زندگی

هنر برداشتن لقمه‌های اندازه دهان

چطور در عصر حاضر از احساس محاصره‌شدگی و عقب‌ماندگی دركارهايمان كم كنيم و آرام‌تر باشيم؟

دنیای امروز ما، دنیایی شلوغ شده است؛ یعنی یک‌جورهایی، سرعت زندگی در عصر ما از سرعت دوندگی ما پیشی گرفته است و همین مسئله باعث می‌شود همیشه احساس درماندگی و عقب‌ماندگی از کارها و برنامه‌ها و ایده‌هایمان داشته باشیم. راستی چرا این‌چنین می‌شود؟ چرا با وجود این‌همه زحمت و کار و برنامه‌ریزی‌ای که داریم،‌ باز هم احساس می‌کنیم درمانده‌ایم، عقب‌افتاده‌ایم و در میان انبوه کارهایی که انگار سر پایان و یاری ندارند، محاصره شده‌ایم؟ در این مقاله، قصد داریم کمی در این‌باره صحبت کنیم و شاید در پایان آن و بعد از خواندنش، به راهکارهایی برسید که این درماندگی شما را درمان کند؛ البته شاید.

رايانه‌های هنگ‌كرده

تا حالا با رایانه کار کرده‌اید؟ عجب سوالی؛ مشخص است که با رایانه کار کرده‌اید؛ دست‌کم اکثر قریب به‌اتفاق شما، با گوشی‌های همراه هوشمند کار کرده‌اید. وقتی‌ با دستگاه‌های محصول فناوری کار می‌کنید، می‌بینید که سرعت و کارکرد و کاربرد بسیاری دارند، اما گاهی هم پیش می‌آید که این دستگاه‌ها هنگ می‌کنند و از جایشان‌ تکان نمی‌خورند؛ حتی قفل می‌کنند و باید یک‌بار آن‌ها‌ را روشن‌ و خاموش کنید تا دوباره راه بیافتند. چرا چنین می‌شود؟ به‌احتمال‌زیاد، حافظه دستگاه شما خیلی پر است و اجازه کار‌کردن راحت را به آن نمی‌دهد؛ به‌عبارت دیگر سنگین شده است.

چند‌برنامگي؛ آفت رايانه‌ها

علت دیگرش هم این است که کارهای سنگین‌تر از ظرفیت دستگاه را از آن می‌خواهید؛ مثلا از یک رایانه نه‌چندان پیشرفته، می‌خواهید برنامه‌ای را برایتان اجرا کند که حجم زیادی داشته و اساسا برای اجرایش، نیاز به حداقلی از سرعت و کیفیت و ظرفیت دارد؛ دراین‌صورت، فشار زیادی به دستگاه وارد می‌شود. علت دیگر هم این است که شما چند برنامه را با هم اجرا می‌کنید و این، برای رایانه چندان خوشایند نیست؛ البته شاید رایانه‌های پیشرفته‌تر و قوی‌تر، به‌راحتی از پس‌ این کار برآیند، اما نکته اینجاست که غالبا رایانه‌ها، ‌برای چند برنامه خاص آمادگی کار دارند و اگر درخواست اجرای برنامه‌های بیشتر از آن ها داشته باشید، نمی‌توانند هم‌زمان آن‌ها را ‌اجرا کنند.

آدم‌ها و رايانه‌ها

واقعا عجیب است که در این زمینه، ما آدم‌ها چقدر شبیه رایانه‌ها هستیم؛ یا برنامه‌ها و ایده‌ها و هدف‌های سنگین‌تر از ظرفیت وجودی‌مان را از خودمان طلب می‌کنیم یا به‌طور هم‌زمان انتظار انجام کارهای زیادی را از خودمان داریم. همین کارها هم سبب می‌شود که احساس استیصال‌، سرگردانی و محاصره‌شدگی کنیم. در این‌جور مواقع، ما می‌دویم و زندگی می‌دود؛ اما نه کارهایی که مدنظر داریم تمام می‌شود، نه زندگی سرعتش را به‌خاطر ما کم می‌کند؛ نتیجه‌اش می‌شود عدم احساس آرامش در زندگی؛‌ با اینکه بسیار کار می‌کنیم. این، یکی از آسیب‌های پيش‌روي افراد پرکار است که باید راهکاری برای آن اندیشید.

كشيدن بار آينده به‌دوش؟

اولين مسئله‌ای که باید حل‌وفصل شود، مسئله کشیدن بار آینده به‌دوش است. همه ما، اهداف و برنامه‌ها و ایده‌هایی برای زندگی آینده‌مان داریم. شگفت‌انگیزتر اینکه‌ بخشی از ما، نیت کرده‌ایم تا این برنامه‌ها عملیاتی نشود، از زندگی لذت نبریم؛ این دیگر واقعا در نوع خودش عجیب است. همین امر، باعث می‌شود در حافظه روانی ما، کارها و اهداف و ایده‌های عملیاتی‌نشده بسیاری جا خوش کنند و همین امر، باعث می‌شود فضای کافی برای کارها و ایده‌های روزانه‌مان را نداشته باشیم. مدام وسط کارها و زندگی‌مان، به آینده‌ فکر می‌کنیم. این امر، باعث می‌شود نه کار فعلی‌مان را درست انجام بدهیم، نه برای آینده‌مان برنامه‌ریزی درستی داشته باشیم.

نگرش مسموم

دستاورد چنین نگرشی چه می‌تواند باشد؟ خستگی و افسردگی و عدم آرامش. ما هنوز به‌جایی که باید، نرسیده‌ایم؛ هنوز کارهایی را که باید، انجام نداده‌ایم؛ هنوز ایده‌هایی را که باید، اجرایی نکرده‌ایم. پس ما، چقدر نگون‌بخت و عقب‌افتاده‌ایم؛ پس ما چقدر داریم در حق خودمان ظلم می‌کنیم. به‌نظر شما نتیجه چنین ارزیابی‌ها و تفکرات و باورهایی، چه می‌تواند باشد؟ خستگی و یأس. کار می‌کنیم، ولی شاد نیستیم. کار می‌کنیم، ولی تمرکز نداریم. زندگی می‌کنیم، ولی نشاط و سرخوشی‌ای در آن مشاهده نمی‌شود. به‌نظر شما، با این سیری که برایتان گفتیم، به نتیجه‌ای جز همین موردی که برایتان شرح دادیم، خواهیم رسید؟

زندگی در احتمالات

چطور می‌توانیم از این تله روانی‌ ذهنی جان سالم به‌در ببریم؟ در ادبیات دینی ما، به نکته جالبی اشاره شده است؛ در این ادبیات دینیآمده است که خداوند، عبادت و تکلیف روز نیامده را از ما انسان‌ها طلب نمی‌کند؛ پس چرا ما آدم‌ها روزی روز نیامده را از خدا طلبکاریم؟ نکته بسیار جالبی است. راستی، چه کسی بودن در فردا را ضمانت می‌کند که ما هم استرس و تنش و سنگینی برنامه‌های فردا را متقبل بشویم؟ واقعا همه‌چیز احتمالات است و ما داریم یک زندگی احتمال‌محور را سپری می‌کنیم: فردا،‌ یا هستیم یا نیستیم، پس‌فردا، یا هستیم یا نیستیم، 40 سال بعد، احتمال‌نبودن ما بسیار بیشتر است و … .

آينده، آری يا خير؟

پس راهکار ما چنین می‌تواند باشد که: ما فقط و فقط،‌ باید روی امروز و کارهای امروز و برنامه‌ها و ایده‌ها و لذت‌ها و سرخوشی‌های امروز تمرکز کنیم، یعنی برای آینده هیچ برنامه‌ای نداشته باشیم؟ مگر می‌شود؟ باور بفرمایید چنین چیزی عرض نکردم! همه ما باید برای آینده آماده باشیم؛ اما این آمادگی با فکر و خیال و رویاپردازی به‌دست نمی‌آید؛ با برنامه‌ریزی و آموزش و آینده‌نگری است که می‌توانیم خودمان را برای آمدنش آماده کنیم. حتی به تعبیری دیگر،‌ اگر با همه توان روی برنامه و کار و زندگی امروزمان تمرکز کنیم، رفته‌رفته به عمق و تخصص در کارمان می‌رسیم و این تخصص، طی زمان دچار انباشت شده و طبق قانون اثر مرکب، آینده ما را شکل خواهد داد. پس به‌نظر شما،‌ چه لزومی دارد بار سنگين و دست‌به‌نقد یک آینده محتمل را در امروز قطعی‌مان سوار کنیم که دچار یأس شویم؟

اندازه دهانمان‌ لقمه برداريم

از سوی دیگر، وقتی ما به آینده به چشم یک پروژه بزرگ با انبوهی از کارها نگاه می‌کنیم، باید اقرار کنیم که چنین نگاهی، ترسناک است. برایان تریسی در اصول مدیریت زمان خودش، اشاره می‌کند که باید مسیرهای بزرگ را، گام‌به‌گام طی کرد؛ فقط نگاهمان به گام جلویی و گام پشت‌سر گذاشته باشد. همچنین اشاره می‌کند که یکی از راه‌های غلبه بر ترس از پروژه‌های بزرگ، قطعه‌قطعه‌کردن آن‌ها‌ و انجام هرکدام به‌صورت آرام و پشت‌سر‌هم است. چرا به زندگی و آینده‌مان چنین نگاهی نیندازیم؟ آینده بزرگ ما، پروژه‌ای است که به امروزهای ما تقسیم شده است؛ پس عقلانی‌تر این است که فقط روی یک قطعه از آن، که همین امروز باشد، تمرکز کنیم تا استرس و ترس ما از این آینده عظیم، کمتر و کمتر شود. به عبارت ديگر، اندازه دهانمان لقمه برداريم.

نبايد سراغ همه‌چيز رفت

نکته بعدی این است که کارهای ما هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، اما انرژی‌ها و توان و حوصله ما، چرا. ما، باحوصله و انرژی محدود، ولی کارهای نامحدود روبه‌رو هستیم. چه باید کرد؟ مهم‌ترین اصل مدیریت زمان، اولویت‌بندی است. ابتدا باید درک کنیم که ما یک انسان هستیم و طی روز، می‌توانیم تنها میزان خاصی از بازدهی را داشته باشیم؛ پس نباید خودمان را با توقعات خارج از توانمان رنج بدهیم. از‌سوی‌دیگر، باید مهم‌ترین کارهایمان را انتخاب و روی آن‌ها تمرکز کنیم. گفته‌اند که محدودیت، رمز موفقیت است؛ افراد موفق، سراغ همه‌چیز نمی‌روند. به قول استراتژیست‌ها، اگر همه‌چیز و همه کارها برایتان مهم باشد، پس هیچ کار و هیچ‌چیزی برایتان مهم نخواهد بود.

توان محدود؛كارهای نامحدود

برای هدف‌ها و کارها و برنامه‌های روزانه‌تان محدودیت در نظر بگیرید. مثلا 10 یا 15 کار. فریب ذهن فریب‌کارتان را نخورید. ذهن شما هرروز صبح می‌گوید که شما قادر هستید همه این کارها را انجام بدهید. پس لیست روزانه‌تان را پر از کار می‌کنید. در پایان روز، شما خسته و شکسته هستید؛ چون حتی نیمی از آن‌ها را هم نتوانسته‌اید انجام بدهید. این، یک فریب بزرگ است و یک سراب بزرگ‌تر. شما فقط در طول روز قادر به انجام کارهای محدودی هستید؛ چون انرژی و توان محدودی دارید. پس باید این کارهای محدود را تقسیم به بهترین و مهم‌ترین کارهایتان بکنید و بقیه کارها را کنار بگذارید.‌ رویکرد بزرگ دیگری که می‌تواند حسابی شما را آرام کند، رویکرد زندگی فرایندمحور است؛ نه زندگی هدف‌محور. همه ما هدف‌هایی داریم. در اینکه بحثی نیست؟ اما چطور می‌توانیم به این هدف‌ها برسیم؟ باید هدف‌ها، تبدیل به طرح‌ها شوند؛ طرح‌ها تبدیل به کارها و کارها تبدیل به کنش‌های روزانه، پس شما اگر هدفی داشته باشید، باید کنش‌های روزانه‌ای برای رسیدن به این هدف داشته باشید. مثلا برای نوشتن یک کتاب 300صفحه‌ای، باید روزی پنج صفحه بنویسید و 60 روز متوالی این برنامه را تکرار کنید. پس فرایند شما، تکرار روزانه پنج صفحه نگارش است و با تمرکز روی همین کنش‌ها، می‌توانید هم به هدفتان برسید، هم استرس هدف کلی به‌عنوان یک پروژه بزرگ را از ذهنتان دور کنید. اين‌طوري بهتر نيست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code