نقابت را خودت انتخاب کن!

باز با آمدن موج سرما، ما اغلب وقتمان را درکنار هم و در داخل غار می‌گذراندیم و اغلب خودمان را به کاری سرگرم می‌کردیم و هرکس هنری بلد بود، به بقیه یاد می‌داد. بعدها فهمیدم ازطریق به‌اشتراک‌گذاشتن مهارت‌هایمان با هم، نه‌تنها مهارت‌های جدیدی یاد می‌گرفتیم، بلکه آنچه را که قبلا بلد بودیم نیز به شکلی متفاوت و بیشتر دوباره می‌آموختیم.

یک روز صبح بعد از صبحانه خدامراد روی سنگی کنار آتش نشست و گفت: «تا امروز همه بر این باور بودیم که آدم‌های چندشخصیتی، انسان‌های قابل اعتمادی نیستند و حتی این ویژگی آن‌ها باید به‌عنوان یک اختلال روانی تحت‌درمان قرار بگیرد. حالا می‌خواستم در این جلسه درخصوص اینکه اگر چندشخصیتی‌بودن به‌صورت انتخابی و آگاهانه انجام شود چه مزایا و معایبی می‌تواند داشته باشد، صحبت کنم؟ می‌خواهم بگویم اگر مجبوریم چندشخصیتی باشیم، شخصیت‌های انتخابی‌مان باید با ارزش‌هایمان یکپارچگی داشته باشند و کورکورانه استفاده نشوند.»

خانم معلم زبان بلافاصله بااعتراض گفت: «اما این‌طوری دیگر نمی‌توانیم به همدیگر اعتماد کنیم؟ من وقتی اینجا می‌نشینم و به حرف‌های شما گوش می‌دهم پیش‌فرضم این است که شما در همه حالات خدامراد همیشگی با همان شخصیت باثباتی هستید که بودید. اینکه ناگهان تغییر شخصیت دهید و مثلا به یک فرد فریبکار تبدیل شوید، اصلا برایم خوشایند نیست و حتی می‌ترسم.»

خدامراد گفت: «حق با شماست. تمام روابط ما در اجتماع براساس ثبات نسبی شخصیت آدم‌های سالم اطرافمان است. بگذارید این‌طور موضوع را مطرح کنم شاید ورود به این موضوع با مقاومت کمتری صورت گیرد. فرض کنید چند موقعیت مختلف داریم که در هرکدام از این موقعیت‌ها یک تیپ شخصیت خاص موفق‌تر عمل می‌کند؛ مثلا یکی از آن‌ها گیرافتادن داخل یک شهر زلزله‌زده است که امکان کمک‌رسانی به اهالی آن برای مدتی نسبتا طولانی از بیرون محدود است و اهالی شهر باید خودشان همدیگر را نجات دهند و به فکر همدیگر باشند. در موقعیت بعدی فرض کنید در اداره‌ای کار می‌کنید که جایگاه‌های شغلی با حقوق خوب معدود است و تعداد افرادی که این جایگاه‌ها را می‌خواهند بسیار زیاد است و شما هم جزو کسانی هستید که برای تصاحب یکی از این جایگاه‌ها شوق فراوان دارید. اینجا ظاهرا هرکس باید به فکر خودش باشد.در موقعیت سوم تصور کنید ورشکست شده‌اید و تمام اموال خود را از دست داده‌اید و حتی برای تهیه نان شب خود دچار مشکل هستید و شما مانده‌اید که به فکر نجات خود باشید یا دیگران؟ و همین‌طور موقعیت‌های متفاوت دیگر. اگر شخصیت شما یک آدم مغرور و اهل مطالعه و حساس و دل‌نازک باشد، طبیعی است که در بعضی از این موقعیت‌ها شما عذابی بسیار بیشتر از بقیه تجربه خواهید کرد. اگر فرض کنیم که وقوع این موقعیت‌های متعدد و متفاوت در زندگی آدم‌ها کاملا امکان‌پذیر است، آیا بهتر نیست که انسان در هر موقعیت، آن قالب شخصیتی کارآمدی را به خود بگیرد که ضمن عبوردادن راحت و بی‌دردسر او از بحران، بیشترین بهره‌وری را نیز برایشان به ارمغان آورد؟»

خانم معلم زبان دوباره با همان لحن اعتراض‌گونه خود گفت: «برای من صورت مسئله فرقی نکرد. آدم باید همه‌جا یکرنگ و یک‌رو باشد. این رنگ عوض‌کردن‌های منفعت‌طلبانه باعث می‌شود هیچ‌کس دیگر به رفیق خود اعتماد نکند!»

عضو شوخ گروه با خنده گفت: «انگار این خانم معلم زبان درست متوجه منظور خدامراد نشدند. قرار نیست ما رنگ عوض کنیم و شخصیت خود را کلا دگرگون کنیم. قرار است نقاب‌هایی که به چهره می‌زنیم را هوشمندانه انتخاب کنیم. درواقع یک شخصیت چند وجهی داشته باشیم که تمام وجوه آن سالم باشند و هر وقت لازم باشد، یکی از این چهره‌ها را بسته به شرایط انتخاب کنیم!»

بانوی میان‌سالی که قبلا درمورد خیانت پنهانی همسرش صحبت کرده بود دستش را بلند کرد و گفت: «همسر من هم چنین آدمی بود و وقتی با من بود، می‌گفت تنها معبود زندگی او هستم، اما به‌محض اینکه بیمار شدم، هفته دوم به جست‌وجوی معبود یدکی خودش رفت. خودش مرا در خانه زندانی می‌کرد و می‌گفت زن خوب باید همیشه در منزل خانه‌داری کند. بعد چشمانش دربه‌در دنبال زن‌هایی بود که در خارج از منزل فعالیت داشتند! او برای من نماد کامل یک انسان چندشخصیتی است؛ چون هرجا منفعتش حکم می‌کرد، نقاب متفاوت به چهره می‌زد. وقتی هم اعتراض می‌کردم، ناگهان خوی وحشیگری خود را نشان می‌داد و چنان ترسناک می‌شد که آدم یادش می‌رفت او قبلا چقدر سربه‌زیر و مهربان بوده است! این بوقلمون‌صفتی که پیشنهاد می‌کنید اصلا چیز خوبی نیست. من این گروهی را که الان با آن‌ها همراه هستم، دوست دارم؛ چون آدم‌هایش ثبات شخصیت دارند و قابل اعتمادند و حرف دل و عملشان یکی است. »

مرد موسفیدی که معمولا حرف‌هایش سنجیده بود دستش را بلند کرد و گفت: «گمان نکنم خدامراد منظورش این بود که نسبت به شخصیت‌هایی که انتخاب می‌کنیم بی‌تفاوت باشیم. درواقع باید شخصیت‌هایی هماهنگ با ارزش‌هایمان انتخاب کنیم و برای فرار از رنج، هر شخصیت نامناسبی را قبول نکنیم!»

پسری جوان که استاد ساخت وسایل چوبی بود، دستش را بلند کرد و گفت: «در حیرتم که چرا این‌قدر ادای آدم‌های تک‌شخصیتی، آن هم از نوع عالی‌اش، را درمی‌آورید؟! همه ما آدم‌هایی هزارچهره با چهره‌های متفاوت در شرایط مختلفیم. وقتی با افراد قلدر برخورد می‌کنیم که زورشان از ما بیشتر است، بسته به اینکه زنده ماندن مان چه حکم کند، تیپ‌های شخصیتی مختلف به خود می‌گیریم. اگر زورمان بچربد و اسلحه‌ای قوی در اختیار داشته باشیم، مقتدرانه جلویشان می‌ایستیم. اگر هم ضعیف باشیم و امکان آسیب‌دیدنمان بالا باشد دست پایین می‌گیریم و دنبال راهی برای فرار می‌گردیم. من آدم‌های زیادی می‌شناسم که جلوی رئیس اداره مثل موش ساکت و تسلیمند و در خانه خود چنان بزن‌بهادری هستند که بیا و ببین! چند چهره بودن و شخصیت‌های متفاوت را بسته به شرایط انتخاب‌کردن کاری است که همه ما انجام می‌دهیم. حال که یک نفر آمده و می‌گوید این شخصیت‌ها را همینطوری انتخاب نکنیم و به شخصیت‌های چند گانه خود نظم و ساختاری منطقی بدهید، چرا این‌قدر مقاومت می‌کنید؟

به نظرمن حرف خدامراد این است که بیائید این شخصیت‌های چند گانه‌ای که در طول شبانه روز انتخاب می‌کنیم را هوشمندانه و آگاهانه انتخاب کنیم. یعنی اگر قرار است تسلیم باشیم، آن را با حساب شده انجام دهیم، مثلا طوری تسلیم شویم که در ادامه بازی، مدتی بعد با چند حرکت حساب شده، فرد زورگو برای همیشه از صحنه بازی حذف شود. تسلیم می‌شویم تا به شکلی جدیدتر بجنگیم. اگر قرار است مقاومت کنیم، این کار را هم انتخاب شده و از روی هشیاری انجام دهیم. به نظرمن حرف خدامراد این است که به‌جای انتخاب کورکورانه شخصیت‌های قالبی و کلیشه‌ای مرسوم در جامعه، شخصیت‌هایی را برای موقعیت‌های بحرانی انتخاب کنیم که بهترین کارایی و کمترین رنج و دردسر را برای ما داشته باشند!»

خانم معلم زبان با صدای گرفته‌ای گفت: «اما از کودکی به ما گفته‌اند که آدم باید در همه جا، چه زیر درخت و چه داخل بانک، یک جور باشد! درواقع یکرنگی همیشه اینطوری برایمان معنا می‌شد؟»

خدامراد دستش را بلند کرد و گفت: «من خودم شخصا آدم صریح و یکرنگی هستم. به اصول و قواعد اخلاقی و انسانی کاملا اعتقاد دارم و بدون هیچ تردید و ملاحظه کاری آن‌ها را با تعصب و حساسیت تمام دنبال می‌کنم. اگر هم بسته به موقعیتی خاص مجبور شوم شخصیتی متفاوت از آنچه بوده‌ام را انتخاب کنم و از نگاه متفاوتی به دنیا بنگرم، این اصول و قواعد بنیادی که به آن‌ها معتقدم را هرگز کنار نمی‌گذارم. پایش می‌ایستم و بهای آن را نیز تمام و کمال می‌پردازم.

اما درعین‌حال معتقدم روحیه و شخصیت یک فرد جنگجو و مبارز در صحنه نبرد و میدان جنگ با روحیه و شخصیت همان فرد وقتی جنگ تمام شده و در قامت یک استاد و دانشمند در دانشگاه کار می‌کند فرق دارد. یک فرد رزمی کار نباید با نگاه جنگاوری در منزل خود با اهل خانه برخورد کند. موقعی که یک آلت موسیقی می‌نوازد نباید آن را با خشونت بنوازد. او اگر با همان روحیه میدان جنگ بخواهد در زمین فوتبال بازی کند به جرم خشونت، بلافاصله با چندین کارت زرد و قرمز از زمین بیرونش می‌اندازند. هر موقعیتی، تیپ شخصیتی مناسب خودش را طلب می‌کند که هر انسان عاقلی باید هوشمندانه رفتارهای مناسب با آن تیپ شخصیتی را از خود بروز دهد. این کاری است که همه آدم‌ها انجام می‌دهند. آن‌ها ارزش‌های بنیادین خود را حفظ می‌کنند و با رعایت اصول اساسی اعتقادی خود، در مواقع مختلف، پاسخ‌های رفتاری مختلفی از خود نشان می‌دهند. این با آدم‌های شیاد و فریبکاری که با هزارچهرگی از اعتماد آدم‌ها سوءاستفاده می‌کنند کاملا فرق می‌کند.»

سکوتی سنگین بر جمع حاکم شد. خدامراد دیگر چیزی نگفت. اما خانم معلم زبان و تعدادی از اعضای گروه هنوز مخالف این پیشنهاد بودند. بحثی پرشور بین موافقان و مخالفان درگرفت. هرچند کلاس عملا تمام شد، ولی بحث تا غروب ادامه یافت. عضو شوخ گروه یک‌بار با صدای بلند فریاد زد: «آهای دوستان! به من نگاه نکنید که همیشه شوخی می‌کنم! پایش بیفتد چنان جدی می‌شوم که نگو و نپرس!» اما هیچ‌کس جواب او را نداد و کسی این جمله او را جدی نگرفت. انگار همه او را فقط با همان شخصیت شوخ و سربه‌هوایش قبول داشتند و بس!

فرامرز کوثری

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

۲ دیدگاه برای این مطلب ثبت شده است

  1. hsp
    ۸:۱۵ ۱۳۹۸/۰۸/۱۹

    چه مطالب جالبی
    واقعا مفید بود

  2. الناز
    ۱۲:۱۲ ۱۳۹۸/۰۸/۲۱

    ممنون از مطالب خوبتون