‌شوند و يك روز آنها را سر ديوار مي‌بينيد و بعد از آن هم معمولاً ديگر نمي‌بينيدشان. گربة مادر، آرام و بي‌دغدغه به زندگي بي‌ادعاي خودش ادامه مي‌دهد. اما ما آدم‌ها چه‌كار مي‌كنيم؟

خدا مي‌داند دو خانواده بايد چه گرفتاري‌هايي را پشت سر بگذارند، چه فراز و نشيب‌هايي را طي كنند، چه‌قدر هزينه كنند و چه عدة كثيري از كار و زندگي بيفتند تا ما براي خودمان يك جفت پيدا كنيم! سپس از روز اولي كه به كمك پزشك‌ها و داروها و آزمايشات مي‌فهميم باردار هستيم، بعد از آنكه همة دوستان و آشنايان و حتي غيرآشنايان از اين رويداد مسرت‌بخش باخبر شدند، گرفتاري‌ها و مشكلات تازه‌اي آغاز مي‌شود. نه بلد هستيم خودمان را اداره كنيم و نه مي‌توانيم به جنين هنوز ‌در راه برسيم. در اينجا هم اگر بزرگواري پزشكان، مراكز درماني، كتاب‌هاي بهداشتي و رسانه‌ها نباشد، حتي بلد نيستيم چه بخوريم يا چه كنيم كه به خودمان يا جنين آسيب نرسانيم. بعد ويار داريم، از همه چيز بدمان مي‌آيد، بعد افسردگي مي‌گيريم (كه در اين فرآيند معمولاً پدر بچه هم همراه است و از افسردگي و عصبيت بي‌بهره نيست). بعد والدين هر دو طرف بايد كمك كنند تا كارهاي روزمره‌مان را انجام دهيم، راه برويم، غذا بخوريم، حرف بزنيم و … پنج ماه بعد كه حال پدر و مادرِ جنين به دنيا نيامده كمي بهتر مي‌شود، مشكلات مرحلة بعد آغاز مي‌شود: خريد و خريد و خريد. تختي كه به كمد بيايد، لگني كه با گل‌هاي لحاف بچه سِت باشد، كالسكه و شيشه‌شير و پوشك دولايه و … و بالاخره يك روز، بعد از آنكه پدر حقوق سه ماهش را براي پرداخت مخارج بيمارستان مساعده گرفت و يك اكيپ امداد در خانه كشيك را تحويل گرفتند، مادر را با سلام و صلوات به بيمارستان مي‌رسانند و نوزاد را با روشي مجزا از شيوة طبيعت و فطرتش به اين دنيا مي‌آروند و اينگونه ما به اين دنياي پر از تشويش و هياهو وارد مي‌شويم. خوش آمديم! و اين تازه شروع ماجراست.

نوزاديم، كم‌غذاييم، پرخوريم، اضافه‌وزن يا كمي‌ِوزن داريم. زياده فعاليم، منفعليم، درون‌گرا يا برون‌گراييم. بعد از آن يا مدرسه‌گريزيم و درس‌مان بد است، يا پرُخوانيم. گوشه‌گيريم، افسرده‌ايم و … تا بزرگ‌ شويم. بعد آيا در درس و كار موفق باشيم، آيا نباشيم! در رشته‌اي درس مي‌خوانيم كه ناچاريم و در حرفه‌اي مشغول به‌كار مي‌شويم كه مطابق ميل‌مان نيست. با رئيس و با همكار و ارباب‌رجوع مشكل داريم و اين مشكلات حل نشده، بستة بزرگ ديگري به آن اضافه مي‌شود:  معركه‌اي برايمان بر پا مي‌كنند تا ما هم به مباركي ازدواج كنيم، كه البته اين پايان دلواپسي‌ها و زحمت‌هاي والدين‌مان نيست. تا روزي كه زنده‌ايم و موهايمان رنگ دندان‌هايمان شود، هنوز پدر و مادر نگرانند كه آي بچه‌ام تصادف كرد، آي كارش كساد شد، آي با همسرش اختلاف دارد، آي معتاد شده، آي بچه‌اش ناخلف شده و درس نمي‌خواند، آي … آي …

راستي چرا اين‌طور است؟ چرا پلنگ‌ها هرگز نه به روانپزشك و نه به هيچ‌جور پزشك و مشاور و متخصص ديگري نياز ندارند و ما دائماً گرفتاريم و بدون كمك ديگران حتي از عهدة ساده‌ترين مشكلات‌مان هم برنمي‌آييم و تازه عنوان اشرف مخلوقات و موجود متفكر را هم يدك مي‌كشيم؟

چرا در رويارويي با مشكلات‌مان، از يك گربه هم كمتر مي‌شويم؟ چرا انسان كه از پيچيده‌ترين انواع موجودات و در نتيجه كامل‌ترين نوع آن در روي زمين است و نيز تنها موجود متفكر، ناطق و هوشمند و يگانه مخلوق داراي روح ملكوتي در اين سياره است، در فرآيند زيست خود اين همه گرفتار، آشفته و مستأصل است؟

راستي به‌نظر شما چرا حيوانات به روانپزشك، مشاور اقتصادي، وكيل، آرايشگر و طراح مد نياز ندارند؟ چرا لانه‌شان را خودشان و مطابق نيازشان مي‌سازند و سبك معماري‌اش هم تغيير نمي‌كند؟ چرا حيوانات مواد مخدر مصرف نمي‌كنند و در هيچ شرايطي خودكشي نمي‌كنند؟

موجودات فروتر از انسان، از جماد گرفته تا حيوان اختيار ندارند و قادر به انتخاب نيستند. به‌همين خاطر غريزه‌‌شان به‌جاي‌ آنها انتخاب مي‌كند و چه قانونمند و متعادل انتخاب مي‌كند. حيوان هنگام گرسنگي غذا مي‌خورد، اما به‌همان اندازه كه نياز دارد. نه دچار پرخوري و اضافه‌وزن مي‌شود و نه عمداً از كم‌خوري دچار سوء‌تغذيه مي‌شود. هنگامي‌كه در مقابل دشمن قرار مي‌گيرد (دشمني كه جانش را تهديد مي‌كند و نه حيواني كه لانه‌اش بزرگ‌تر يا جفتش جوان‌تر و زيباتر است) آن‌قدر خشم مي‌گيرد كه خطر را دفع كند،‌ بعد هم فراموش مي‌كند و به راه خود مي‌رود و ديگر تا پايان عمر در هر فرصت ممكن زهر به جان آن ديگري نمي‌ريزد. حيوان متعادل زندگي مي‌كند،

انسان موجودي است داراي روح ملكوتي، ناطق و هوشمند و لذا موجودي است داراي اختيار و اراده و از همين‌جا است كه هم مشكل و هم معجزه شكل مي‌گيرد.

استفاده از اختيار باعث مي‌شود انسان از تعادل در زندگي و در مرگ بيرون رود. واقعيت اين است كه ما ديگر نه بلديم خوب زندگي كنيم و نه خوب بميريم. افراط و تفريط زندگي‌ انسان‌ها را نه فقط به نابهنجاري، بلكه به بحران كشيده است. از آشفتگي در روابط فردي،‌ خانوادگي و اجتماعي گرفته تا آشفتگي در شيوة زندگي، در تغذيه، در كار،‌ در سرگرمي، آشفتگي در درك فلسفة هستي! شواهد چنان زياد است كه كافي است هر‌ كجا هستيد و در حال انجام هر كاري هستيد، نگاهي به اطراف‌تان بيندازيد و در آنچه مي‌بينيد تعمق كنيد.

ولي اين سكه روي ديگري هم دارد و آن عمل به تعادل در شيوة زندگي، در روابط، عواطف و در انجام وظيفه در مقابل ديگران است كه منجر به حفظ حقوق خود و ديگران مي‌شود. تصور كنيد جهاني را كه در آن حق هيچ موجودي، اعم از جماد و گياه و حيوان و انسان ضايع نشود. يحتمل كه ايدة مدينة فاضله نيز از تصور چنين دنيايي ترسيم شده است. البته مدينة فاضله نه‌ هرگز در روي زمين وجود داشته و نه هرگز به‌وجود خواهد آمد. پاسخ ساده است، چون آدم‌هايي با درجات مختلفي از رشد و پختگي روحي در دنياي ما و در كنار ما زندگي مي‌كنند و هماهنگي در هستي نيز نيازمند تنوع است. عده‌اي به تعادل مي‌رسند و عدة ديگري تازه از نوسان ميان افراط و تفريط شروع مي‌كنند. ما انسان‌ها قادر نيستيم تنوع و هماهنگي در هستي را به سود خودمان تغيير دهيم و خوشبختانه قادر هم نيستيم در رشد و پختگي روح آدم‌ها دست ببريم. پس چه بايد كرد؟ هر يك از ما چه كنيم تا جزو كساني نباشيم كه در ورطة دلهره‌آورِ ميان افراط و تفريط تا مرز بحران و ناهنجاري پيش مي‌روند؟ چه كنيم تا بتوانيم حداقل مثل يك گربه و حداقل با خود، در صلح زندگي كنيم؟ كليد طلايي ايجاد و حفظ تعادل است. تعادل در همه‌چيز. آن‌قدر بخوريم كه فقط سير شويم، آن‌قدر كار كنيم كه بتوانيم آبرومندانه زندگي كنيم. آن‌قدر دوست بداريم كه از آن انرژي و گرما بگيريم و آن‌قدر بدمان بيايد كه ما را از موضوع مربوطه دور و محافظت كند. نه بيشتر و نه كمتر. وقتي در خيابان‌هاي شلوغ شهرمان اتومبيلي ولو به ناحق راه‌مان را سد مي‌كند، اين احتمال را در نظر بگيريم كه شايد او هم به اندازة ما خسته باشد،‌ شايد او هم حتي بيشتر از ما تحت فشار باشد و ديرش شده باشد. شايد او هم حداقل به اندازة ما در تند راندن نيت سوء نداشته باشد. به اين ترتيب در مقابل يك قطره خطا، انزجاري به قدر يك اقيانوس بيرون نريزيم و تا آنجا پيش نرويم كه در مقابل حيثيت انساني خود و ديگري شرمنده شويم.

فرزندمان را نه آن‌قدر عزت و محبت كنيم كه قدرت مبارزه با مشكلات را از يك سو و لذت بردن از موهبت‌هاي زندگي را از سوي ديگر از دست بدهد و نه به بهانة تربيت و انضباط عرصه را آن‌قدر بر او تنگ بگيريم كه اضطراب و افسردگيِ زودهنگام در جانش رخنه كند. حتي عبادت خداوند هم اگر از حد بيرون رود و تبديل شود به كنار گذاشتن همة وظايف، به قيمت در انزوا نشستن و ذكر و دعا گفتن،‌ آن هم ما را از تعادل و از سمت و سوي عقل سليم دور مي‌كند.

البته مشكل است. رسيدن به تعادل كامل، يعني رسيدن به كمال انساني كه راهي بس دراز و دشوار است و پيمودن آن البته بدون راه‌بان مقدور نيست. اما چنان‌كه گفته‌اند درازترين راه هم با اولين قدم آغاز مي‌شود. براي رهايي از آشفتگي و استيصال بالاخره بايد از جايي شروع كرد. از كجا؟ از همين‌جا، از همين لحظه. در آينه به خودتان نگاه كنيد،‌ به محيط زندگي‌تان توجه كنيد، احساسات، افكار و عملكردهايتان را به‌دقت بررسي كنيد، افراط و تفريط‌ها را زير ذره‌بين بگيريد … خواهيد ديد كه تعادل در يك‌قدمي شماست، كافي است دست دراز كنيد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code