پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۷

پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۷

پرسش۳۱:

خانمی ۲۷ساله و مادر دو فرزند هستم. نزدیک به ده سال است که ازدواج کرده‌ام. همسرم خیلی زود عصبانی می‌شود و بددهان است و متاسفانه به‌تازگی فهمیده‌م حشیش مصرف می‌کند. خیلی نگرانم چه کنم؟

پاسخ:

همیشه شروع‌کردن از نقاط مثبت می‌تواند رویکردی موثر در تغییر رفتار باشد. به همین خاطر است که از شما می‌خواهم به ‌هرصورتی‌که می‌توانید در همسرتان ویژگی‌های مثبتی بیابید و با پررنگ‌کردن آن خصوصیات و بیان آن نکات مثبت عزت‌نفس او را بالا ببرید.

اگر کسی عزت‌نفس پیدا کند و برای خودش ارزش قائل شود، قطعا در حفظ احترام خود می‌کوشد و می‌فهمد بددهانی، عصبانیت و پرخاشگری می‌تواند موقعیت او را به خطر بیندازد؛ درهرحال باید بدانید مهم‌تر از مورد فوق، بررسی نقاط ضعف خودتان است تا به یک شناخت از نحوه عملکرد خودتان برسید که آیا ممکن است رفتار همسرتان، نتیجه رفتار خودتان باشد.

از خو بپرسید آیا احترام او را حفظ کرده‌اید؟ آیا احساسات او را شناخته‌اید و برای درک او اقدام کرده‌اید؟ شاید بهتر باشد قبل از اینکه طرف مقابلمان را مورد سوال قرار دهیم، نخست از خودمان بپرسیم آیا همه کارهایی که من می‌توانستم انجام دهم، انجام شده‌ است؟

در این صورت است که می‌توانیم مطمئن باشیم در زندگی‌مان مسئولانه رفتار کرده‌ایم. اگر در شکل‌گیری وضعیت موجود مجموعه خانواده شما بپذیرند، به‌جای اینکه تقصیر را به گردن دیگری بیندازند خودشان را زیر سوال ببرند، بددهانی و پرخاشگری و … از بین می‌رود. در مورد اعتیاد نیز بهتر است از ایشان درخواست کنید تا به یکی از کلینیک‌های ترک اعتیاد مراجعه کنند.

پرسش۳۲:

سلام و عرض ادب؛ سال‌هاست که خواندن مجله موفقیت یکی از کارهای همیشگی‌ام شده و مطالب باارزش آن بارها راه‌گشای زندگی‌ام شده است. به‌تازگی دچار مشکلی شده‌ام؛ کارهای زندگی‌ام تمامی‌ ندارد و هر‌چه تلاش می‌کنم ‌‌تمام کارهایم را انجام دهم و فرصتی برای استراحت و بودن در کنار خانواده‌ام داشته باشم، نمی‌شود، چون حجم زیاد کارها نمی‌گذارد.

تا می‌خواهم کاری را تمام کنم، کار دیگری پیش می‌آید. خیلی آشفته و کلافه شده‌ام و حسابی احساس خستگی می‌کنم. بعضی‌مواقع با خود می‌گویم نکند کارها هرگز تمام نشوند؟ روز‌به‌روز عصبی‌تر و پرخاشگرتر می‌شوم. دیگر صدای اعتراض همسرم هم بلند شده است و خودم هم از این همه کار خسته شده‌ام. استاد حلت عزیز، شما که مرد پرکاری هستید و مطمئنا با داشتن مجله‌ای مانند موفقیت، فرصت سر خاراندن ندارید،‌ چگونه با این همه کار کنار می‌آیید؟ لطفا راز خود را با من در میان بگذارید.

پاسخ:

زندگی معنای ناتمام پویایی و پیوستگی است و هیچ‌گاه صندوقچه زندگی از کار و تلاش خالی نمی‌شود و همیشه کاری برای انجام‌دادن هست که پس از به‌پایان‌رسیدن کاری که مشغول انجام آن هستیم، به سراغمان می‌آید.

من وقتی کارهایم بیش‌از‌حد زیاد می‌شوند و با اطمینان به خودم می‌گویم که ‌اصلا و به‌هیچ‌عنوان زمانی برای استراحت ندارم و نمی‌توانم کارم را کنار بگذارم، متوجه می‌شوم که دقیقا همان‌موقع زمانی است که باید استراحت کنم.

به‌همین‌خاطر بلافاصله دست از کار می‌کشم، لحظه‌ای می‌ایستم، به زندگی‌ام نگاه می‌کنم و به تمام صداهای اطرافم گوش می‌دهم و زمانی را به استراحت می‌پردازم. این استراحت لازم است تا دوباره خودم را پیدا و کارها را اولویت‌بندی کنم. تمام حرف‌هایت بوی خستگی می‌دهد. تفریح و استراحت هم بخشی از زندگی است.

وقتی که در اوج مشغله‌های کاری دچار تنش و استرس شدید می‌شوی و احساس خستگی شدید می‌کنی، باید از کار دست بکشی و با بی‌طرفی اولویت‌های زندگی‌ات را مورد بازنگری قرار دهی. اولویت اول همه انسان‌ها در زندگی سلامتشان است. سلامتی گنجی است که اگر از دستش بدهیم، هیچ‌گاه نمی‌توانیم دوباره آن را به‌دست آوریم.

شاید بشود با وجود خستگی و شرایط پرتنش زندگی به کار ادامه داد و بهانه‌مان هم این باشد که وقتی برای استراحت نداریم و اول باید ایام دشوار و پرفشار کاری را پشت سر بگذاریم، اما بدن این حرف‌ها را نمی‌پذیرد و طولی نمی‌کشد که مجبور می‌شوی به‌خاطر یک بهانه غیر‌قابل‌گذشت به‌طور جدی از مهم‌ترین کارهای زندگی‌ات دست بکشی و همه‌چیز را رها كني و آن بهانه هم چیزی نیست به جز «بیماری» و «از کار افتادگی».

پس قبل از اینکه دیر شود، همین الان متوقف شو و به سلامتی خودت اولویت ببخش. استرس و تنش‌های کاری باعث فرسودگی و آسیب‌های جدی به روح و جسم انسان شده و سبب گرفتگی و سفت شدن عضلات گردن و شانه می‌شوند؛ همچنین باعث بروز اختلال در خواب شده و آشفتگی ذهنی را به فرد هدیه می‌دهند و هزار و یک درد دیگری که منبع آن شناخته شده نیست را در وجود شما ظاهر مي‌كنند که به آن «درد عصبی» می‌گویند.

پیشنهاد می‌کنم به‌جای آنکه توجه و مراقبت از خود را در انتهای فهرست کارهایت بگذاری، در طول روزها و ساعات پرتنش و پر از کارهایی که تمامی ‌ندارند، زمان‌هایی را برای رسیدن به وضعیت خود اختصاص دهی و فعالیت‌های تفریح و سلامتی را نیز در برنامه زندگی‌ات بگنجانی. توصیه می‌کنم همین حالا، بدون توجه به اینکه در زندگی‌ات چه می‌گذرد، به خودت اجازه مرخصی بده و دست از کار بکش.

بزرگی می‌گفت: «اگر دو ساعت وقت برای قطع‌کردن یک درخت دارید، یک‌ساعت‌و‌نیم آن را صرف تیز‌کردن تبر خود کنید.» و این دقیقا همان کاری است که ما باید در شرایط پرتنش با استراحت‌کردن انجام دهیم؛ یعنی تبر ذهن و جسم و روان خود را تیز کنیم؛ تبری که اگر تیز نشود، به درخت وجود ما آسیب خواهد زد.

پرسش۳۳:

مشکل من این است که از ابتدا با خانواده همسرم اختلافات جزئی داشتم که البته سعی می‌کردم به آن‌ها اهمیت ندهم، اما الان بعد از هفت سال این اختلافات روی هم جمع شده‌اند و موجب شده‌اند که دیگر نتوانم خانواده همسرم را تحمل کنم؛ حتی علاقه‌ام نسبت به همسرم هم کم شده است.

خانواده همسرم‌ در همه امور ما دخالت می‌کنند و همسرم معمولا کاری را انجام می‌دهد که آن‌ها می‌خواهند و دلیلش هم این است که حوصله بحث ندارد. چیزی‌ که بیشتر مرا آزار می‌دهد، این است که او از من می‌خواهد حتی وقتی از خانواده‌اش ناراحت هستم‌، برخورد خوبی با آن‌ها داشته باشم و مسئله را به او واگذار کنم تا در زمان مناسب، خودش مشکل را حل کند، اما مدتی بعد یا می‌گوید فراموش کردم و یا می‌گوید دیگر زمانش گذشته.

اما اگر خانواده من کاری بکنند که او ناراحت ‌شود، آن‌قدر سرسنگین برخورد می‌کند تا من مجبور شوم با خانواده‌ام صحبت کنم و آن‌ها را متوجه اشتباهشان بکنم. مادر همسرم بسیار حسود است، به‌خصوص اینکه به من خیلی حسادت می‌کند و خودش را با من در رقابت می‌بیند، من در مشاوره‌هایی که تا کنون از روان‌شناسان دریافت کردم، یاد گرفتم نباید طوری برخورد کنم که مادرشوهرم فکر کند من پسرش را از او دزدیده‌ام، اما بازهم این حسادت‌ها ادامه دارند.

این حسادت‌ها هر روز هم بیشتر می‌شوند تا جایی‌که اگر مادرشوهرم بفهمد ما به منزل والدین یا اقوام من رفته‌ایم، ناراحت می‌شود و همسرم برای اینکه او ناراحت نشود، خانه والدین و اقوام من نمی‌آید. همسرم با اینکه تمام اشکالات خانواده‌اش را می‌داند، اما آن‌ها را قبول نمی‌کند، درصورتی‌که من همیشه سعی می‌کنم اشکالات خانواده‌ام را بپذیرم تا او هم این کار را بیاموزد، اما فایده‌ای ندارد.

همسرم اصلا والدین مرا دوست ندارد، درحالی‌که چون من تک‌فرزند هستم، والدینم شوهرم را مانند پسرشان دوست دارند. لطفا به من بگویید چه رفتاری باید داشته باشم؟ مسلما درصورتی‌که ما بچه‌دار شویم، این دخالت‌ها بیشتر هم می‌شوند و این موضوع مرا به‌شدت می‌ترساند.

پاسخ:

آن‌طور که از سوال شما برمی‌آید، شما در وضعیتی قرارگرفته‌اید که مدام به سمت بدترشدن پیش می‌روید. هفت سال پیش اختلاف‌های کوچکی میانتان وجود داشت و حالا کم‌کم آن اختلافات جزئی به مسائل جدی و دنباله‌داری تبدیل شده‌ که تحملشان برای شما سخت است.

اولین نکته‌ای که به نظر می‌رسد این است که باید جلوی این وضعیت را گرفت و در این زمینه قاعدتا آنچه تا به حال انجام شده است، چندان مطلوب نبوده و باید در رفتار شما تغییری حاصل شود. بسیاری وقت‌ها ما به‌قدری به درستی کاری که می‌کنیم، باور داریم که هرقدر نتیجه‌ غلط آن را ببینیم، بازهم به کارمان ادامه می‌دهیم، به امید اینکه روزی همه‌چیز درست خواهد شد؛ البته منظور این نیست که همه‌ مشکلات به شما برمی‌گردد، اما در هر موضوع روان‌شناسی یا انسانی قانون اول این است که «سهم خودت را ببین».
تغییر دیگران در اختیار شما نیست، اما تغییر خودتان در دست شماست و اتفاقا از این طریق می‌‌توانید روی دیگران هم تاثیر بگذارید. مشکل اکثر ما این است که در هر مسئله‌ای بخش عمده توان فکری‌مان را روی این‌ موضوع متمرکز می‌کنیم که دیگران چه کردند و به همین دلیل عملا برای ارزیابی رفتار و افکار خودمان توانی باقی نمی‌ماند.

لذا همواره در حال غصه خوردن و اندوه برای کارهای دیگران هستیم. کارهایی که دست ما نیست و عملا تغییری در آن نمی‌توانیم بدهیم. این وضعیت حال ما را روزبه‌روز بدتر می‌کند و متقابلا حساسیت ما هم نسبت به کارهای دیگران بیشتر می‌شود. راه بیرون‌رفتن از این حلقه‌ ویرانگر این است که به چیزهایی که در اختیار خودمان است، بیشتر بیندیشیم؛ یعنی به رفتارها و سهم خودمان در زندگی.
درمورد شما مسئله این است که رفتارهای دیگران و رفتارهای شما بیش‌ازحد درهم آمیخته است؛ درحالی‌که شما باید برای زندگی‌تان دو بخش کاملا مجزا درنظر بگیرید. بخشی که به ارتباط شما با همسرتان و مادرش و دیگران برمی‌گردد و بخشی که ارتباط دیگران با شما را شامل می‌شود. مشکل شما این است که می‌خواهید نوعی تعادل یا تساوی بین این دو بخش ایجاد کنید؛ انگار خوب‌بودن یکی وابسته به خوب‌بودن دیگری است.

شما از دخالت‌های مادر همسرتان گله دارید؛ درحالی‌که خود شما هم ازنظر ذهنی اجازه‌ این دخالت را می‌دهید و درواقع بین رفتارهای او و زندگی خصوصی‌تان مرز روشنی نکشیده‌اید. باید بدانید که حتی در بدترین حالت هم مشکلات شما با خانواده همسرتان بخش کوچکی از زندگی شما را تشکیل می‌دهد؛ مگر اینکه خود شما آن را به همه‌ زندگی تعمیم دهید.
پس اولا تلاش کنید تا از بقیه زندگی لذت ببرید و خصوصا رابطه‌ خوبی با همسرتان داشته باشید. موقعیت‌ها و اتفاق‌های شیرین دونفره‌تان را بیشتر کنید. با همسرتان وارد بازی از هر دست بدهی، از همان دست می‌گیری نشوید؛ چون زندگی معامله‌ پایاپای نیست. بگذارید خوشبختی روی زیبایش را، ولو برای ساعاتی، به شما نشان بدهد. دیگران را وارد این ساعات نکنید. فراموش نکنید که خود شما هستید که با کشیدن حرف و یا فکرتان به این موضوعات در هر شرایط و موقعیتی، آن‌ها را وارد این ماجراها می‌کنید.
ثانیا خود و همسرتان را در یک طرف بدانید و مشکلات را هم واقعیت‌هایی که باید برایشان فکری کرد به شمار آورید، نه این‌که همه‌چیز را مشکل ببینید؛ مثلا برچسب حسادت‌زدن به مادر همسرتان قضیه را پیچیده می‌کند. درعوض می‌توان گفت و احتمالا درست هم همین است که ایشان فردی کنترل‌گر است که می‌خواهد مطمئن شود همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رود.

حسادت، از پلیدی سرچشمه می‌گیرد، اما کنترلگری ناشی از خیرخواهی افراطی است. گرچه هردو به طرف مقابل لطمه می‌زند. به‌هرحال همین تغییر نگاه کمک می‌کند که شما بسیار راحت‌تر با مادر همسرتان ارتباط برقرار کنید و با جلب اعتماد، او را با خود همراه کنید. افراد کنترلگر دوست دارند مورد مشورت واقع شوند و اگر این کار ادامه یابد، به‌مرور به طرف مقابل اعتماد می‌کنند؛ بنابراین در بعضی تصمیم‌ها با او مشورت کنید. البته تصمیم‌های غیراصلی.
سوم اینکه به نظر می‌رسد همسر شما اعتمادبه‌نفس کافی ندارد و نمی‌تواند حرف خود را به کرسی بنشاند. شما با تکیه بر او و نشان‌دادن اهمیتی که او در زندگی و تصمیم‌های شما دارد و همچنین تحسین توانایی‌های او و تشویق او می‌توانید او را برای رسیدن به خودباوری لازم کمک کنید.
درنهایت فراموش نکنید که «از محبت خارها گل می‌شود»؛ پس محبت خود را برای همسرتان و خانواده‌اش بی‌دریغ عرضه کنید، اما توقع پاسخ نداشته باشید. یادتان باشد محبت بی‌توقع، محبت واقعی است، اما سرویس‌دادن و خدمتگزاری بی‌دلیل محبت نیست؛ بنابراین محبت‌کردن به دیگران، نه به معنی دادوستد با اوست و نه به معنی غلام و کنیز اوشدن. محبت، حس احترام توأم با دوست‌داشتن و ارج‌نهادن وجود فرد مقابل است.
امیدوارم با توجه به این موارد و مشورت با متخصصان، مشکلات شما به مرور کاهش یابد و به زندگی دلخواه خود برسید.

پرسش۳۴:

خانمی ۳۸ساله و متاهل هستم. زندگی بسیار خوبی با همسرم دارم و همسرم مرد بسیار مهربان و آرامی است و خوشبختانه هیچ خصوصیت منفی ندارد. همه‌چیز هم در زندگی‌مان همان‌طور است که هر زنی آرزویش را دارد؛ اما مشکلی دارم که اجازه نمی‌دهد از زندگی‌‌ام لذت ببرم.

من در خانواده‌ای پرمسئله و مشکل بزرگ شده‌ام، خانواده‌ای بسیار فقیر و پدری خشن و سخت‌گیر داشته‌ام. مادرم هم زنی مظلوم بود که اجازه حرف‌زدن نداشت و خودم هم تک‌فرزند خانواده بودم. من در دوران مجردی فقط شاهد بحث و دعوای والدینم بودم. من حتی دانشگاه روزانه پذیرفته شدم، اما پدرم اجازه نداد به دانشگاه بروم.

حتی اتاق من در خانه پدری‌ام پنجره نداشت؛ مبادا کسی از پشت پنجره مرا ببیند. ما همیشه فقیر بودیم و من فقط حسرت می‌خوردم که چرا حتی یک لباس به دلخواهم نمی‌توانم داشته باشم. ما حتی غذای خوبی نمی‌خوردیم؛ چون پول نداشتیم.

پدرم بیمار بود و کارگری می‌کرد و حقوق ناچیزی می‌گرفت. حقوقش آن‌قدر کم بود که خودش ظهرها نهار نمی‌خورد تا بتواند پولش را تا پایان ماه نگه دارد و آخر هم از سوءتغذیه فوت کرد. من تا ۳۲سالگی که پدرم فوت کرد، مجرد بودم و بعد از آن یکی از اقوام، همسرم را به من معرفی کرد و ما خیلی زود ازدواج کردیم.

فکر می‌کردم با ازدواج و فوت پدرم می‌توانم یک زندگی آرام و عادی داشته باشم، اما برعکس، الان آن‌قدر افسرده و مضطرب هستم که از زندگی‌ام هیچ لذتی نمی‌برم. هرشب کابوس می‌بینم که پدرم به سراغم می‌آید و می‌خواهد طلاق مرا از همسرم بگیرد!

از پنج سال پیش تابه‌حال با چندین مشاور،روان‌شناس و روانکاو ملاقات داشته‌ام، اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند به من کمکی کنند. ما در شهرستان زندگی می‌کنیم و امکان اینکه برای دریافت مشاوره به تهران بیایم، ندارم. به دلیل اضطراب‌هایم نمی‌توانم باردار شوم. متاسفانه مصرف داروهای ضدافسردگی و اضطراب هم در من اثر نکردند و نتوانستند آرامم کنند.
من می‌خواهم از زندگی‌ام لذت ببرم، اما اضطراب‌ها و دلشوره‌های مداوم به من اجازه نمی‌دهند چیزی از زندگی‌ام بفهمم. من بدون هیچ دلیلی همیشه اضطراب دارم. لطفا مرا با راهنمایی خودتان نجات دهید

پاسخ:

مخاطب عزیز، آن‌طور که از سوالتان پیداست، شما با یک مشکل بزرگ و پیچیده که به گذشته شما مربوط است، دست‌وپنجه نرم می‌کنید و طبعا نمی‌توان انتظار داشت که چنین مسئله‌ای با پاسخ کوتاهی در این مجله حل شود و لازم است که با کمک متخصصان، تلاش خود را برای حل مشکل ادامه دهید. اما امیدوارم نکاتی را که من می‌گویم، برایتان زمینه‌ای شود تا شما بتوانید در این مسیر با توان بیشتری حرکت کنید.
بسیاری اوقات انسان‌ها در تصویری که از گذشته خود دارند، زندگی می‌کنند و قاب این تصویر را به چارچوب زندگی امروزشان تبدیل می‌کنند. در چنین شرایطی، گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد بارهاوبارها برایشان زنده می‌شود و بر صورت حالشان چنگ می‌زند. اما یادمان باشد ما محکوم به زندگی در شرایط و تحت فشار گذشته نیستیم، درصورتی‌که ما اجازه می‌دهیم که این گذشته، خود را به ما تحمیل کند.

مغز انسان دوست دارد شرایط را تا حد امکان ثابت نگه دارد؛ چون تصور ذهنی ما این است که در شرایط ثابت کنترل بیشتری روی اوضاع داریم. البته در وضعیت عادی این امر درست است؛ مثلا رانندگی در جاده‌ای که بارها از آن عبور کرده‌اید، راحت‌تر از رانندگی در یک جاده جدید است.

اما زمانی‌که شرایط گذشته شرایط مطلوب و سازنده‌ای نیست، ماندن در آن وضعیت موجب رنج دائمی خواهد بود. درمورد شما باید گفت زندگی در گذشته باعث می‌شود که تجارب تلخی را که سال‌ها از آن گذشته است، بارهاوبارها زندگی کنید؛ مثلا پدری که دیگر نیست، هنوز هرشب شما را آزار می‌دهد و حیات او از طریق ذهن و باورهای شما تداوم می‌یابد
مشکلات گذشته به شما یاد داده است که همیشه اتفاق بدی در پیش است و در ذهنتان این چنین جملاتی از گذشته حک شده‌ا ست: «تو تنبیه می‌شوی یا مورد مواخذه قرار می‌گیری»، یا «مادرت بازهم مورد آزار پدر قرار می‌گیرد». این ریشه نگرانی‌های شماست.

این‌ها‌ باورهای یک دختر کوچک و بی‌پناه است که سال‌ها تکرار شده است. گرچه الان آن دختر کوچک و آن پدر در عالم واقع وجود ندارند، اما درون ذهن شما هر دو هستند و به همان شیوه سابق زندگی می‌کنند. پس دوست گرامی، لازم است آغوشتان باز کنید و آن دختر کوچک درونتان را در بغل بگیرید، به دردها و ناراحتی‌هایش توجه کنید، او را نوازش کنید.

وبه او اطمینان بدهید که دیگر دوران رنج‌ها و آزارها پایان یافته است و حالا شما به‌عنوان یک بزرگ‌سال عاقل و قوی درکنار او هستید و از او محافظت خواهید کرد. تکرار این تمرین کمک می‌کند به‌مرور آرامش درونی‌تان بازگردد.
اما نکته دومی که به شما خواهر عزیز می‌خواهم بگویم شاید مهم‌تر از قبلی باشد. به نظر من مشکل اصلی شما این است که می‌خواهید خوب بشوید. قطعا از این جمله تعجب می‌کنید، اما واقعیت همین است. شما در تلخکامی‌های گذشته همواره آرزوی پایان آن‌ها را در یک زمان خاص داشتید.

در رویاهای خود به روزی فکر می‌کردید که چشم باز کنید تا دیگر اثری از مشکلات نباشد. درنتیجه در همه‌ این سال‌ها خود را در یک رقابت عجیب وارد کرده‌اید؛ رقابتی برای رسیدن به وضعیتی به نام «وضعیت خوب» و مسابقه برای خوب‌شدن. شما دایم از خود می‌پرسید که «پس من کی خوب می‌شوم؟» این همان سوال آن دختر کوچولوست که دائما از خود سوال می‌پرسید: «پس اوضاع کی خوب می‌شود؟» پدر و مادر من کی دیگر دست از دعوا برمی‌دارند؟» «پدرم کی مرا دوست خواهد داشت؟» و سوالاتی از این قبیل. اما پاسخ درست به سوال آن دخترک این است که «تو خوب شده‌ای!»
درواقع بسیاری از بدی‌های گذشته به پایان رسیده است. شما از زندگی بسیار خوبتان با همسری مهربان سخن می‌گویید. قطعا زمان‌هایی هم وجود دارد که از این زندگی، راضی و خشنود هستید؛ پس شما خوب شده‌اید و مسابقه دیگر به پایان رسیده. نقطه‌ پایانی وجود ندارد که تلاش کنیم به آن برسیم و بگوییم: «خب، از این به بعد استراحت می‌کنم و لذت می‌برم.» باید همین فراز و فرودها را پذیرفت و از آن لذت برد.
خبر مهمی برای شما دارم: مسابقه برای خوب‌شدن تمام شده است! باید این موضوع را به خود کاملا تفهیم کنید. شعار نجات‌بخش شما این است: «من خوب هستم و از این به بعد می‌خواهم بهتر باشم. روی بهترشدن متمرکز خواهم شد. نهایتا اگر امروز فقط پنج دقیق آرامش داشتم این خوب است و تلاش خواهم کرد فردا آن را به شش دقیقه برسانم و می‌دانم که امکان و توان آن را دارم اگر هم نشد ناامید نمی‌شوم؛ چون می‌دانم که مسابقه‌ای در کار نیست.»

این‌ها فقط فرازوفرودهای یک راه معمولی است. این‌گونه است که دخترک کوچک درون شما به‌مرور آرامش می‌یابد و به‌جای گشتن به‌دنبال پنجره‌ای که کوچه‌ آینده‌ای خوب را از آن تماشا کند، از دریچه‌ روشن روح خود به زیبایی هم اکنون دنیای درونش نگاه می‌کند و آن‌وقت فریاد شادی‌اش را خواهی شنید که: «من خوب هستم».

پرسش۳۵:

۲۹ساله هستم، دیپلم علوم‌انسانی دارم و شاغل نیستم. ۸ خواهر و برادر دارم. تمام سال‌های عمر را مطیع خانواده بودم و حق اعتراض، مداخله و توقع مالی و معنوی نداشته‌ام. چندبار از خانه قهر کرده و حتی خانواده‌ام را تهدید به خودکشی کرده‌ام و دعوا راه انداخته‌ام و آخرش هم سر پله اول که همان اطاعت‌کردن است، برگشته‌ام.

حالا نگران زندگی متاهلی خود در آینده هستم و نمی‌دانم چطور می‌توانم زندگی زناشویی متفاوتی داشته باشیم. به نظر می‌رسد دختری مثل من که در خانه پدری جایگاه بالایی ندارم، نباید توقع شوهر متشخص و محترمی را داشته باشد. مدتی است خانم‌های متاهل اطرافم را می‌بینم که گرچه با وجود مشکلات زندگی، از همسرشان جانبداری می‌کنند، اما از زندگی مشترکشان می‌نالند.

هیچ‌وقت جرئت نکرده‌ام بپرسم که همسرشان را دوست دارند یا نه. البته جواب برایم واضح است؛ یا مثلا می‌گویند ما از اول این شخص را نمی‌خواستیم یا به‌اجبار ازدواج کرده‌ایم و یا اینکه جرئت مخالفت نداشته‌ایم و من هم که این حرف‌ها را می‌شنوم، خیلی می‌ترسم و نمی‌دانم چه‌کار کنم که سرنوشتم مثل آن‌ها نشود.

زیاد شنیده‌ام که می‌گویند باید با مردها به‌صراحت صحبت کرد‌؛ چون آن‌ها پیچیدگی زن‌ها را نمی فهمند و مدتی است که می‌شنوم باید با مردها بازیرکی رفتار کرد. درمورد مخارج ازدواج هم از یک‌طرف می‌شنوم که باید ساده بگیریم، اما از طرف دیگر می‌شنوم که عروس بی‌خرج، بی‌ارج است. درنهایت من نمی‌دانم چگونه در زندگی مشترکم رفتار کنم تا ازدواج موفقی داشته باشم

پاسخ:

دوست عزیز، با توجه به اینکه درمورد نحوه رفتار با مردان، موارد متناقضی شنیده‌اید و از یک‌سو مردان و زنان ویژگی‌های مشترکی داشته و از سوی دیگر بسته به سبک‌ تربیتی خانواده‌شان خصوصیات منحصربه‌فردی دارند، لذا نسخه خاصی نمی‌توان به شما ارائه کرد.

شما مدتی شاهد گلایه خانم‌های متاهل از همسرانشان بوده‌اید که باید بدانید اساس ارتباطات انسانی، توافق صددرصدی نیست و تفاهم زمانی حاصل می‌شود که بتوان تفاوت‌ها را درک کرد. یادتان باشد که قرار نیست بعد از ازدواج همه‌چیز به‌اصطلاح، گل‌وبلبل باشد و رفتار هر زوج هم کاملا با هم منطبق باشد، بلکه باید بدانید هنر زندگی مشترک، درک اختلافات و حل درست بحران‌هاست.

درمورد بخش دوم سخنان شما مبنی بر مخارج ازدواج، باید عرض کنم که تهیه امکانات اولیه برای شروع زندگی، امری اجتناب‌ناپذیرست، ولی تجملات لزوما تامین‌کننده خوشبختی نیست. مجهزبودن به مهارت‌های ارتباطی و برطرف‌کردن مشکلات، مهم‌تر از مخارج هنگفت است.

در بحث اختلافات شما با خانواده‌، باید بگویم که درست عمل نکرده‌اید؛ چون اقدام به خودکشی، دعوا و … کار عاقلانه‌ای نبود. ضمن اینکه مطابق با فرهنگ ما، شما موظف به یافتن همسر نیستید، بلکه باید با افزایش اعتمادبه‌نفس و جذابیت شخصیتی و رفتاری خود و نیز ادامه‌تحصیل و اشتغال، گزینه‌های بهتری را برای خود رقم بزنید.

در انتها توصیه می‌کنم با مراجعه به روان‌شناسی کارآزموده و باتجربه و آموختن راه‌های افزایش اعتمادبه‌نفس، حل تکنیک‌ها، ابتدا گره‌ها و مسائل حل نشده‌ خود را بررسی و تجزیه‌وتحلیل کنید تا بتوانید از زندگی‌تان بیشتر لذت ببرید.
برای شما آرزوی موفقیت و آرامش دارم.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۱۵

مقاله های مرتبط :