پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۲

پرسش پاسخ مسائل خانوادگی بخش۲

پرسش۶:

من ۴۰ ساله و كارمند مخابرات، به جرات مي‌توانم بگويم: مي‌توانستم زندگي بسيار خوبي داشته باشم، با موقعيتي ممتاز و درآمدي بسيار عالي اما متاسفانه خجالتي بودن و ترس‌هاي بيهوده‌اي كه همواره در ذهنم نقش مي‌بست مانع از آن مي‌شد كه خودم و توانايي‌هايم را چه در مدرسه، چه در دانشگاه و چه در محيط كاري اثبات كنم.

اين مشكل بزرگ تا همين چند سال پيش هم با من بود، اما خوشبختانه امروزه ديگر آن شدت سابق را ندارد و تا حدودي در زندگي كاري، اجتماعي و شخصي‌ام به آرامش رسيده‌ام. اين روزها نگراني من بيشتر متوجه پسر ۱۴ ساله‌ام است كه متاسفانه او هم خجالتي و كمروست.

من طعم تلخ چنين حالات بد رواني را بارها و بارها چشيده‌ام و نمي‌خواهم كه پسرم هم تجربه تلخي همانند من داشته باشد. لطفا راهكارهايي هم در مقابله با اين احساس كه قطعا ريشه در ترس دارد ارايه دهيد.

پاسخ:

ضمن تشكر از اين دوست عزيز كه مطلب فوق‌العاده مهمي را با توجه به سابقه زندگي و تجربه خود در اختيار ما گذاشته‌اند، بايد بگويم:

تقريبا همه ما در طول زندگي كم و بيش با اين معضل بزرگ، يعني خجالتي بودن دست به گريبان بوده‌ايم. بعضي از ما فقط در مواردي خاص و در ارتباط با مسايلي كه براي اولين بار مجبور به مواجه شدن با آن‌ها هستيم دچار ترس ناشي از خجالت كشيدن مي‌شويم. از مطرح كردن يك مشكل با دوست يا مافوق بگيريد تا صحبت كردن در جمع، خواستگاري كردن و نظاير اين‌ها.

اما در عوض بسياري از افراد حتي در برقراري يك ارتباط ساده و روزمره مثل خريد از مغازه، سوال از معلم يا استاد، پرسيدن يك آدرس از رهگذران و … هم دچار مشكل مي‌شوند!

چنين افرادي به مرور از عزت نفس‌شان كاسته شده، با گوشه‌نشيني، دوري جستن از دوستان، آشنايان، فاميل و اجتماعاتي از اين دست موقعيت‌هاي بي‌شماري را يكي پس از ديگري از دست مي‌دهند! ريشه تمامي اين معضلات، افكار و احساسات منفي است كه دايما به ذهن فرد خجالتي هجوم مي‌آورند. به عنوان مثال زماني كه به اجبار در يك موقعيت اجتماعي هم‌چون ميهماني‌ها قرار مي‌گيرند اين افكار مدام به ذهن‌شان خطور مي‌كند:

نبايد به اين‌جا مي‌آمدم!

الان تمام حاضران متوجه من شده‌اند!

تيپ من با آن‌ها جور درنمي‌آيد!

نبايد آرامشم را از دست بدهم!

احتمالا متوجه شده‌اند كه چه قدر عصبي هستم!

بهتر است چيزي نخورم!

هيچ حرف جالبي براي گفتن ندارم!

اي كاش هر چه زودتر تمام شود! و …

اگر چنين پيام‌هايي را كه مرتبا به ذهن شما خطور مي‌كند باور كنيد. مسلما دچار خجالت، اضطراب، استرس و ترس شده و نمي‌توانيد ارتباط صميمي با اطرافيان خود برقرار سازيد.

شما گرفتار يك گفت‌وگوي دروني مي‌شويد كه حواس‌تان را از آن‌چه در پيرامون‌تان مي‌گذرد، پرت مي‌كنند.

در نظر بگيريد زماني كه يك فرد براي برقراري يك ارتباط و يك صحبت عادي به كنارتان مي‌آيد و شروع به حرف زدن مي‌كند، شما در درون خود گرفتار اين موضوعات هستيد كه: احتمالا اين فرد از شما خوشش نخواهد آمد و از اين‌كه به سمت شما آمده پشيمان خواهد شد! با خود مي‌گوييد بايد به دنبال يك نكته جالب بگردم! اگر تا چند لحظه ديگر حرفي نزنم از دست من ناراحت خواهد شد! اما هيچ حرفي هم كه ندارم! پس چه كار بايد بكنم! و … با اين اوضاع كم‌كم به شما احساس حقارت دست مي‌دهد و تشويش سراپاي وجوتان را فرا مي‌گيرد.

و اين در حالي است كه آن فرد بيچاره، بي‌خبر از همه جا، به خيال خودش در حال صحبت كردن با شماست! اما شما در حال صحبت كردن دروني با خودتان هستيد!

عاقبت چنين ارتباطي حتي نياز به پيش‌بيني هم ندارد! ناگفته پيدا است كه شما به درستي متوجه نخواهيد شد كه او از چه چيزي صحبت مي‌كرد!

طرف مقابل هم از حالات شما متوجه اين موضوع مي‌شود اما گمان مي‌كند كه شما نسبت به او بي‌اعتنايي كرده و احترام او را نگه نداشته‌ايد!

و دست آخر همان اتفاق وحشتناكي كه از آن مي‌ترسيديد و راجع به آن با خودتان صحبت مي‌كرديد، رخ مي‌دهد!

يعني آن شخص از اين‌كه به كنار شما آمده پشيمان مي‌شود! شما را لايق همنشيني نمي‌بيند! آن وقت شما هم به سادگي از حالات، نگاه و رفتار او متوجه اين موضوع مي‌شويد! پس همين نكته مهر تاييدي مي‌شود به افكار غلطي كه پيش از اين در ذهن‌تان پرورانيده و مي‌گفتيد: “انسان ناتوان و ضعيفي هستيد!!” يعني پيش‌بيني شما به همين راحتي درست از آب درمي‌آيد!!

آن هم نه تنها در همين يك مورد! بلكه در تمامي مواردي كه از مواجه شدن با آن‌ها دچار ترس و خجالت مي‌شويد.

پس اگر به آينده زندگي فردي و اجتماعي خود يا فرزندان‌تان اهميت مي‌دهيد هر چه سريع‌تر بايد از دام فريب‌هاي ذهني و احساسات منفي‌اي كه شخصيت، عزت نفس و توانمندي‌هاي شما را زير سوال مي‌برند، خلاصي يابيد.

بايد خود و فرزندان‌تان را از زير بار سنگين و خردكننده آن‌ها رها كنيد. و تنها راه‌ رهايي از اين‌گونه ترس‌ها، مواجه شدن با آن‌هاست.

به طور مثال كساني كه از وارد شدن به يك فروشگاه و خريد كردن خجالت مي‌كشند، در طول يك هفته خود را موظف كنند كه بايد به هر زحمتي شده ۲۰ مورد اقدام به خريد داشته باشند.

هر اندازه كه بيشتر ترديد و تعلل كنيد درمان و رهايي نيز سخت‌تر و سخت‌تر خواهد شد.

يا كساني كه از نشستن و صحبت كردن در يك جمع مي‌ترسند، نبايد هيچ فرصتي را براي ميهماني رفتن از دست بدهند در اين مجالس نيازي به حرف زدن نيست! ترس اين را نداشته باشند كه بايد چه بگويند!

فقط كافي است كه شنونده‌اي حرفه‌اي باشند! يعني با دقت و توجه كامل چشم در چشم طرف مقابل بدوزند!

شگفتي اين كار در اين است كه پس از اتمام ميهماني علي‌رغم اين‌كه حرفي نزده‌ايد از شما به عنوان يك سخنور بزرگ ياد مي‌كنند!!

و اما براي كساني كه فرزندان خجالتي دارند عمل كردن به موارد ساده زير نتايج بسيار خوبي را به بار خواهد آورد:

۱- هنگام خريد، آن‌ها را نيز با خود ببريد و اجازه بدهيد كه درخواست كالاها و هم‌چنين پرداخت مبلغ به صندوق توسط آن‌ها صورت گيرد. چنين كاري كم‌كم جذابيت خريد را جايگزين ترس از آن مي‌كند. پس از مدتي حتي ديگر نيازي به حضور شما نخواهد بود. مي‌توانيد براي خريدهاي معمولي، بيرون فروشگاه به انتظار باستيد تا فرزندان‌تان به تنهايي اقدام كنند.

۲- زماني كه براي قدم زدن يا هر اقدام ديگري همراه فرزندان‌تان هستيد سعي كنيد لبخند زدن و سلام كردن به متصدي فروشگاه يا پيرمردان سالخورده‌اي را كه در صف اتوبوس يا پارك هستند، فراموش نكنيد. اين كار را با صداي واضح (نه بلند و نه آرام) انجام دهيد.

اين كار چند فايده دارد كه مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

الف: لذتي ماندگار به طرف مقابل خود هديه مي‌كنيد تا به حدي كه مي‌تواند روز خوشايندي را براي او تضمين كند.

ب: انرژي حاصل از لبخند و سلام گرم شما و هم‌چنين پاسخ طرف مقابل، فرزندتان را غرق در انرژي آزاد شده و عظيمي مي‌كند كه نقش بسيار موثري در پاك‌سازي احساسات منفي و استرس‌هاي ناشي از خجالت كشيدن خواهد داشت.

ج: به فرزندان خود مي‌آموزيد كه بايد به چه كساني اعتماد كنند.

۳- هرگز قدم زدن تند يا دويدن آرام را در نزديك‌ترين پارك محل خود فراموش نكنيد. اين كار نقش بسزايي در شكل‌گيري زندگي اجتماعي و آينده فرزندتان خواهد داشت.

۴- وقتي فرزندتان با شما حرف مي‌زند، دقيقا روبه‌روي او باشيد و به صورتي كاملا عادي چشم در چشمانش بدوزيد. يعني همان‌گونه كه به صحبت‌هاي مافوق خود گوش مي‌كنيد با فرزندان‌تان نيز همان‌طور برخورد كنيد اجازه بدهيد كه مهم بودن و شخصيت داشتن در وجود آن‌ها ريشه بگيرد.

از هيچ فرصتي براي شخصيت بخشيدن به او نگذريد.

۵- در ملاقات‌ها و ميهماني‌ها، دوستان خود را به فرزندان‌تان معرفي كنيد.

پرسش۷:

دختری ۲۲ساله و تک‌فرزند خانواده هستم. دوره نوجوانی به‌خاطر مشکلاتی که با والدینم داشتم، ۳سال مداوم به روان‌شناس و روان‌پزشک مراجعه کردم هربار مدتی کوتاه اوضاع بهتر می‌شد. اکنون با پدرم مشکلی ندارم؛ چون بسیار منطقی است و به من اعتماد دارد، اما متاسفانه مادرم به من بی‌اعتماد است و با رفتارهایش باعث رنجش من و پدرم می‌شود.

او مدام مرا در خیابان تعقیب می‌کند یا کسی را اجیر می‌کند که تعقیبم کند. مادرم رازنگه‌دار اسرار خانواده نیست و هر اتفاقی که در خانواده خصوصا برای من می‌افتد، به همه می‌گوید و باعث دخالت دیگران می‌شود. من درطول این چند سال تلاش‌های فراوان برای جلب‌اعتماد کردم، اما اوضاع تغییری نکرد.

من حریم شخصی ندارم مادرم حتی پشت در اتاقم می‌ایستد و به تلفن‌های من گوش می‌کند. احساس بدی دارم. شخصیتم زیر سوال است، چه کنم؟ من از شدت ناراحتی به فرار فکر می‌کنم.

پاسخ:

 با توجه به اینکه تک‌فرزند هستید، باید تاحدودی حساسیت‌ها را بپذیرید و خیلی سعی در تغییر آنان نداشته باشید. کاری که می‌توانید انجام دهید، بازنگری باورهای خودتان است تا با وجود چنین مادری زندگی سعادتمندی داشته باشید. لازم است نکات مثبتی در مادر خود بیابید و بیشتر روی آن‌ها متمرکز کنید.

سعی کنید از مادرتان تعریف کنید و به‌جای مقابله با او یا تغییردادنش، وی را همان‌طور که هست، بپذیرید. به او بگویید که به داشتنش افتخار کرده و درکش می‌کنید. از آنچه دوست دارد، تعریف کنید و به لنگرگاه ذهنی و عاطفی او نزدیک شوید. معمولا کسانی که روحیه کنترلگری بالایی دارند، دلشان می‌خواهد بر همه‌چیز نظارت داشته باشند؛ چون احتمالا از یک احساس حقارت ناشناخته رنج می‌برند که برای جبران آن دست به این کار می‌زنند.

بنابراین با تعریف و تمجید از مادر، تا حدودی می‌توانید احساس حقارت او را کمتر کنید و این باعث می‌شود که او آزادی بیشتری به شما بدهد. ضمن اینکه سعی کنید توانایی‌های او را بالا ببرید؛ مثلا با او در ورزش همراهی کنید. با هم به یک کلاس هنری یا علمی‌ بروید. خواهید دید که بعد از ایجاد توانایی در او، به شما اعتماد بیشتری خواهد داشت و کمتر شما را مورد بازخواست قرار خواهد داد.

درضمن باید اقداماتی در جهت اهمیت‌دادن به خودتان انجام دهید و لازم است با مشخص‌کردن مرزهای خود با دیگران شروع کنید. من پنج رهنمود را در هنگام مواجهه با مادرتان توصیه می‌کنم:

  1. قصد و نیت خود را مشخص کنید. از خودتان بپرسید من آزادی بیشتری می‌خواهم. برای اینکه کنترل مادرم برداشته شود، چه‌کارهایی خواهم کرد. دقیقا بررسی کنید تحت کنترل‌بودن شما در چه مواردی محدودتان کرده است. اگر غیرمنصفانه بود، آن‌وقت اقدام کنید.
  2. یک پشتیبان داشته باشید. حتما در هنگام طرح با مادرتان با شخص مورد اعتماد او صحبت کنید؛ مثلا پدرتان و نظر او را در میزان این کنترلگری مادرتان بپرسید. ببینید آیا او نیز با شما هم عقیده است که شما بیشتر از حد کنترل می‌شوید.
  3. احساسات خود را تخلیه و بر آن غلبه کنید. سه چیز را بررسی کنید و درمورد آن تصمیم‌گیری کنید: ۱٫ کدام رفتار درمقابل مادر درست است؟ ۲٫ کدام نادرست است؟ ۳٫ کدام رفتار نیاز به بررسی بیشتری دارد؟ درواقع داشتن مرزهای درونی قوی همچون عایقی عمل خواهد کرد که احساسات خود را مدیریت کرده و رفتارهای خود را نیز ارزیابی کنید که آیا کاری انجام داده‌اید که مادرتان را به کنترل واداشته است؟
  4. حقیقت را با خوشرویی بیان کنید. دستتان را روی قلبتان بگذارید و سعی کنید صدای درونتان را بشنوید و از او کمک بخواهید. با خود بگویید: من می‌دانم چگونه این موضوع را به شکلی مسالمت‌آمیز با او مطرح کنم. من آدمی ‌قوی و درعین‌حال خوش‌قلب هستم. درصورت لزوم از او زمان می‌خواهم تا درمورد حرف‌هایش کمی‌ بیشتر فکر کنم.
  5. اطلاعات کسب کنید. از او بپرسید با رعایت چه مواردی او احساس بهتری خواهد داشت و در شرایطی صمیمانه خواسته‌های او را گوش کنید و خواسته‌های خود را نیز مطرح کنید و این پرسش و پاسخ با هم، اطلاعات جدیدی به شما می‌دهد تا راحت‌تر به زندگی‌تان ادامه دهید.

قدر پدر و مادرتان را بدانید. آن‌ها شما را دوست دارند.

پرسش۸:

من دختري ۳۰ساله‌ام. مي‌خواستم بپرسم چطور مي‌شود پدر و مادري را دوست داشت و به آنها احترام گذاشت وقتي كه چه در جمع و چه در خانه فقط به من توهين مي‌كنند و جرمم تنها اين است كه هرقدر گشتم كار پيدا نكردم و شدم مايه ننگشان. به اين دليل كه حاضر به ازدواج نشدم چون انتظار داشتند با كسي كه مشكلي ذهني داشت، ازدواج كنم. من از خانواده‌ام متنفرم. مي‌دانم ۱روز تاوان كارهايشان را مي‌دهند

پاسخ:

ضمن اینکه به شما این توصیه را دارم که در هر صورت باید احترام پدر و مادرتان را نگه‌ دارید، لیکن این توصیه به معنای این نیست که اگر شما فردی را برای همسری خودتان نمی‌پسندید، پدر و مادرتان بتوانند شما را مجبور به ازدواج با او بکنند. درچنین مواقعی می‌توانید احساس خود را کاملا «صریح و قاطعانه» لیکن بسیار «محترمانه» به پدر و مادرتان اعلام کنید.

مثلا بگویید که: پدر و مادر عزیزم با تمام احترامی که برایتان قائل هستم و خیلی دلم می‌خواهد خواسته‌هایتان را برآورده کنم، ولی اگر شماها اجازه دهید که برای من هم سهمي در انتخاب همسرم در نظر گرفته شود، بسیار ممنون و متشکر خواهم شد.

باید مراقب باشید ضمن اینکه احساس خودت را مطرح می‌کنی، ولی به آنها بی‌احترامی نکنی.

«مطمئن باش اگر احترام بگذاري، احترام خواهی دید.»

پرسش۹:

دختری ۲۲ ساله هستم که لیسانس گرافیک دارم. من از دوران کودکی‌ام هیچ‌ خاطره خوشی ندارم. از وقتی به یاد می‌آورم والدینم با هم دعوا می‌کردند. شب با صدای داد و فریاد آن‌ها از خواب می‌پریدم، وحشت می‌کردم و می‌لرزیدم. اکنون که بزرگ شده‌ام بین من و پدرم فاصله عمیقی ایجاد شده است.

همیشه کتک‌‌هایی که به مادرم می‌زد را به‌ خاطر می‌آورم و عصبی می‌شوم. پدرم اعتمادبه‌نفس را از من گرفت و آن‌قدر «تو نمی‌توانی» را بر سر من کوفت که خودم هم باورم شد هیچ‌ کاری نمی‌توانم انجام دهم. اگر یک کار اشتباه انجام دهم، آن‌قدر سرزنش می‌شوم که بار دیگر تمام کارهایم را مخفیانه انجام می‌دهم.

از خودم خسته شده‌ام. احساس می‌کنم اضافی‌ام. کمکم کنید به خودم بیایم. کودک درونم همیشه ناراحت است. چه کنم؟

پاسخ:

از وضعیت زندگی گذشته‌ات گفته‌ای و مشکلات و ناراحتی‌هایی که داشته‌ای. به شما حق می‌دهم که از یادآوری اختلافاتی که پدر و مادرتان در گذشته با هم داشتند ناراحت شوی ولی این خاطرات مربوط به گذشته هستند؛ پس بهتر است آرام آرام آن‌ها را با ایجاد خاطرات خوب جایگزین کنی.

به احساس ناتوانی که مدام به شما تلقین می‌شود هم اشاره کردی. به نظر نمی‌آید کسی که موفق به اخذ لیسانس گرافیک شده، فرد ناتوانی باشد. در طول هفته ساعاتی را به فعالیت‌های موردعلاقه‌ات که در آن‌ها موفق هستی و اعتمادبه‌نفس بیشتری به شما می‌دهند اختصاص بده. آینده‌ات را فدای گذشته نکن و اجازه نده رفتارهای نادرست دیگران صداقت را از تو بگیرد. مطمئن باش موفق می‌شوی.

پرسش۱۰:

من در شرف طلاق هستم و خانواده‌ای سنتی دارم. انگار برای همه ما دنیا به آخر رسیده است. هیچ فعالیت، کار یا سرگرمی‌ پیدا نمی‌کنم تا آرام شوم و در شهری کوچک زندگی می‌کنم. روحم خسته است.

پاسخ:

اگر تمام جوانب سنجیده شده است و چاره‌ای جز طلاق نیست، بهتر است گذشته را فراموش و خود را برای زندگی جدیدی که در آینده دارید، آماده کنید. تغییر بزرگی در زندگی شما در حال‌ وقوع است و این بسیار مهم است که بتوانید روحیه خود را حفظ کرده و شرایط را مدیریت کنید.

طلاق پایان راه و دنیا نیست بلکه می‌تواند مقدمه یک شروع خوب باشد. از اتفاقات گذشته پند بگیرید و بر اساس تجربیاتتان زندگی بهتری را برای خودتان از نو بسازید.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۰۵

مقاله های مرتبط :