پرسش پاسخ ازدواج بخش۱

پرسش پاسخ ازدواج بخش۱

پرسش۱:

جوانی ۲۲ساله و دانشجو هستم و مدتی است به یکی از هم‌دانشگاهی‌ام علاقه‌مند شده‌ام و البته این علاقه دوطرفه است و قصد ازدواج داریم.

مدتی پیش یکی از دوستانم به شوخی چیزهایی درمورد خیانت خودش و آن دختر گفت که می‌دانم کاملا شوخی بود و می‌دانم که چنین چیزی امکان ندارد، اما از آن روز فکرهای ناپسندی در ذهنم می‌آیند. انگار من زمینه قبلی برای شکاکی الانم را داشتم.

حالا این اتفاق رابطه ما را تحت‌تاثیر قرار داده است، تاجایی‌که حتی او هم دارد اذیت می‌شود. هرقدر هم تلاش می‌کنم خودم را آرام کنم، نمی‌شود. به‌هرحال من کاملا به وی علاقه‌مندم و قصد ازدواج دارم و هرگز نمی‌توانم از او بگذرم، ولی این افکار آزارم میدهند. لطفا راهنما‌یی‌ام کنید.

پاسخ:

دوست عزیز، با اطلاعات اندکی که ارائه داده­‌اید، نمی­‌توان در مورد مسئله شما راهنمایی­‌های لازم را ارائه کرد. بااین‌حال، صرف اینکه به همکلاسی خود علاقه‌­­مند هستید، ملاک خوبی برای ازدواج نیست. علاقه یکی از ده‌ها شرط لازم برای ازدواج است.

شما در مورد دیگر شرایط و ملاک­های مهم در ازدواج، به­ ویژه تشابهات و همخوانی‌های خانوادگی، اقتصادی، قومی­، فرهنگی، مذهبی، تحصیلی و … با یکدیگر هیچ اشاره ­ای نکرده­اید. علاوه‌براین، همین ابتدای کار دچار افکار منفی و سوءظن شده‌اید که برای هر رابطه­ ای سمی مهلک است. تصور می­کنم که این یک آزمون خودشناسی برای شما باشد، اگر نتوانید بر این افکار که خودتان گفته ­اید زیربنای واقعیت ندارد و توهمی بیش نیست، غلبه پیدا کنید، فردا در مسائل و مشکلات مهم‌تر زندگی چه‌کار خواهید کرد؟

یادتان باشد بنای یک رابطه باید بر اعتماد، اطمینان، پذیرش و تعهد است و این نوع نگاه و تفکر شما قطعا خوشایند نخواهد بود و چه‌بسا در درازمدت همین افکار منفی و بدبینی­ ها اغلب بهانه و مجوز بسیاری از افراد برای ورود به روابط نامناسب می‌شود. مقابله و مبارزه جدی با این افکار و جایگزینی افکار مثبت و خوش­بین‌بودن کار چندان سختی نخواهد بود.

اگر فکر می­کنید به‌تنهایی نمی­ توانید از پس این مشکل برآیید، به همکاران متخصص روان­شناس و مشاوره مراجعه کنید و از آن‌ها کمک بخواهید. دوست عزیز فراموش نکن  این نوع نگاه در درجه اول به خود شما آسیب می‌رساند و سلامت جسمانی و روانی شما را هدف می‌گیرد و درنهایت به دیگران، به­ ویژه به رابطه شما، آسیب خواهد رساند.

ضمن اینکه اعتقاد دارم جوینده یابنده است. در این دنیا هر اتفاقی ابتدا در سطح نظر و فکر می­افتد و پس از آن در عالم واقع شکل عینی به خود می­گیرد. اگر شما عینک خوش­بینی به چشمان خود بزنید، خواهید دید که دنیا گلستانی است سرسبز و سرشار از خوبی، محبت، نیکی، گذشت، ایثار و …. گرچه خواهید دید که بعضی از گل­ها هم ممکن است خار داشته باشند.

برعکس، اگر عینک بدبینی به خود بزنید، خواهید دید که دنیا خارستانی است که بعضی از خارها ممکن است گل داشته باشند، اما سرشار از شرارت، خیانت، خشونت، قتل، تزویر، دروغ­گویی و … باشد. به همین دلیل است که شاعر می­گوید «پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود/ زان سبب عالم کبودت می­نمود» شما با این نوع نگاه منفی، خود و دیگران را کبود خواهید کرد.

سوال۲:

پسری ۲۸ساله هستم و در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده‌ام. سال‌هاست عاشق دخترخاله‌ام هستم و به حرمت علاقه‌ام به او تاکنون با هیچ دختر دیگری ارتباط برقرار نکرده و همیشه به او فکر کرده‌ام؛ درحالی‌که او خواستگاران زیادی داشت و اکثرا برای آشنایی بیشتر با آن‌ها در ارتباط بود.

حدود ۳ سال پیش برحسب بحثی که پیش آمد، ایشان از علاقه من به خود آگاه شد. ما درطی دو سال با هم صحبت می‌کردیم، اما متاسفانه دو روز باهم قهر و دو روز آشتی بودیم و درنهایت هم مجبور به قطع ارتباط شدیم تا اینکه بعد از یک سال دوباره ارتباطمان شروع شد و این‌بار او به من اعتماد کرد و در گفت‌وگوهایمان به من گفت که به‌خاطر مشکلات خانوادگی‌اش سال‌هاست ترامادول مصرف می‌کند و من اینجا بود که دلیل تغییر ناگهانی اخلاق او را در آن ۲ سال فهمیدم.

درکل دختر خوب و تحصیل‌کرده‌ای است، ولی بسیار حساس و زوددرنج است؛ البته شاید دلیلش این باشد که دیگر ترامادول مصرف نمی‌کند. مسئله دیگری که ذهن مرا به‌شدت درگیر کرده است، این است که همیشه می‌گوید من اگر ده بچه هم داشته باشم، هرگاه دلم بخواهد طلاق می‌گیرم؛ درحالی‌که در خانواده ما چنین فرهنگی ندارد و من نمی‌توانم راحت ازدواج کنم و به‌راحتی از همسرم جدا شوم. بگویید چه کنم.

پاسخ:

دوست عزیز، این خانم ثبات شخصیتی ندارد و این مسئله موجب می‌شود مدتی پس از ازدواج، از زندگی‌تان دل‌زده شوید. شما به صِرف اینکه رابطه فامیلی با یکدیگر دارید، نمی‌توانید تصور کنید شناخت کافی هم از طرف مقابلتان دارید؛ چون ارتباط زیادی با یکدیگر نداشتید و به‌صورت مقطعی همدیگر را ملاقات کرده‌اید.

او در این مدت یا نخواسته و یا نتوانسته است در خود تغییری ایجاد کند و درضمن هم اعتمادبه‌نفس پایینی دارد و هم اینکه آینده‌نگر نیست. نشانه بارزش هم آن است که می‌گوید من اگر ده فرزند هم داشته باشم، درصورتی‌که بخواهم، طلاق می‌گیرم. درحقیقت پشت این حرف منطق درستی وجود ندارد و همه این موارد دلایل خوبی برای شما هستند که یقینا بدانید او مورد مناسبی برای ازدواج نیستند.

پرسش۳:

دختری ۳۰ساله و شاغل هستم. سال قبل پسری که شرایط خوبی داشت و تحصیل‌کرده بود، از من خواستگاری کرد و ما با هم رفت‌وآمد خانوادگی پیدا کردیم. ما اهل دو استان متفاوت بودیم و در دو شهر دور از هم زندگی می‌کردیم.

آشنایی ما یک سال طول کشید و ما برای آینده‌مان کاملا برنامه‌ریزی کردیم، من او را همسرم می‌دانستم. آن‌قدر به آینده‌ام با او مطمئن بودم که اصلا تصور نمی‌کردم روزی از هم جدا شویم. او امسال تابستان به‌همراه خانواده‌اش به خانه ما آمد و چند روزی ماند و رفت و بعد از دو هفته ناگهان به من خبر داد که می‌خواهد رابطه‌مان را تمام کند؛ چون خانواده‌اش به‌خاطر مسافت دوری که بین دو شهر وجود دارد، با این ازدواج مخالفت می‌کنند.

من قبلا در این مورد به او هشدار داده بودم، اما او همیشه می‌گفت که این مسئله را خودمان حل می‌کنیم و مشکلی نیست. الان رابطه ما تمام شده و فکر می‌کنم او دنبال زندگی خودش رفته است. این موضوع به‌شدت آزارم می‌دهد. با اینکه چندین ماه است که از این اتفاق می‌گذرد، اما هنوز روحیه‌ام به ‌هم ریخته و شرایطم هنوز به حالت عادی درنیامده است؛ چون نتوانسته‌ام رفتنش را باور کنم. این اتفاق مثل توفان زندگی مرا به‌هم ریخت. فکرم به جایی نمی‌رسد و به‌شدت ناراحتم و اصلا نمی‌دانم چطور  با این اتفاق کنار بیایم.

پاسخ:

دوست عزیزم درخصوص سوال مطرح‌شده شما درمورد شکست عشقی باید گفت همیشه جدایی و پایان یک رابطه می‌تواند آسیب‌های فراوانی داشته باشد؛ به‌خصوص اگر فرد غافل‌گیر شود و نداند در چنین موقعیتی باید چگونه برخورد کند.

شاید برای بسیاری از خانم‌ها و آقایان جوان بعد از دوره آشنایی پیش از ازدواج و نامزدی جدایی و پایان رابطه بسیار مشکل باشد، آن‌قدر که هر روز آن را به تعویق بیندازد و تا حد ممکن به دنبال راهی برای فرار از چنین موقعیتی باشند؛ ولی قرار نیست بعد از هر خواستگاری، ازدواجی صورت بگیرد. گاهی دو فرد برای هم مناسب نیستند و باید هرچه زودتر رابطه را تمام کنند.

اینکه چگونه باید به رابطه پایان داد و چطور باید همه‌چیز را فراموش کرد و چطور می‌توان به زندگی عادی بازگشت، مسلما کار راحتی نیست، ولی می‌توان با یک نگاه واقع‌بینانه و بدون آسیب روانی زندگی جدیدی را آغاز کرد.

انتظار نداشته باشید همه‌چیز را فراموش کنید. بسیار پیش می‌آید که نمی‌توانیم همه‌چیز را درموردی فردی که مدتی در زندگی‌مان بوده است، فراموش کنیم و بخشی از آن خاطرات همیشه همراه ما خواهند بود؛ به‌خصوص اگر خاطرات خوبی با آن او داشته باشیم.

اما با گذشت زمان تلخی این شکست برایتان کم خواهد شد و به روال عادی زندگی باز خواهید گشت. برای رهایی از گذشته باید یاد بگیرید که ذهنتان را مدیریت کنید و هرلحظه نسبت به خودتان آگاه باشید و نگذارید ذهن هر‌گاه که خواست، به گذشته سفر کند. اگر دقت کرده باشید، ذهن بیشتر اوقات یا در گذشته سپری می‌کند و یا در آینده و کمتر پیش می‌آید که ذهن به همان زمان حال فکر کند.

ذهن مثل کودکی بازیگوش مرتب به گذشته و آینده گردش می‌کند. با آموختن روش‌های به‌دست‌گرفتن افسار ذهن می‌توانید مانع سفر آن به گذشته نامطلوب شوید؛ مثلا یک روش، «ایست ذهنی» است:

۱- لازم است خیلی محکم و مقتدر به ذهنتان ایست بدهید.

۲- ذهنتان را خالی کنید، یعنی هرآنچه را که در ذهنتان هست و لبریز شده است، با تمام جزئیاتی که دلتان می‌خواهد، البته بدون سانسور، روی کاغذ بنویسید.

امیدوارم با توصیه‌های ذکرشده شرایط روحی‌تان بهتر شود. به آینده فکر کنید. شما آینده روشنی پیش‌رو دارید؛ پس با فکرکردن به گذشته لذت زمان حال و فکر این آینده خوب را از خود نگیرید.

پرسش۴:

دختری چهل‌ساله و کارمند هستم، چند سال پیش عقد کردم، ولی متاسفانه جدا شدم. از وقتی‌ پای خواستگاران به خانه ما باز شده است، هرکدام را من نپسندم، تا مدت‌ها بر سر این موضوع در خانه جروبحث داریم و برعکس اگر خواستگارم مرا نپسندد، باز هم خانواده‌ام با من دعوا می‌کنند و می‌گویند «معلوم نیست چه‌کار کردی که تو رو نپسندیدن!»

از حرف‌های خانواده‌ام فهمیده‌ام که هدفشان، فقط ازدواج‌کردن و تنهانماندن من است، حتی اگر آن خواستگار دلخواهم نباشد؛ چون معتقدند محبت بعد از ازدواج به وجود می‌آید؛ البته قبلا هم همین اشتباه را کردم و به همین خاطر جدا شدم.

مشکل دیگر من این است که در تمام این سال‌ها اگر پسری از اقوام مرا می‌خواست، از ترس خانواده‌ام، مخصوصا برادرهایم، جرئت خواستگاری‌کردن نداشت؛ چون پیش‌تر وقتی چند نفر از اقوام پیشنهاد ازدواجشان را مطرح کردند، متاسفانه از خانواده‌ام جواب توهین‌آمیز شنیدند و به همین دلیل پرونده ازدواج فامیلی من برای همیشه بسته شد.

درواقع خانواده من معتقد بودند که خدا می‌داند من چه حرکتی کرده‌ام که آن‌ها چنین پیشنهادی را مطرح کردند! چون دختر و پسر فامیل باید به هم مثل خواهر برادر نگاه کنند! من هم مثل هر دختری دوست دارم ازدواج کنم و بچه داشته باشم؛ درست مثل برادرهایم که ازدواج کرده‌ و به آرامش رسیده‌اند.

خواهش می‌کنم بگویید چه کنم؟ الان دیگر فقط به ازدواج سنتی فکر می‌کنم، اما اگر قرار است برای هر خواستگار تا چند ماه در خانه جنگ و دعوا باشد، برای همیشه ازدواج را فراموش می‌کنم.

پاسخ:

کاملا طبیعی است که والدین علاقه دارند فرزندانشان به موقع سروسامان بگیرند و ازدواج موفقی داشته باشند؛ بنابراین تا حدودی اصرار آن‌ها طبیعی است، اما این اصرار زمانی مشکل‌ساز می‌شود که حالت اجبار به خود بگیرد یا فرزندان مجبور شوند برای رهایی از این اجبارها و خاتمه‌دادن به سرزنش انتخاب کنند.

برخی از علائم هشداردهنده که قبل از ازدواج وجود دارند، مانع انتخاب موفق می‌شوند؛ مانند ازدواج‌هایی که برای فرار از تنهایی، دورشدن از محیط و اعضای خانواده یا رفع مشکلات اقتصادی صورت می‌گیرند. هدف این‌ افراد از ازدواج دستیابی به موفقیت نیست، بلکه پیدا‌کردن راهی جهت فرار از وضعیت موجود است.

در این ازدواج‌ها نه‌تنها مشکلات قبل از ازدواج از بین نمی‌روند، بلکه مشکلات زندگی مشترک نیز اضافه شده و موجب می‌شود این افراد دچار حس افسردگی و شکست در زندگی مشترک شوند؛ بنابراین اگرچه خانواده ممکن است نیت خیری برای اصرارهای خود به ازدواج فرزندشان داشته باشند، اما اصرار بیش‌از‌حد می‌تواند باعث انتخاب نادرست شود.

مشکل شما نداشتن خواستگار نیست، بلکه این است که به آن‌ها علاقه‌مند نمی‌شوید. درواقع به‌نظر می‌رسد ازنظر ارتباطی با خانواده خود مشکل دارید و هیچ‌کدام نمی‌توانید طرف مقابل را درک کنید. توصیه می‌شود اول اهداف خود را از ازدواج مشخص کنید و اولویت‌های خود را برای انتخاب به ترتیب بنویسید.

علاقه قبل از ازدواج مهم است ولی به این معنا نیست که باید طرف مقابل را آن‌قدر دوست داشته باشید که نتوانید واقع‌بینانه تصمیم بگیرید و این علاقه باعث شود اولویت‌های خود را نادیده بگیرید. اگر با گذشت این سال‌ها تنها به این دلیل نمی‌توانید ازدواج کنید و یا ازدواج قبلی‌تان به این دلیل باعث جدایی شده، بهتر است یک‌بار دیگر ملاک‌های خود را بررسی کنید.

شاید این عامل آن‌قدر به‌طورافراطی ذهن شما را درگیر کرده است که باعث می‌شود ویژگی‌های دیگر طرف مقابل را نادیده بگیرید؛ در‌حالی‌که برای یک ازدواج موفق نیازی نیست علاقه و احساس شدیدی قبل از ازدواج وجود داشته باشد. این علاقه به‌مرورزمان و با شناخت بیشتر طرفین از یکدیگر حاصل می‌شود و غالبا حاصل سال‌ها زندگی مشترک است.

با والدین خود در کمال آرامش و احترام صحبت کنید و نظرات خود را به آن‌ها بگویید و به صحبت‌های آن‌ها گوش کنید. شما درصورتی می‌توانید از آن‌ها انتظار داشته باشید شما را درک کنند که خود نیز این کار را تمرین کرده و این درک و همدلی را به آن‌ها منتقل کنید. اگر موفق به انجام این کار نشدید، از بزرگان خانواده و فامیل و یا از کمک متخصصان برای گفت‌وگو با آن‌ها استفاده کنید.

پرسش۵:

پسری ۲۳ساله دارم که اول دبیرستان ترک‌تحصیل کرد. او دو سال پیش ازطریق اینترنت با دختری آشنا شد و بعد تهدید کرد که اگر برای خواستگاری اقدام نکنیم، خودکشی خواهد کرد. با اینکه به مشاور مراجعه کردیم، اما اوضاع بدتر شد و او بیشتر از قبل با ما لج‌بازی کرد.

چنانکه به خواستگاری دخترخانم رفتیم، ولی تاکید کردیم که با ازدواج پسرم مخالفیم؛ درحالی‌که درکمال تعجب فهمیدیم خانواده دختر موافق هستند و به‌ناچار آن‎ها را برای هم عقد کردیم. ما مطمئن بودیم چند ماه بعد پسرمان از ازدواج پشیمان می‌شود و طلاق می‌گیرد.

اما نه‌تنها این اتفاق نیفتاد، بلکه مدت کوتاهی بعد از عقد متوجه شدیم پسرم معتاد شده است. حالا او اصرار دارد هرچه زودتر برایش عروسی بگیریم، درحالی‌که او بیکار است و مخارجش را همسرم تامین می‌کند. عروس ما با اینکه می‌داند همسرش معتاد است، باز هم می‌خواهد با او زندگی کند و به همین دلیل با وی دائما کشمکش داریم. لطفا بگویید دراین‌خصوص چه می‌توان کرد؟

پاسخ:

یکی از اصول سلامت روان و داشتن زندگی سالم، وجود تعادل میان آزادی یا داشتن حق انتخاب از یک سو و نیز عهده‌دارشدن مسئولیت از سوی دیگر است؛ یعنی باید میزان آزادی فرد متناسب با میزان مسئولیت وی باشد؛ درغیراین‌صورت آسیب جدی به سلامت روان فرد و نیز احساس رضایت از خود وارد می‌آید.

گرچه درابتدا، بی‌مسئولیتی و برخورداری از امکانات بی‌حساب به مذاق انسان خوش می‌آید، اما در درازمدت او را بی‌انگیزه و دچار نارضایتی از خویش می‌کند؛ بنابراین فرد از چیزی لذت نمی‌برد و همواره از خودش و دیگران ناراضی است.

در این شرایط فرزند از درون احساس وابستگی شدید به پدر و مادر دارد و این موضوع او را رنج می‌دهد و برای مقابله با این احساس به مخالفت با آن‎ها برمی‌خیزد؛ بنابراین رفتارهای پسر شما احتمالا به این دلیل است که می‌خواهد به خودش ثابت کند که فرد توانایی است و بعید نیست که دربرابر نامزدش و خانواده وی هم چنان بااعتمادبه‌نفس ظاهر شده که توانسته است آن‌ها را  به‌عنوان هم‌تیمی در کنار خود و درمقابل شما قرار دهد و البته این فرض در حالتی است که نخواهیم احتمال سوءاستفاده را مطرح کنیم.

شاید بهترین راه برای شما این باشد که شما هم بازی را خیلی جدی بگیرید؛ درواقع بازی «باورکن من مستقل هستم» را شروع کرده و حالا که فرزندتان شما را مثل یک حریف تمرینی در تیم مقابل می‌خواهد تا توانایی خود را ثابت کند، شما هم قواعد بازی را برایش به‌درستی تعریف کنید. شاید دیده باشید که بچه‌های کوچک دوست ندارند ببازند، اما درعین‌حال اگر ببینند مادر یا پدرشان جدی بازی نمی‌کنند، بیشتر ناراحت می‌شوند.

قانون یک: تو مستقل هستی، پس مثل مستقل‌ها رفتار کن و مسئولیت بپذیر. نتیجه عملی این قانون این است که اگر می‌خواهی بدون موافقت خانواده با فرد موردنظرت ازدواج کنی، باید عواقب این تصمیم را بپذیری و در هزینه ازدواج هم شریک باشی. درضمن تاکید کنید ما به تو کمک می‌کنیم، اما بخشی از مخارج را باید خودت تامین کنی. این به خاطر آن است که تو بتوانی توانایی خودت را به همسرت نشان بدهی، وگرنه ما مشکلی با کمک‌کردن نداریم.

فرزند شما با ترک‌تحصیل و رفتارهای دیگر نشان داده که به‌اندازه‌کافی در زندگی بی‌مسئولیتی کرده و زمان آن رسیده است که درکنار آزادی، طعم مسئولیت‌داشتن را هم بچشد. مطمئن باشید اگر شما این زمینه را برایش فراهم نکنید، او روزبه‌روز پرتوقع‌تر و غیرمسئول‌تر بارمی‌آید.

قانون دو: دوطرف بازی احترام هم را نگه می‌دارند. نتیجه عملی این قانون این است که درعین بیان قاطعانه مواضعتان باید ارتباط محترمانه و بامحبتی با پسرتان داشته باشید. نباید اجازه بدهید او شما را عصبانی کند. بخشی از بازی او این است که شما را به برخورد تند بکشاند و از این طریق موضع حق‌به‌جانبی پیدا کند؛ همچنین سعی کنید با عروستان کنار بیایید؛ اولا از او نزد پسرتان بدگویی نکنید، چون این کار فقط باعث تخریب بیشتر رابطه‌ شما با پسرتان می‌شود.

درواقع شما باید به نوع برنامه‌ریزی او برای آینده باشد انتقاد کنید، نه به فرد مورد انتخاب وی؛ ثانیا تلاش کنید با خود آن دختر و خانواده‌اش ارتباط بهتری برقرارکنید. به هرحال هرکسی نقاط مثبتی دارد که می‌توان با توجه به آن‎ها با او رابطه مسالمت‌آمیزی داشت. بدانید این دختر، دشمن شما نیست و تنها در این بازی برای مدتی در تیم مقابل قرار گرفته که این هم ممکن است تغییر کند.

قانون سه: قانون بازگشت. وقتی بازی تمام شد، پسر شما باید بتواند برگردد؛ پس راهی باقی بگذارید که اگر او زمانی متوجه اشتباهش شد و خواست برگردد، امکان بازگشت داشته باشد. او نباید فکرکند از جانب شما طرد شده است؛ چون شما به کارهای او انتقاد جدی دارید، اما شخص او را می‌پذیرید.

تمثیل بازی اینجا برای روشن‌شدن موضوع گفته شده، وگرنه موضوع هم از نظر پسرتان و هم ازنظر شما بسیار جدی است. ضمنا برای مسئله اعتیاد وی باید هرچه زودتر فکری کنید. شاید با همراهی خانواده دختر و خود او طبق شرحی که در بالا گفته شد، شما بتوانید انگیزه و زمینه‌ای برای ترغیب فرزندتان به ترک پدید آورید و اتفاقا این موضوع فرصت مناسبی برای این کار پدید می‌آورد.

نکته مهم اینکه راهکارهایی که در اینجا بیان شد، همه پیشنهادهایی بود که براساس مطالب مختصری که در سوال شما آمده بود، گفته شد و ممکن است موارد دیگری در زندگی شما باشد که اینجا بیان نشده باشد و بتواند صورت مسئله را بسیار تغییر دهد؛ بنابراین با تدبر بیشتر و با مشورت با متخصصان طوری تصمیم بگیرید که همه جوانب در آن درنظر گرفته شده باشد.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۰۵

مقاله های مرتبط :