پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۳

پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۳

پرسش۱۱:

خانمی ۳۸ ساله هستم و دو فرزند دارم. دو سال پیش برادرشوهر کوچکم به علت اعتیاد فوت کرد و از او یک دختر شش‌ماهه باقی ماند. مادرشوهرم می‌گوید جاری من نباید با مرد نامحرمی ازدواج کند چون فرزند دختر دارد.

با اینکه همسر من هیچ علاقه‌ای به جاری‌ام ندارد، اما تمام فکرم مشغول این است که آیا حرف‌های مادر همسرم صحیح است؟ از یک طرف نمی‌توانم با این موضوع کنار بیایم و از طرفی هم عذاب وجدان دارم. گاهی‌اوقات می‌ترسم که جاری من، همسر و زندگی‌ام را تصاحب کند. من چه گناهی کردم که باید تاوان اعتیاد یکی دیگر را پس بدهم. لطفا بگویید چه کنم؟

پاسخ:

از مواردی که می‌تواند به بهداشت روانی شما کمک کند، این است که سعی کنید در لحظه اکنون زندگی کنید به این معنی که به‌جای افسوس‌خوردن برای گذشته و یا نگرانی برای آینده، برروی آنچه هم‌اکنون دارید، متمرکز شوید و قدر داشته‌های خود را بدانید تا آن‌ها برای شما ماندگار شوند.

انرژی خود را به‌جای اینکه صرف این مسئله کنید که نکند همسرتان ازدواج مجدد داشته باشد، تلاش کنید خود را در حفظ نگهداری همسرتان و خانواده خود برنامه‌ریزی کنید و افزایش دهید و ضمن کنترل و مدیریت عواطف خود، رابطه‌تان را با همسرتان نزدیک‌تر کرده و بسیار صمیمانه احساس نگرانی خود را به ایشان منتقل کنید.

در این انتقال احساس باید مراقب باشید که به‌هیچ‌وجه پیش‌داوری نکنید و تنها احساس نگرانی خود را مطرح کنید. یادتان باشد هیچ‌گونه بی‌احترامی به همسرتان یا مادر ایشان نکنید؛ چون هرگونه بی‌احترامی به هرکدام از آن‌ها موضع شما را ضعیف خواهد کرد.

طبق نظر روان‌شناسان اجتماعی اگر می‌خواهیم نگرش افراد را تغییر دهیم، نخست باید نگرش او را نسبت به خودمان تثبیت کنیم و بعد از آن چیزی را که مدنظرمان است، با او مطرح کنیم؛ مثلا شما می‌توانید ضمن بیان مواردی که موردعلاقه همسرتان است، با او همدلی کنید و وقتی نگرش او به شما مثبت شد، آنگاه از نگرانی خود درمورد ازدواج مجدد او بگویید.

زیرا در آن زمان است که می‌توان انتظار داشت موضع ایشان همگام با موضع شما شود؛  برعکس اگر بخواهید با بی‌احترامی و لشکرکشی وارد این چالش شوید، به احتمال قوی روزگار مخالف خواسته شما ورق خواهد خورد. مراقب باشید ضمن احترام و صمیمیت با طرف‌های مقابلتان و نزدیک‌شدن به آن‌ها احساس خود را بیان کنید. درنهایت باز هم به شما اصرار دارم که مراقب روابط فعلی‌تان باشید که هرقدر عاطفی‌تر و صمیمی‌تر باشد، در آینده ضمانت بیشتری خواهد داشت.

پرسش۱۲:

شوهر من بداخلاق و عصبانی است و من و سه دخترم را جلوی همه تحقیر می‌کند و به ما فحش می‌دهد. چه کنم؟

پاسخ:

مدیریت خشم از فاکتورهای بسیار بارز مدیریت عواطف است. یکی از رویکردهایی که به علل عصبانیت و خشم را می‌پردازد، پنج علت را بیان می‌کند:

۱٫ شاید نیازهای فیزیولوژیک او به هم ریخته است؛ مثلا گرسنه، خسته و یا خواب‌آلود است و شاید نیازهای جنسی او برآورده نمی‌شود

۲٫ شاید او احساس ناامنی می‌کند و می‌ترسد که چیزی را از دست دهد و یا شاید از بیماری و یا کمبود مالی و یا کمبودهای در احساس امنیتی دارد که باید از اطرافیانش دریافت کند.

۳٫ شاید از موقعیت و تعلقی که باید داشته باشد، نگران است؛ مثلا آیا کسی هست که او را دوست داشته باشد؟ آیا برای دیگران اولویت دارد؟ آیا کسی هست که دلش برای او تنگ شود؟

۴٫ شاید احترامی را که لازم است از دیگران دریافت کند، آن‌قدری که باید باشد نیست و در خانه و محل کار دوستان و اطرافیانش احترام او را نگه نمی‌دارند.

۵٫ شاید توانایی‌ها و زحمات او نادیده گرفته می‌شود و کسی نیست که به او خسته نباشید بگوید و قدردان زحماتش باشد.

به همین خاطر است که به شما خانم محترم توصیه می‌کنم تمامی موارد فوق را دررابطه‌با همسرتان بررسی کنید و ببینید اگر کمبودی در این موارد وجود دارد، آن‌ها را شناسایی کرده و سعی کنید آن کمبودها را برطرف کنید. آن‌وقت خودتان خواهید دید که ورق برمی‌گردد و مدیریت خشم در ایشان نهادینه می‌شود.

می‌توانید از نوشتن یک نامه شروع کنید؛ پس نامه‌ای باتمام‌وجود بنویسید و در این نامه ویژگی‌های مثبت از او بیابید و برایش بنویسید؛ مثلا به او بگویید از اینکه برای خانواده‌ات زحمت می‌کشی، از تو سپاسگزاریم و با بودن سایه تو بر سر فرزندانمان امید به زندگی ما بالا رفته است.

به هر صورتی‌ که می‌توانید از او تعریف کرده و در مرحله بعد به بعضی از اشتباهات خود نسبت به ایشان اعتراف کنید و جاهایی را که برای ایشان کم گذاشته‌اید، مطرح کنید. این نامه را به او بدهید و یا برایش بخوانید. خواهید دید که چه تحول عظیمی در زندگی شما دیده خواهد شد؛ پس همین حالا اقدام کنید.

پرسش۱۳:

پسری ۱۸ساله هستم و در کردستان زندگی می‌کنم. امسال اولين سالی است كه براي كنكور ثبت‌نام كرده‌ام. مشکلی که دارم این است که در حين درس‌خواندن، پدرم من را صدا مي‌زند و کاری به من محول می‌کند.

در نتیجه رشته افکارم پاره می‌شود و نمی‌توانم خوب درس بخوانم؛ البته یک‌بار با لحني آرام در مورد ناراحتی‌ام گفتم و حتی گفتم که اجازه بدهید درسم تمام شود، بعد من در خدمتم. اما پدرم با عصبانیت گفت: «من شب تا صبح برای تو زحمت می‌کشم که تو از من ناراحت شوی؟» و تهديدم كرد كه اگر بار ديگر بگویم درس دارم، اصلا اجازه نمی‌دهد دیگر درس بخوانم.

البته پدرم تحصیل‌کرده است و مدرک مهندسی از دانشگاه تبریز دارد.

جمعه گذشته خانواده‌ام می‌خواستند به مهمانی بروند، ولی من گفتم که چون چیزی به کنکور نمانده، ترجیح می‌دهم بمانم و درس بخوانم؛ اما وقتی پدرم فهمید، وارد اتاقم شد و کتابی را که در دستم بود، گرفت و یک گوشه پرت کرد و گفت که حتما باید حاضر شوم و با آن‌ها بروم.

من نمي‌دانم واقعا چه‌کار کنم. قبلا در حين دعوا صحبت مي‌كردم که درنهایت منجر به تحريم من مي‌شد اما الان ديگر واقعا نااميد شدم و فقط سكوت مي‌كنم. چه کنم؟

پاسخ:

در تحلیل روابط بین افراد این واقعیت وجود دارد که اگر به دیگران احترام بگذارید، دیگران مجبور خواهند شد به شما احترام بگذارند. قبل‌از‌این‌که دیگری را زیر سوال ببرید، نخست خودتان را زیر سوال ببرید که چه کرده‌اید که این‌گونه با شما برخورد شده است؛ به‌خصوص اگر طرف مقابل شما، پدرتان باشد.

بعید به‌نظر‌می‌رسد پدری که مهندسی دارد، بخواهد بدون هیچ علتی، این‌گونه که شما مطرح کرده‌اید، برخورد کند. طبیعی است که هر پدری خواستار موفقیت فرزندش باشد و از آرزوهای هر پدری است که فرزندش درس بخواند و تحصیل کند. حالا چطور می‌شود که هر وقت شما در حال درس‌خواندن هستید، شما را از درس می‌اندازد و یا اینکه کتاب را پرت می‌کند و از این قبیل رفتارهای نادرست و آزاردهنده!

مجددا عرض می‌کنم به‌جای اینکه از دیگران شروع کنید و پدرتان را زیر سوال ببرید، از خودتان شروع کنید و احترام را سرلوحه برخوردتان با دیگران به‌خصوص پدرتان قرار دهید. فقط بایستی مقاومت کنید و انتظار نداشته باشید با این روند تغییر رفتارتان، بقیه هم بی‌وقفه و بلافاصله رفتارشان را عوض کنند.

این تغییرات در رفتار را حداقل تا ۴۰ روز ادامه دهید و حرمت دیگران و ادب در کلام و رفتار را رعایت کنید. مراقب زبان بدنتان هنگام رویارویی با پدرتان باشید. قیافه‌تان را طلبکار یا عصبانی نشان ندهید و متواضعانه و محترمانه راهتان را ادامه دهید. فرض ما این خواهد بود که اگر صادقانه این رفتار را ادامه دهید، نتیجه خواهید گرفت.

اگر اینگونه نشد و شما احترام کردید و احترام نگرفتید، بسیار صادقانه و مودبانه احساس خود را به پدرتان منتقل کنید و صراحتا به او بگویید که شما دلتان می‌خواهد رابطه‌تان با ایشان خوب باشد و از او بخواهید موانعی که در راه بالابردن ارتباط است، به شما بگوید و با یکدیگر به گفت‌و‌گویی محترمانه بنشینید. حتی از پدرتان بخواهید نقاط ضعفتان را به شما گوشزد کند و بگوید که از کدام رفتار شما ناراضی است.

به‌این‌ترتیب با عقیده و طرز فکر پدرتان بهتر آشنا می‌شوید و او نیز متوجه می‌شود که شما خواستار رابطه بهتری با ایشان هستید و می‌خواهید خود را تغییر دهید. اگر باز هم نشد، از یک بزرگ‌تر در خانواده کمک بگیرید. می‌توانید با مادرتان نیز در مورد مشکلتان صحبت کنید تا بیشتر متوجه شوید که تا چه میزان حق با شماست و چقدر پدرتان مقصر است.

اگر مادرتان هم معتقد بود تقصیر از شماست، باید بیشتر خود و رفتارهایتان را مورد بازنگری قرار دهید و اگر معتقد بود پدرتان مقصر است، می‌توانید از مادرتان بخواهید برای بهتر‌شدن اوضاع کمی با پدرتان صحبت کند و بگوید که شما از این وضعیت ناراضی هستید و می‌خواهید ارتباط بهتری با او داشته باشید. به‌هرحال با پدرتان رو‌در‌رو نشوید و هرگز با او بحث و دعوا نکنید و یادتان باشد که حتما حرمت پدرتان را حفظ کنید تا حرمت شما حفظ شود.

پرسش۱۴:

خانمی متاهل هستم و ۲ فرزند دارم. ۱۲ سال بعد از اتمام دوره دبیرستان، در رشته معماری قبول شدم و با اینکه فرزند اولم کلاس اول دبستان بود و فرزند دومم هم تازه به دنیا آمده بود، درسم را خواندم و بعد از دو سال تحمل سختی امسال از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم.

مدتی است که به‌دنبال کار هستم، ولی متاسفانه تاکنون ‌نتیجه‌ای نگرفتم؛ چراکه نیروی جوان و بیکار خیلی زیاد است و دیگر کسی نیروی کار با سن بالا نمی‌خواهد. از طرفی بسیار مایلم درسم را در مقاطع بالاتر ادامه دهم؛ چون یکی از هدف‌های من در زندگی این است که ضمن کارکردن و کمک به خانواده‌ام در رشته موردعلاقه‌ام نیز تحصیل کنم.

اما با خودم می‌گویم وقتی با این مدرک تحصیلی نمی‌توانم استخدام شوم، چرا وقتم را برای درس‌خواندن تلف کنم؟ البته من در زمان مجردی ۲ سال در رشته خودم کار کرده‌ام و در این زمینه سابقه کار دارم. همچنین خیلی دوست دارم در جایی سرمایه‌گذاری کرده و برای خودم کار کنم، ولی ازآنجاکه از بازار کار دور بوده‌ام و تجربه کار در بازار ندارم، می‌ترسم سرمایه ناچیز همسرم را از دست بدهم.

خیلی دودل هستم؛ به‌شدت احساس سرخوردگی می‌کنم، حالا سوالات من این است که آیا اکنون کارکردن برای من دیر شده است؟ آیا ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر، شرایط فعلی که نمی‌توانم کار پیدا کنم و حتی خرج تحصیلم را بدهم، کار عاقلانه‌ای است؟ لطفا بگویید چطور می‌توانم با این سرخوردگی مبارزه کنم و به اهدافم برسم؟

پاسخ:

دوست عزیز، بدانید که:

۱- کار یا انجام یک فعالیت هدف‌دار همواره از علائم بهداشت روانی محسوب می‌شود و فی‌نفسه به سلامت روانی کمک می‌کند هیچ‌وقت برای کارکردن دیر نیست و البته این را هم بدانید که «کار» مترادف با «شغل» نیست؛ چون شغل درآمد دارد، درحالی‌که کار الزاما درآمدی به‌دنبال ندارد.

اما همین که انسان می‌داند فردا چه کارهایی باید انجام دهد، یعنی اینکه خودش را به «هرچه پیش آید، خوش آید» نسپرده‌ است و جریان زندگی‌اش را در دست دارد؛ بنابراین کارکردن شما در این سن وقت تلف‌کردن نیست و برایتان دیر نشده است. یادتان باشد ماهی را هر وقت از آب بگیرید، تازه است؛ پس زندگی‌تان را با کار‌، هدفمند کنید.

حال چه بهتر که درکنار کارکردن، کمک‌خرج خانواده هم بشوید. اما همان‌طور که گفتم هدف اول این است که بیکار نباشید و بعد اگر این امکان برایتان فراهم شد، درآمد هم داشته باشید؛ ولی کارکردنتان را منوط به کسب درآمد نکنید.

۲- درمورد ادامه تحصیل به یاد داشته باشید علی‌رغم اینکه ممکن است منجر به ایجاد یا کسب درآمد نشود، می‌تواند بنیه بالقوه و توانایی فرد را بالا ببرد. وقتی قدرت تفکر مغز بالاتر رود، درس‌های بیشتری از زندگی خواهید گرفت و راه‌حل‌های بهتری هم خواهید یافت.

ممکن است حتی مدتی مجبور به پرداخت هزینه‌هایی هم شوید و برای تحصیلتان خرج کنید، اما آنچه به دست می‌آورید، ازلحاظ بالارفتن توانایی حل مسئله می‌تواند آن هزینه‌ها را جبران کند؛ پس تردید نکنید و درستان را ادامه دهید.

۳- سرخوردگی و ناامیدی‌تان را با شروع حرکتی کوچک از بین ببرید‌. به یاد بیاورید مثلثی که می‌خواست دایره شود، چون زاویه داشت نمی‌توانست قل بخورد؛ پس هرچه توان داشت، به کار گرفت و یک قل خورد تا اینکه سرحال پیش رفت؛ شما هم به‌اصطلاح قل‌زدن را شروع کنید و مطمئن باشید که به‌زودی راه می‌افتید و ما هم دعایتان می‌کنیم.

پرسش۱۵:

دختری ۲۶ساله هستم کارشناسی‌ارشد کشاورزی دارم و برای دکترا درس می‌خوانم. مادرم اصلا مرا جدی نمی‌گیرد و همیشه خواهرم را قبول دارد. وقتی به مادرم گله می‌کنم که چرا مرا کمتر از خواهرم جدی می‌گیرد، می‌گوید که تو چهار سال دانشگاه شهرستان بودی و هیچ کاری را بلد نیستی.

اعتماد‌به‌نفسم را از دست داده‌ام. بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم اگر من و خواهرم بمیریم، مادرم برای من کمتر ناراحت می‌شود. البته چندبار که کیک درست کردم، او از من خیلی تعریف کرد؛ نمی‌دانید چقدر از تعریف‌هایش خوشحال شدم. نمی‌دانم چکار کنم تا بیشتر جدی گرفته شوم.

من، خواهر و مادرم را خیلی دوست دارم و حسودی نمی‌کنم، ولی می‌خواهم اندازه سنم جدی گرفته شوم. متاسفانه در در زندگی هدفی ندارم‌. لطفا راهنمایی‌ام کنید.

پاسخ:

روان‌شناسان چهار عامل را باعث ناسازگاری فرزندان می‌دانند: ۱- رسیدگی افراطی: یعنی فرزند هرچه بخواهد، بدون محدودیت در اختیارش گذاشته می‌شود ۲- سخت‌گیری افراطی: به این معنا که به‌صورت افراطی به فرزند سخت گرفته شود و به نیازهای او توجهی نشود ۳- ندیده‌شدن: اصل وجود فرزند زیر سوال است و اینکه چه ساعتی می‌رود و چه ساعتی می‌آید، برای خانواده مهم نیست ۴- تبعیض: پدر و مادر به گونه‌ای عمل ‌کنند که فرزند احساس کند همیشه حق را به دیگری می‌دهند.

به نظر می‌رسد شما بیشتر از عوامل دو و سه مورد آسیب قرار گرفته‌اید؛ یعنی کمتر موردتوجه قرار گرفته‌اید و این‌گونه احساس می‌کنید که خواهرتان محبوب‌تر از شماست؛ درنتیجه شما تصور منفی از خودتان دارید و اعتماد‌به‌نفستان پایین آمده است. موارد زیر می‌تواند به بالابردن اعتماد‌به‌نفس شما کمک کند:

الف) حذف تحریف‌های شناختی: موارد آن از قرار زیر است:

  • فیلتر ذهنی: فقط همان چیزهایی را ببینید که فرضیه‌تان را اثبات کند و هرچیزی را که مخالف فرضیه‌تان باشد، کنار بگذارید؛ مثلا گفته مادرتان مبنی بر اینکه چهار سال چیزی را یاد نگرفته‌اید، برایتان مهم‌تر از تعریف او از آشپزی‌تان شده است که بهتر است سعی کنید از این مورد، بگذرید و بیشتر تعریف و تمجید‌ها را بپذیرید.
  • بی‌توجهی به موارد مثبت: این تحریف شناختی بسیار نزدیک به مورد قبلی است؛ یعنی اگر از خوبی‌هایتان می‌گویند، به خودتان می‌گویید که آن را قبول ندارید. تعریف‌کردن‌های اقوام از خود را جدی بگیرید و به‌خاطر تحسینشان، از آن‌ها تشکر کنید.
  • پیشگویی: امان از دست پیشگویی که چقدر می‌تواند حال ما را بد کند. شما از کجا می‌دانید که اگر شما خدای ناکرده بمیرید، مادرتان برای شما کمتر ناراحت می‌شود؟ این پیشگویی جز اینکه روابط و نگرش شما را نسبت به مادرتان خراب کند، نتیجه‌ دیگری ندارد. لازم نیست از حالا در غصه این باشید که بعد از مرگتان دیگران چه خواهند کرد. الان که زنده هستید، روابط خود را با مادرتان تنظیم کنید و زندگی‌تان را دریابید.
  • عبارت‌های «بایددار»: مادر شما اجازه دارد که بعضی‌اوقات خواهرتان را به شما ترجیح دهد و بعضی‌اوقات هم شما را به او. اگر انتظارات خود را از مادرتان قدری تعدیل کنید، اوضاع بهتر شود.

اما توصیه من به شما این است که:

الف) مهارت حل مسئله را یاد بگیرید. روش حل مسئله به این صورت است که در قدم اول یک مسئله اصلی را برای خود در نظر بگیرید؛، مثلا «من چکار می‌توانم بکنم تا مرا نیز تحویل بگیرد؟» قدم بعدی جمع‌آوری اطلاعات است. کتاب بخوانید و از این و آن بپرسید، فکر کنید تا بهترین راه‌حل را بیابید. قرار بگذارید که با مادرتان صحبت کرده و او را از احساس خود آگاه کنید. آنگاه این راه‌حل را اجرایی کنید. کاملا صریح و صمیمانه درمورد احساس خود با مادرتان صحبت کنید. درنهایت اگر جواب گرفتید که چه بهتر و اگر نه، راه‌حل‌های دیگر را بررسی کنید.

ب) بر توانایی‌های خود تمرکز کنید. مدرک ارشد خود را جدی بگیرید. توانایی کیک‌پزی و آشپزی خود را دست‌کم نگیرید و هرچه می‌توانید این توانایی‌ها را بالاتر ببرید و نیز توانایی‌های دیگری را برای خود ایجاد کنید.

ج) ابراز محبت را فراموش نکنید. از همین امروز سعی کنید هفته‌ای حداقل چهار نفر را انتخاب کنید و با آن‌ها احساس خود را در میان بگذارید و بگویید که دوستشان دارید.

د) جذابیت‌های جسمانی خود را افزایش دهید. ورزش کنید، به خود و ظاهرتان برسید. ثابت شده است کسانی که تصور خوبی از بدن خودشان دارند، اعتماد‌به‌نفس بالاتری نیز خواهند داشت و یکی از راه‌های اصلی آن ورزش مداوم حداقل سه‌بار در هفته است.

این موارد را حداقل تا ۴۰روز امتحان کنید.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۳۸

مقاله های مرتبط :