پرسش پاسخ مسائل زناشویی بخش۸

پرسش پاسخ مسائل زناشویی بخش۸

پرسش۳۶:

چهار سال است که ازدواج کرده‌ام و طی این مدت مشکل خاصی با همسرم نداشته‌ام. ما هر دو هم‌سن و همکار هستیم؛ اما نمی‌دانم چرا احساس آشفتگی می‌کنم. مدام پریشانم و حس می‌کنم نیازهایم برطرف نمی‌شوند. اضطراب دارم و اصلا احساس راحتی نمی‌کنم.

پاسخ:

چون اطلاعات دقیقی از خودتان ارائه نداده‌ا‌ید، نمی‌توان ریشه مشکلتان را به‌درستی دریافت؛ اما معمولا این نوع آشفتگی‌ها چند دلیل عمده دارند که چند نمونه از آن‌ها را ذکر می‌کنم:
– یکی از این دلایل، میان‌سالی روانی است که بعد از سی‌سالگی بروز می‌کند.
– گاهی به دلیل نادیده‌گرفتن گرایش‌های درونی و یا سرکوب نیازهای عمیق درونی است که می‌ترسید با آن‌ها روبه‌رو شوید؛ پس باید این نیازها را ببینید و به آن‌ها توجه کنید تا در لایه‌های عمیق و درونی روح و روانتان به هیولایی که به‌طور ناگهانی بروز کرده و برایتان مشکل ایجاد می‌کند، مبدل نشود.
– گاهی هم این آشفتگی‌ها به دلیل مسائل حل‌نشده قبل از ازدواج است.
– بسیاری اوقات دعواها و بحث‌های سرپوش گذاشته‌شده به خشم‌های درونی مبدل می‌شوند و خود را به این شکل نشان می‌دهند.
اگر برای مدتی احساس نارضایتی و بیهودگی در زندگی و کار و … در فرد ادامه داشته باشد، حالاتی مشابه آنچه شما گفتید، در وی ایجاد خواهد شد.

پرسش۳۷:

مدتی است شوهرم گوشی موبایلش را زیر بالشش می‌گذارد و می‌خوابد، یا آن را مخفي می‌کند. من حس خیلی بدی نسبت به این موضوع دارم. چه‌کار کنم؟

پاسخ:

با او صحبت کنید. از مهارت ارتباطی زیر هم مي‌توانيد استفاده کنید:
پیام کامل بدهید: “دیشب که گوشی‌ات را زیر بالشت گذاشتی، متوجه شدم، مدتی است این کار را می‌کنی. این موضوع باعث شده افکار بدی به ذهنم بیاید که آیا تو چیزی را از من پنهان می‌كني یا توهم زده‌ام؟ لطفا برایم توضیح بده تا دیگر چیزی از هم پنهان نکنیم.”
قسمت مهم این گفت‌وگو این است که شما دقيقا حس خود را شناسایی و منتقل کنید.
پیام کامل سه بخش دارد:
۱- اتفاقی که افتاده را بدون حاشیه بگوییم. FACT
۲- حسی را که در ما ایجاد شده بازگو کنیم. FEELING
۳- تغییری را که باید ایجاد شود به طور را واضح بیان کنیم.

پرسش۳۸:

به نظر شما با همسری که موقع عصبانیت نمی‌تواند خودش را کنترل کند (داد میزند، وسیله پرتاب میکند و حتی فحش می‌دهد) چه باید کرد؟ با توجه به اینکه خیلی سعی می‌کنم به دلش راه بروم و عصبانی‌اش نکنم، ولی از ساده‌ترین چیزها که از نظر همه حتی پوچ است، عصبی می‌شود و بدخلقی می‌کند. اهل مشاور و مشاوره هم نيست. هميشه با اقتدار و اطمينان می‌گوید نظرات او صحیح است و حرف هیچ کس، حتی بزرگ‌ترها را هم قبول ندارد. فقط حرف، حرف خودش است و با کوچک‌ترین انتقاد یا اعتراضی، بساط دعوا راه می‌اندازد. به من بگویید چه کنم؟

پاسخ:

در درجه اول شما امنیت ندارید. فحاشی و شکستن اشیا همه از جنس آسیب روانی Trauma هستند و لازم است ایشون مدیریت خشم (Anger Managment) فرا بگیرند، وگرنه شما را از دست خواهند داد؛ یا حداقلش این است که شمای سالم را به‌زودی، مبدل به همسری آشفته و افسرده خواهند كرد.
دوم اینکه در این مورد، وقتی ایشان درمان را شروع کنند، شما نیز با رفتارهاي خاصي که فرا می‌گیرید، خواهيد توانست به ايشان كمك كنيد.
سوم این است که نوشته‌اید «به دلش راه می‌آيم». این کلام من را از این جهت نگران کرد که سازگاری بیش‌ازحد شیوه‌ای ست که فرد برای روبه‌رو نشدن با حقیقت‌های تلخ زندگی برمي‌گزيند. مثلاً خانمی از سر کار به خانه می‌آيد و می‌بیند شوهرش مشغول تماشاي تلويزيون است و کلی ظرف نشسته در آشپزخانه ریخته و از در و دیوار خانه دارد هرج و مرج می‌بارد. خب این صحنه خیلی اعصاب‌خوردکن است، ولی او چه می‌کند؟ به جای اینکه به همسرش بگويد خسته است و نمی‌تواند تنهایی و بدون کمک او همه‌چیز را مرتب کند و از او کمک بخواهد، با خشم و عصبانیت انفجاری می‌رود به آشپزخانه و دقیقه به دقیقه عصبی‌تر می‌شود. درنهايت، خانه بعد از دو ساعت مرتب می‌شود، ولي به قیمت به‌هم‌ریختگی شدید درون خودش. بعد می‌آيد و با عصبانيت و کلی احساس اجحاف کنار سایر اعضای خانواده مي‌نشيند.
خب واقعیت این است که در این خانه مشکل بزرگ‌تری وجود دارد و آن، صحبت نکردن شفاف درباره مسائل و کمک خواستن به‌موقع برای حل مشکلات است. سازگاری بیش‌ازحد همیشه ناشی از یک بحران خطرناک‌تر حل‌نشده است.

پرسش۳۹:

همسرم زیباترین و باارزش‌ترین احساسات را به من هدیه داده و به من توجه فراوانی داشته است. حتی در بدترین شرایط، دوست داشتنش را احساس کرده‌ام. اما حدود ده ماه است که سر کوچک‌ترین مسایل، بدترین دعواها را راه می‌اندازد و به من و پدر و مادرم قبیح‌ترین فحاشی‌ها را می‌کند که تا به‌حال نشنیده بودم.

در این شرایط من هم عصبانی می‌شوم، اما واقعا چه سلاحی دارم به جز نیش و کنایه‌های زنانه که ناشیانه می‌گویم تا دلم خنک شود. اما فايده‌اي ندارد، در آخر گریه می‌کنم و می‌گویم نمی‌خواهم با تو زندگی کنم.

او نيز عصبانی می‌شود و داد می‌زند که: «این تویی که به من بی‌توجهی و می‌خواهم در این شرایط مرا دوست داشته باشی، نه در خوشی‌ها.» احساس می‌کنم شخصیتم خرد شده است و با وجود بی‌احترامی‌هایش، باز هم در این رابطه مانده‌ام.

پاسخ:

فحاشی به شکلی که برای من نوشته‌اید نوعی خشونت جدی تلقي مي‌شود (ترومای روانی) و لازم است توضیح مختصری در اين موضوع بدهم. تروما (ضربه=trauma) دو نوع است:
فیزیکی (ضرب و شتم، هل دادن و…) است و روانی (مدام استرس ایجاد کردن، بدبینی، تهمت، ترساندن با ترک یا تلافی یا هر چیز دیگر). ضربات روانی به‌تدریج مقاومت روانی فرد را درهم می‌شکند و او را به اختلالات اضطرابی anxiety disorders و مشکلات خواب و حتی افسردگی گرفتار می‌كند. اگر رفتار والدین، معلم و همسر مشابه یک بازجو باشد که دایم فرد مقابل خود را در استرس نگه‌می‌دارد، اندکند کسانی که بتوانند سلامت روان خود را حفظ کنند.
فحاشی، هم آسیب روانی دارد و هم فیزیکی (اگر با فریاد و داد‌وبیداد باشد) و احتمال خشونت‌های بیشتر وجود دارد. هر چند فرد فحاش فکر کند شلوغش می‌کنید ولی این‌طور نیست.

رودخانه‌ای در رفتار انسانی وجود دارد که وقتی به یک نقطه خطرناک (آبشار خشم) رسید، غیرقابل بازگشت می‌شود. وقتی همسر شما از حد تحریک عصبی نرمال عبور کند، چرا فحاشی و شاید تروماهای دیگر رخ ندهد؟ مثل قایق نگون‌بختی که در رودخانه به یک آبشار می‌رسد و به‌ناچار سقوط می‌کند.
در هربار سکوت و رها کردن برای این‌که در خلوتی تلخ زخم‌های خود را التیام بخشید تا مسايل خودبه‌خود بهبود يابند، نه تنها دگرتخریبی رخ داده‌است، بلكه یک خودتخریبی جدی براي دوطرف است.
مسیری که به این همه عصبانیت ختم می‌شود باید بازبینی شود و سهم ناواردي هر دو طرف در كنترل مسايل و دعواهاي دونفره باید تبیین شود. (یک مشاور می‌تواند کمک کند که درست دعوا کنید، زیرا در رابطه خوب نیز اصطکاک و دعوا رخ می‌دهد اما این هرگز به معنی ترماتیزه کردن یکدیگر نیست)
هر دلیلی برای عصبانیت (چه شما، چه ایشان) مجوزی برای فحاشی و خشونت نمی‌شود.
موضوع مهمی که توجهم را جلب کرد لحن شاعرانه شما از این ماجراست. این لحن نشان می‌دهد «داستان عشقی» شما با داستان ایشان شاید تفاوت دارد. یعنی شما موضوع را خیلی استعاری می‌بینید و چه‌بسا در این بین سعی می‌کنید به هر زحمتی وسط این جنگ و جدال‌ها عشق را برای خودتان بتراشید. (دلیل‌تراشی=rationalism) اما احتمالا داستانی که ایشان عشق را در آن ادراک می‌کند با شما متفاوت است. رابرت استرنبرگ سال ۱۹۹۷ نظریه جالبی ارایه کرد به اسم «عشق، یک داستان است» که عشق را با ۲۴ الگوی متفاوت در مردم نشان می‌داد. هر کسی در داستانی که ناخودآگاه حمل می‌کند، عشق را تجربه می‌کند.
کسانی هستند كه وقتی ایثار می‌کنند، احساس عاشقی دارند و اگر کسی را بیابند که بتوانند برایش ازخودگذشتگی کنند، حس می‌کنند عاشقش شده‌اند، با این‌که ممکن است وجود ازخودگذشتگی در عشق‌های آدمی معمولي به نظر برسد، ولی حداقل ۲۳ نوع دیگر از ادارک عشق وجود دارد. مثلا بعضی‌ها در داستان معلم- شاگردی احساس عشق می‌کنند. اینان کسانی هستند که وقتی بتوانند از کسی چیزی برای زندگی یاد بگیرند، عاشق او می‌شوند؛ کسانی هستند که داستانشان باغبانی است، اینان معتقدند عشق چیزی است که زن و مرد باید با هم به آن بپردازند و مراقبش باشند.
من سال‌ها پیش این نظریه را برای دانشجویان تدریس می‌کردم و تستی بود که دکتر کرمی (استاد دانشگاه علامه طباطبایی و مدیر مرکز مشاوره کامیاب) در ایران رواج داده بودند (تست را انتشارات روان‌سنجی برای دانشجویان روان‌شناسی منتشر کرده است)
انتشارات رشد نیز کتاب “قصه‌عشق” را منتشر کرده است که خواندنی است. این مقاله ۹ دلیل جالب برای فحاشی برشمرده است.

پرسش۴۰:

خانمی ۲۶ ساله‌ هستم که ۳سال پیش با مردی که از هرجهت فوق‌العاده است، ازدواج کردم. از آن مردهاست که همه آرزویش را دارند. حدود یک‌سال پیش همسرم با مشکلاتی در کارش مواجه شد و خلاصه بعد از سختی‌های زیاد کار دیگری با حقوق ششصدهزار تومان پیدا کرد.

در این مدت من خیلی پرخاشگر شدم. من که اصلا فحش بلد نبودم، وقتی عصبانی می‌شوم هرچه دلم بخواهد می‌گویم و همسرم همیشه با من کنار می‌آید. از خودم بدم می‌آید. خیلی تحت‌فشارم.

احساس می‌کنم این همه درس خوانده‌ام ولی حتی یک شغل مناسب ندارم و مدام به در بسته می‌خورم. من که شاگرد اول مدرسه بودم الان در مطب کار می‌کنم (کارشناس رادیولوژی هستم)، از طرفی برادر همسرم دارد ازدواج می‌کند و خانم ایشان پرستار است و مدام همه می‌گویند او کار دارد و برادر همسرم به خاطر شغلش با او ازدواج کرده است.

با خودشیرینی‌هایش، پدر همسرم از كار و اخلاق او مدام به من کنایه می‌زند. همه این مسایل: کار، پول و کنایه‌ها، دیوانه‌ام می‌کند. فقط حسرت می‌خورم.

پاسخ:

شما فقط ۲۶ سال داری، چرا این‌قدر مثل بازنده‌ها رفتار می‌کنی؟ فارغ‌التحصیل که می‌شوی تازه باید یاد بگیری چطور کار پیدا کنی (رزومه‌نویسی، تماس با شبکه‌های کاریابی، توصیه‌گیری از استادان، مطالعه آداب کسب و کار، تقویت رابطه با همکلاسی‌های سابق که الان شاغل هستند)
این کار باعث می‌شود احساس موثرتر بودن بکنی. اما درباره عروس جدید خانواده نوشته‌ای؛ لازم است بدانی آداب عروس بزرگ‌تر بودن این است که اعتمادبه‌نفس بیشتری نشان دهی، او پرستاري است كه زحمت زيادي بردوش دارد، به‌مراتب متاسفانه در زندگی مشترکش خسته‌تر از تو خواهد بود و بهتر است او را درک کنی و حسادت را ببینی و هضم کنی و از آن عبور کنی. فحاشی‌هایت به هیچ‌وجه تصویر مناسبی از تو نخواهد داد. این‌بار قبل از این‌که به این نقطه عصبانیت برسی باید بحث را ترک کنی وگرنه شوهرت را از دست خواهی داد. منظورم الزاما طلاق نیست، بلکه از دست دادن عاطفی اوست که قابل جبران نیست.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۱۵

مقاله های مرتبط :