پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۱

پرسش پاسخ مسائل شخصی و روانی بخش۱

پرسش۱:

سوال من در مورد یادگیری استفاده از آموخته‌هاست. بسیاری از ما از طرق مختلف اطلاعات و دانش زیای در زمینه‌های مختلف کسب می‌کنیم اما به‌ندرت می‌دانیم چگونه باید از این اطلاعات استفاده کنیم. در این عصر دستیابی به دانش در زمینه‌های مختلف مثل روان‌شناسی بسیار ساده شده است.

بسیارند افرادی که معلومات بالایی در زمینه‌های مختلف روان‌شناسی دارند اما نمی‌توانند این دانسته‌ها را به عمل درآورند؛ مثلا بیشتر افراد در ترک عادت‌های نادرست، نحوه برقراری ارتباط درست با دیگران، راه‌های درمان وسواس و بسیاری مشکلات دیگر اطلاعات بسیاری دارند، اما هرگز نمی‌توانند این دانسته‌ها را اجرایی کنند و به همین دلیل از مشکلات مختلفی رنج می‌برند.

دانش بدون عمل به‌نظر من ارزشی ندارد. به پیشنهاد شما چگونه می‌توان فاصله میان دانش و عمل را پر کرد؟ چگونه به دانسته‌هایمان عمل کنیم؟

پاسخ:

آنچه را که شما کم‌کردن فاصله میان دانش و عمل دانسته‌اید، اتفاقی است که در برخی از زمینه‌های مسائل ذهنی و روانی قابل اجراست و

شاید بتوان با یک مثال وضعیت را بهتر توضیح داد. فردی را درنظر بگیرید که با زمینه ژنتیکی و خانوادگی دچار سرطان سینه متاستاتیک شده است، به‌طوری‌که غدد لنفاوی او درگیر شده و کانون‌های زیاد گسترده سرطانی بدن او را درگیر کرده است. او امکان دارد با مطالعه زیاد درمورد این نوع سرطان دانش زیادی کسب کرده باشد و یا حتی خودش پزشک باشد ولی واقعیت این است که احتمال درمان او چندان بالا نیست.

درمورد مسائل روانی نیز می‌توان چنین پنداشت. برخی از مسائل روانی با پیش‌بینی خوب هستند و ریشه‌های کمتر زیستی دارند و می‌توان با تمرین مداوم، همراه دارودرمانی (اگر لازم باشد) و چند جلسه مشاوره،به بهبود نزدیک شد و از سلامت متعاقب آن لذت برد. شرایط هر فرد در هر موردی را باید در فضای خود او سنجید و نمی‌‌توان نسخه واحدی برای همگان درنظر گرفت.

با این حال عوامل زیر می‌توانند کمک‌کننده باشند:

  • تعیین قراردادی واضح و دقیق برای برای آنچه که به‌عنوان تغییر می‌خواهیم و نه تمرکز بر آنچه که دوست نداریم و نمی‌‌خواهیم.
  • تعیین قدم‌هایی مشخص (گام به گام) جهت حرکت در مسیر تغییر
  • به‌کارگیری عملیاتی آن قدم‌ها در برنامه‌های روزانه
  • نگاه مثبت نگر که امید را رشد دهد؛ پس به تغییرات مثبت و حرکت روبه جلو تمرکز شود و بهتر است درضمن تغییر و طی مراحل برای خودش یادداشت‌های نوازشگر طراحی کند.
  • پذیرش این نکته که افراد با هم تفاوت دارند و به یک صورت واحد تغییر نمی‌‌کنند. مقایسه خود با دیگران صحیح نیست.
  • ایجاد چارت و دفترچه پیشرفت‌سنجی
  • بازبینی دوره‌ای هدف و چگونگی تغییر جهت، دوباره سنجی و تحکیم و یا بهبود روند رشد.

پرسش۲:

من بیشتر اوقات احساس ناراحتی می‌کنم و استرس دارم اما دلیل واقعی آن را نمی‌دانم و مهم‌تر از همه اینکه چه طور می‌توانم دلیل آنها را پیدا کرده و خودم را آرام کنم؟ چون دسترسی به روان‌شناس و مشاور ندارم که بتوانند در این کار به من کمک کنند ناچارم خودم راهی برای حل مشکلم پیدا کنم و خودم را آرام کنم.

پاسخ:

ترس از تنهاماندن می‌تواند علل گوناگونی داشته باشد و شامل طیف گسترده‌ای از مسائل، مثلا از اختلال شخصیت وابسته تا بیماری اضطراب، شود؛ بنابراین بدون ساده‌انگاری و درعین‌حال با خوش‌بینی واقع‌گرایانه باید ذهنیتتان را بررسی کنید. ترس از تنهاماندن از خود تنهایی ناراحت‌کننده‌تر است.

زیرا شما از چیزی می‌ترسید که هنوز رخ نداده است و تجارب قبلی شما نیز دلیلی بر عین احساس شما در آینده حتی درصورت تنهایی نخواهد بود. تا به چه میزانی خود را مطلوب رابطه می‌دانید و گمان می‌کنید که دیگران از دوست‌داشتن و بودن درکنار شما رضایت خواهند داشت؟ این ترس را اولین‌بار کجا در زندگی‌تان تجربه کردید؟ نظام نوازشی شما در خانواده مرجعتان چگونه بوده است و از چه طریقی دیده یا طرد می‌شدید؟

راضی‌نگه‌داشتن دیگران عملکردی مطابق با نیاز خودتان است؛ پس می‌بینید که برای خودتان این کار را می‌کنید؛ بنابراین نیاز اصیل‌تر خود را بیابید و بدانید هنگامی‌که دوست‌داشتنتان به‌خاطر مهرورزی باشد و نه ترس از کنار گذاشته‌شدن، موجود مطلوب‌تری می‌شوید و احتمال ترک‌شدگی‌تان کمتر می‌شود. به‌هر‌حال بهتر است مطالعه دقیق‌تری روی خود انجام دهید.

پرسش۳:

من همیشه از اینکه دیگران مرا ترک کنند به شدت می‌ترسم. همیشه نگرانم مبادا تنها بمانم و به همین دلیل هرکاری می کنم که دیگران را در کنار خودم نگه دارم. هرکاری می‌کنم که همه راضی نگه دارم تا مرا رها نکنند.

پاسخ:

شما از ناراحتی و استرس خود نوشتید و اینکه احساساتی بر شما غالب است و شما نمی‌توانید دلیل آن‌ها را بیابید. بهتر است قدری دقیق‌تر باشید و با تمرکز به این سوالات پاسخ دهید. (البته من چیزی راجع به سن، جنسیت و موقعیت شما نمی‌دانم) علت این ترس من چیست و چگونه می‌توانم بر آن غلبه کنم؟

  • این نوع احساسات نامطلوب را چند وقت است که تجربه می‌کنید؟
  • آیا شبیه به این تجربه اساسی را در دوران کودکی‌تان نیز داشته‌اید؟
  • چه فکری در پس این احساسات در ذهن شما به وجود می‌آید؟
  • این افکار درصورت دسترسی شما به آنها، تا چه میزانی با واقعیت درونی و دنیای پیرامونتان هماهنگ هستند و به عبارت دیگر تا چه حدی متناسب با واقعیت اکنون و اینجای شما و اطرافتان است؟
  • اگر به جوابی دست یافتید بهتر است به سراغ انواع آن تفکرات بروید تا نحوه نگرشتان را اندکی تصحیح کنید تا احساسات متعاقب آن نیز بهبود یابند.
  • اگر به هیچ پاسخی در باب انواع تفکرات دست پیدا نکردید، در صورت پذیرش این فرض که روند را درست پیش رفته‌اید می‌بایستی که به جای ناراحتی و استرس ، واژه اضطراب را به کار ببریم.

استرس‌ها تهدیدی بر داشته های فیزیکی، عاطفی، جسمی، ارتباطی و … ما محسوب می‌شوند. پس عامل تهدید زایی هستند که می‌توان جهت غلبه و یا اجتناب از آن‌ها اقدامی‌ کرد و ناراحتی  نوعی احساس نامطلوب است که غالبا نتیجه ثانویه ناکامی ‌است. ناراحتی می‌تواند درپی خشم حامل از ناکامی ‌بیاید. درهرصورت واژه‌ها اندازه احساس خوب شما را از زنده بودنتان و زیستن به تمامتان مهم نیستند. با چند خط طرح موضوع شما نمی‌توانم درست هدایتتان کنم ولی خوشحال خواهم شد اگر بتوانید به تفکرات پشت احساساتتان دست پیدا کنید و آن‌ها را متناسب بهترین پاسختان به واقعیت اکنون و اینجا کنید.

پرسش۴:

مردی چهل‌ساله، کارمند و متاهل هستم و پسری ۱۰ساله دارم. من بسیار مهربان هستم و بسیاری اوقات از مهربانی خودم حرصم می‌گیرد. شاید به این دلیل که اغلب به‌جای مهربانی‌کردن به دیگران باج می‌دهم اما هرگز آن‌قدر که به دیگران خوبی می‌کنم، خوبی از آن‌ها نمی‌بینم.

خودم فکر می‌کنم دلیل این رفتار من به‌خاطر نوع تربیت والدینم است که آن‌ها هرگز اجازه ندادند با کسی لج‌بازی کنم یا به فکر تلافی‌کردن رفتارهای نادرست دیگران باشم و همیشه تاکید کردند که فقط باید خوبی کنم، وگرنه مرتکب گناه می‌شوم.

 الان و در این سن از این روش زندگی خسته شده‌ام؛ چون فکر می‌کنم خوبی‌کردن وظیفه من شده است و اگر زمانی نتوانم به دیگران کمک کنم، عذاب وجدان می‌گیرم. درواقع همیشه خودم را به سختی می‌اندازم تا دیگران را راضی نگه دارم.

برای تغییر این روش باید چه کنم؟ باید خودم را تغییر دهم یا انتظارم را از دیگران کم کرده و همچنان مثل گذشته به دیگران یک‌طرفه خوبی کنم؟

پاسخ:

مهربانی از ویژگی‌های بسیار مطلوب هرکس است. درواقع چیزی که به وجود انسان غنا می‌بخشد، هنر مهرورزی و دوست‌داشتن است. برای اینکه «مهر اصیل» را تجربه کنیم و بتوانیم از مهرورزی خود لذت ببریم، لازم است ابتدا منشأ آن را دوست بداریم. شما خوب می‌دانید که سرمنشأ تمام رفتارهایتان، چه مهربانی، چه خشم و چه نفرت، خودتان هستید.

اگر با دقت بیشتری خودتان را ببینید، درمی‌یابید تمام آنچه که انجام می‌دهید، برای خودتان است. وقتی کسی را دوست می‌دارید و با او مهربانید و یا حتی وقتی از مهربانی خود حرصتان می‌گیرد، درحال ارضای نیازهای خود در سطح خودآگاه و ناخودآگاه ذهنتان هستید. این نیازها یا «رسیدنی» هستند یا «اجتنابی» و یا غالبا ترکیبی از هر دو. نیاز به مهررسانی اصیل از نیازهای والا و تحقق‌آمیز انسان است و ارضای آن به فرد کمک می‌کند.

اینکه ما با مهربانی با دیگران خود را در آن‌ها بسط می‌دهیم و با حس همدلی، از شادکردن دیگری، شاد می‌شویم، فرایند زیبا و اثربخشی است و بهتر است آن را از مهرطلبی و تاییدطلبی متمایز کنیم؛ چراکه این حالات گرچه به‌ظاهر مهررساننده هستند، ولی با انگیزش‌های «اجتنابی» در ما جریان می‌یابند.

ترس از طرد‌شدن‌، نادیده گرفته‌شدن، مورد قضاوت قرارگرفتن و نیز ترس از تاییدنشدن، تنهایی و کامل‌نبودن در الگوی مهربانی، جزو مواردی هستند که افراد از آن اجتناب می‌کنند و اگر فرار از آن‌ها، خودآگاه یا ناخودآگاه باشد، ظاهری مهررساننده ایجاد می‌کنند ولی در اصالتش می‌توان شک کرد. احساس گناه نیز بازدارنده است و حاصل گفت‌وگوی درون بین دو حالت من «والد» و «کودک» شماست.

دوست داشتن خود یعنی پذیرش نامشروط به‌همراه ارتقای همیشگی هستی خود. پیام‌های والد لزوما برای پاسخ به واقعیت اکنون و اینجا مناسب نیستند. شما بهتر است ازطریق بالغتان تصمیم بگیرید. تصمیمی ‌بزرگ و اثربخش که برای شما، اطرافیان و دنیایتان بیشترین سود را داشته باشد.

گمان می‌کنم که این تصمیم در ابتدا با دوست‌داشتن خود شروع می‌شود. اینکه بتوانید نیازها و احساسات و افکار خودتان را ببینید، تحلیل کنید، خود را بپذیرید و سپس از راه سالم بیان کنید، راهی که حتی پس از خروج از محدوده امن کوچک، بتواند امنیت را ایجاد کند،

یعنی تغییر به‌ سادگی و البته به آهستگی شکل می‌گیرد و بسط پیدا می‌کند و با تغییر ناگهانی که نتیجه هیجان‌زدگی است، متفاوت می‌شود. آنچه را که مجال بیان در این بخش پیدا می‌کرد، بیان کردم و حالا این شما هستید که در دل چهل‌سالگی خود، باید تصمیمی بگیرید تا شادی‌تان بیشتر شود.

پرسش۵:

يكي از سوالاتي كه هميشه ذهنم را درگير مي‌كند اين است كه چرا بعضي از ما از يك سني به بعد، مخصوصا از زماني‌كه اوج جواني را رد مي‌كنيم، نمي‌توانيم سنمان را کاملا بپذیریم؛ حتي اگر در آن سن كاملا زندگي كرده باشيم. انگار درون انسان ميلي به هميشه جوان ماندن وجود دارد؛ براي مثال حالا كه در آستانه سي‌سالگي هستم، هنوز احساس مي‌كنم دختري بيست‌ساله در وجودم زندگي مي‌كند. آيا اين نشانه خوبي است يا نشانه نپذيرفتن واقعيت است؟

پاسخ:

«ترس از مرگ، به‌خاطر زندگیِ نکرده است و ترس از پیری، به‌ دلیل جوانی نداشته.» سوالتان بسیار راهگشاست. اول لازم می‌دانم که بین فعالیت سالم کودک درون و عدم پذیرش سنی خود تفاوتی قائل شوم. درحقیقت یک فرد سالم، حتی در ۹۲سالگی و تا پایان عمر نیز می‌تواند از طریق کودک درونش با خود، دیگران و دنیا ارتباط برقرار کند. کودک طبیعی که وجه سالم روان ماست، شامل تمامی ‌رفتارها، افکار و احساساتی است که در زمان کودکی بیشتر با مغز هیجانی خود تجربه کرده‌ایم.

البته بسیاری از ویژگی‌های آن با ما به دنیا می‌آید مثل شور زندگی، تمایل به شادی، خلاقیت و دوست‌داشتن خود؛ پس عجیب نیست‌ هرچند سالمان که باشد، باز هم کودک سرزنده و شاد و مایل به زندگی و ارتباط را در خودمان بیابیم. پذیرش سنی که در آن هستیم به معنای شکوفایی ویژگی‌های مربوط به همان دوره است.

به عبارت دیگر هنگامی‌که یک فرد میان‌سال گذر از جوانی را می‌پذیرد، تولید را درمقابل ایستایی قرار می‌دهد؛ یعنی در کار، روابط و سبک اندیشه و زندگی‌اش خود را متحقق می‌کند و گویا می‌خواهد چیزی از خود و بودنش را به دنیا هدیه دهد. او به آنچه انجام می‌دهد، افتخار می‌کند و گویا از خود بیرون آمده است و در روابط و دنیای پیرامونش بسط می‌یابد.

فرمودید حتی اگر آن سن را به‌طورکامل زندگی کرده باشیم باز هم ممکن است سنین بعدی را کاملا نپذیریم. به گمانم تنها حقیقت غیرقابل‌انکار وجود ما مرگ است. مرگ، آگاهی و تفکر درمورد آن برای زندگی درخشان لازم است. هنگامی‌که به این خرد رسیده باشیم که کل وجود ما در چند دهه سریع تمام‌شونده خلاصه می‌شود، با قدرشناسی در زمانِ بودن، ارزش زیستن را درک می‌کنیم. آن دسته از عوامل فرهنگی و اجتماعی که پیری را مترادف با کارافتادگی و طردشدگی دانسته و تنها جذابیت را در جوانی می‌دانند، روی ترس از گذر زمان موثرند.

ولی واقعیت این است که ما انسان‌ها در گستره زمان و مکان، جزئی بسیار کوچکی از جهان پیرامونمان هستیم و اگر بدانیم در هر دوره سنی، چه می‌توانیم باشیم و چه نخواهیم بود، آن دوره را کامل‌تر زندگی می‌کنیم و به تحقق خود نزدیک‌تر می‌شویم که این امر خودشکوفایی پیوسته و شادی به‌همراه خواهد داشت؛ حتی هنگامی‌که دیگر چیزی از زندگی‌مان نمانده باشد.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۰۴

مقاله های مرتبط :