موفقیت شعار نیست، علم است!

برای کسانی که کمی به جهان موفقیت و روان‌شناسی علاقه‌مند باشند، «سیدحمیدرضا محتشمی» نامی آشناست. کسانی هم که کمتر این فضا را پیگیری می‌کنند، احتمالا در شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی با صدا و تصویر استاد محتشمی مواجه شده‌اند. سید حمیدرضا محتشمی، یکی از روان‌شناسان متبحر کشور است که سال‌هاست هم‌زمان در حوزه‌های مشاور خانواده، کارشناسی صدا و سیما و سخنرانی انگیزشی فعالیت می‌کند و معتقد است که شروع فعالیت‌های حرفه‌ای‌اش را مدیون حمایت و انگیزه‌ای است که از دکتر «احمد حلت» گرفته است. بخش اول مصاحبه‌ ما را با دکتر محتشمی در رابطه با موفقیت شخصی و مولفه‌های موفقیتی بخوانید.

  • یک رزومه کلی از شما وجود دارد، اما دوست داریم که از زبان خودتان بیشتر با شما آشنا بشویم.

من متولد سال ۱۳۵۶ در تهران هستم و در یک خانواده فرهنگی و معتقد در جنوب شهر به دنیا آمدم. من خانواده خیلی ثروتمندی نداشتم، ولی بیشترین چیزی که در خانواده‌مان موج می‌زد، تشویق به زندگی سالم همراه با عزت‌نفس و اعتقادات بود. من اصلا آدم درس‌خوانی نبودم و معتقد بودم که این سیستم آموزشی خیلی وقت‌ و انرژی‌ می‌گیرد و درنهایت بی‌فایده است و در اقشار نوجوان و جوان کشور سرخوردگی ایجاد می‌کند.

  • از همان زمان این اعتقاد را داشتید؟

بله؛ برای همین بود که خیلی علاقه به درس نداشتم و با نمرات خیلی بد و خیلی ضعیف درس می‌خواندم. دانشگاه هم قبول نشدم و به خدمت سربازی رفتم. بعد از اینکه برگشتم، متوجه شدم که به چیز دیگری علاقه دارم و وارد رشته روان‌شناسی شدم. یک‌بار حوالی سال ۱۳۷۹ ازدواج کردم و دو سال بعد جدا شدم. همان زمان‌ها با خانواده موفقیت آشنا شدم؛ من در تبریز کتاب‌فروشی داشتم و یک روز کسی به کتاب‌فروشی‌ام آمد که بلیت سمینار دکتر حلت و شماره‌های قدیمی مجله‌ «موفقیت»را به من بفروشد. از روی کنجکاوی، بلیطش را خریدم و در همایش شرکت کردم و احساس کردم که آنچه که در وجود ایشان هست، بیشتر از آن چیزی است که به‌نظر می‌رسد؛ برای همین نمایندگی مجله موفقیت را گرفتم و دوسال نماینده آقای حلت در تبریز بودم و برنامه‌گذاری می‌کردم. سال ۱۳۸۱ زندگی‌ام بنا به دلایلی از هم پاشید، ورشکست شده و مجبور شدم که همه چیز را ترک کنم و به تهران بیایم. بعد به‌خاطر رابطه‌ای که با استاد داشتم، در مجموعه موفقیت مشغول‌به‌کار شدم و آنجا سرآغاز یک تحول خیلی بزرگ برای من بود. به پیشنهاد آقای حلت، «باشگاه خنده»را با سرمایه‌گذاری مجله موفقیت راه‌اندازی کردیم؛ کم‌کم کلاس‌های مختلفی راه انداختیم و هم‌زمان با هم جلساتی را برگزار می‌کردیم.

  • هم‌زمان درس هم می‌خواندید؟

نه؛ آن زمان دیگر من درس نمی‌خواندم، چون در حد لیسانس، درسم را خوانده بودم و دیگر ادامه ندادم. فقط کار می‌کردم و فکر می‌کردم که دیگر نیازی به ادامه تحصیل نیست و انگیزه‌ای هم برای ادامه تحصیل نداشتم. سال ۱۳۸۳ فعالیتم را جدی‌تر کردم و در رشته روان‌شناسی عمومی تا مقطع دکترا و در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های شرق آسیا ادامه تحصیل دادم و در همین حین، ازدواج کردم. دوره‌های بسیار زیادی را گذراندم و با اکثر اساتید بزرگ جهان موفقیت مثل «برایان تریسی»، «ساندر فورد»، «جان گری»، «جان دمارتین» و «جک کنفیدز» برخورد داشتم. من به‌صورت رو‌در‌رو شاگردی این بزرگان را کردم؛ نه اینکه فقط کتاب‌هایشان را خوانده باشم. از یک طرف هم به‌خاطر اعتقادی که دارم، پای درس و منبر و صحبت‌های علماء می‌نشستم؛ در ضمن با شعر و ادبیات هم عجین هستم. این‌ها را می‌گویم که فکر نکنید که صرفا حرف‌ها و درس‌های دانشگاهی به درد یک مشاور یا یک روان‌شناس می‌خورد؛ مثلا من در مشاوره خانواده از آثار «نادر ابراهیمی» بیشتر استفاده کردم تا درس‌هایی که خودمان خوانده بودیم.

  • به باشگاه خنده اشاره‌ کردید؛ کاری را که امروز برنامه خندوانه انجام می‌دهد، شما سال‌ها پیش شروع کردید، ولی ادامه‌دار نشد.

واقعیت این است که ذهنیت و موضوعش را آقای حلت به من داد. یک روز به اتاق من در موسسه آمد و به من گفت که یک استادی در هندوستان پیدا شده که کارش باشگاه خنده است و خنده‌درمانی و یوگای خنده انجام می‌دهد؛ «ببین می‌تونی یه کاری‌اش بکنی؟» همین جمله باعث شد تحقیقاتم را شروع کنم و سه ماه بعد و دقیقا در ۲۲ آذر سال ۱۳۸۱ باشگاه خنده را در ایران افتتاح کردیم. یک پزشک هندی به نام آقای دکتر «مادان کاتاریا» در هندوستان متوجه شد که هر چه درمان دارویی انجام می‌دهد، بیماران خوب نمی‌شوند و بیماری دائم از بخشی از بدن به بخش دیگر جابه‌جا می‌شود. این دکتر تصمیم گرفت که این‌ بیمارها را به نشاط و شادی دعوت کند. او از یوگا کمک گرفت تا کارش به ابتذال نیفتد و تکنیک «یوگای خنده» را ابداع کرد. در این تکنیک افراد با دم و بازدم و رفتارهای جمعی می‌توانند بخندند؛ خنده‌ای که از ته دل است و دلیل خاصی مثل شنیدن لطیفه و تمسخر دیگران ندارد و این بی‌نظیر است. من جزو اولین کسان یا شاید اولین کسی بودم که روی استیج این کار را اجرا کرده و روش‌های مختلف شاد‌بودن را ترویج کردم.

  • چرا اتفاق به این خوبی یک‌باره کم‌رنگ شد؟

شاید یکی از دلایلش این باشد که ارتباط من با مجله موفقیت از سال ۱۳۸۳کم‌رنگ شد و یک دلیل دیگر هم این است که خودم که بعدا در فضای ادامه تحصیل قرار گرفتم، متوجه شدم که یک اشتباهی این بین رخ می‌دهد و آن هم این است که ما در ایران صرفا با خنداندن‌های به این شکل نمی‌توانیم مشکل را حل کنیم. خنده هزاران حسن دارد که من می‌توانم ساعت‌ها در این مورد صحبت کنم، ولی من متوجه شده‌ام که خنده مردم ایران لحظه‌ای است و هیچ‌کس با خندوانه و برنامه‌های این‌چنینی افسردگی‌اش برطرف نمی‌شود. این را من با قدرت به شما می‌گویم که هیچ‌کس با برنامه‌هایی که در رسانه و تلویزیون ما پخش می‌شود، مشکلات روحی‌اش حل نمی‌شود. ما در حوزه‌های زیادی کار کردیم و دیدیم که شاد‌زیستن برای مردم فلسفی و عمیقی مثل مردم ایران (عمیق که می‌گویم، فکر نکنید که همه متفکر هستند؛ عمیق یعنی به این راحتی‌ها نمی‌شود آن‌ها را راضی کرد) صرفا خندیدن نیست. من شاد‌زیستن را به شکل دیگری دنبال کردم. ارسطو در دوران خودش یک جمله خیلی معروف دارد که می‌گوید: «هرگز برای رسیدن به چیزی مستقیم به سمتش حرکت نکن!» اگر مستقیم به سمت پول بروید، آن را از دست می‌دهید. اگر مستقیم به سمت عشق بروید، به وابستگی و رفتارهای عجیب و غریب منجر می‌شود و اگر مستقیم به سمت شادی بروید، به لودگی می‌رسید. باید ضربات غیرمستقیم باشد تا شاد‌زیستن ایجاد شود.

  • من متوجه نشدم که چطور از کتاب‌فروشی به سمت انجام سخنرانی‌های انگیزشی حرکت کردید؛ اول مقاله می‌نوشتید و بعد سخنرانی را شروع کردید؟

خیلی سوال خوبی کردید. در یکی از همایش‌هایی که در تبریز برگزار می‌کردم، آقای حلت روی استیج آمد و بدون برنامه من را روی استیج صدا کرد و از مردم خواست که از من به‌عنوان یک برنامه‌گذار تجلیل کنند و از من هم خواست که چند دقیقه‌ای با مردم صحبت کنم. من در آن لحظات واقعا استرس‌ داشتم و اصلا یادم نمی‌آید در آن چند دقیقه به مردم چه گفتم. بعدا با گلایه به ایشان گفتم که این چه کاری بود که کردید؟ دکتر حلت گفت که این کار را کردم که بدانی وقتی یک سخنران دعوت می‌کنی و بهای نسبتا گرانی پرداخت می‌کنی، اصلا کار راحتی نیست؛ ولی تو استعدادش را داری.

این حرف برای من انگیزه شد و در همایش‌های بعدی می‌گفتم که چرا مجری دعوت کنم؟ خودم تمام کارها را انجام می‌دادم و وقتی به تهران آمدم، برنامه‌هایم بیشتر شد؛ در‌واقع من قبل از اینکه بخواهم وارد همکاری با مجله بشوم، از راه دیگری این کار را تجربه کرده بودم.

  • آقای حلت نگران نبود که دارد یک رقیب جدی برای خودش درست می‌کند؟

اول اینکه من فکر می‌کنم که آقای حلت می‌داند کسی که در مکتب موفقیت آموزش می‌بیند، هیچ‌وقت رقیب نیست و حتما رفیق است؛ دوم اینکه اگر استادی کسان بهتری از خود به جای نگذارد، حتما باید به استاد‌بودنش شک کرد. سوم اینکه آنچه در سینه ما هست، نباید با مرگ پیوند بخورد و باید توسط دیگران ادامه پیدا کند. چهارم هم اینکه شاید از نگاه خیلی‌ها همان زمانی که من و آقای حلت با هم کار می‌کردیم، بین ما یک سوء‌تفاهم ایجاد شد، اما من کماکان و تا همیشه خودم را شاگرد ایشان می‌دانم. آقای «سیدعلی صالحی» یک شعری دارد که می‌گوید: «هیچ پروانه‌ای پریروز پیله‌گی خویش را به‌یاد نمی‌آورد»؛ یعنی اگر پروانه‌ها بدانند که قبل از پیله‌گی، کرم بودند، این کارها را نمی‌کردند که دور شمع بچرخند و شیطنت‌ کنند. من اگر پروانه شدم که نشدم، حتما دوران پیله‌گی‌ام را یادم هست و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم چه کسانی روزی که پولی نداشتم، به من کمک کردند و زمانی‌که خیلی جوان بودم، به من اطمینان کردند؛ در‌صورتی‌که واقعا اگر خودم جای آن‌ها بودم، به یک آدم با آن مشخصات اطمینان نمی‌کردم. بالاخره همه ما با آزمون و خطا بالا می‌آییم؛ مثلا سخنرانی‌هایی که امروز انجام می‌دهم، با قبل اصلا قابل‌مقایسه نیست. من به‌خاطر تعالی و تجلی ارزش‌های خودم، قدر و منزلت کسانی را که در زندگی به من چیزی را آموختند، می‌دانم. من آقای برایان تریسی و سایر اساتیدم را هم که ببینم، همین حس را به آن‌ها دارم، با اینکه هیچ‌کدام از آن‌ها در من تحولی ایجاد نکردند و فقط به من چیزهایی یاد دادند؛ اما آقای حلت در من تحول ایجاد کرد و من تحولات زندگی‌ام را مدیون ایشان هستم.

  • به اساتید بزرگ دنیا اشاره کردید؛ چرا به این مرحله رسیدید که باید از اساتید بزرگ دنیا استفاده کنید؟

حتی دیدن برخی از انسان‌ها در زندگی یک نعمت و لطف الهی است. همان‌طور‌که سفر‌کردن و دیدن یک قلعه چند‌هزار ساله به انسان عمق می‌دهد، دیدن بعضی از انسان‌ها و چند دقیقه صحبت با آن‌ها هم می‌تواند در شخصیت شما تأثیرگذار باشد. من واقعا دلم می‌خواست که این آدم‌ها را ملاقات کنم، بدون اینکه سر کلاسشان بنشینم و حتی یک نکته از آن‌ها یاد بگیرم. فکر می‌کنم تنها شخصیتی که قبل از مرگ او را ندیدم آقای «وین دایر» بود. متاسفانه نتوانستم سفری ترتیب بدهم که ایشان را ببینم، چون یکی از الگوهای من برای معلمی ایشان بود. شاید برای همین دوست ندارم که برایان تریسی باشم و دوست دارم که وین دایر باشم. نوع شخصیت ایشان را دوست داشتم، چون ایشان هم موفقیت را می‌فهمد و هم معنویت را؛ درضمن سطر برجسته‌ای از زندگی من در مجاورت با آقای «پل بریدل»، نویسنده کتاب معروف «LEADER SHIP» شکل گرفته، چون او تفکر رهبری را در جهان ترویج و جایگزین مدیریت کرد. وقتی که با این آدم مجاورت می‌کنیم، نظام و زندگی‌مان تغییر می‌کند. بهتر است انسان با آدم‌های کم اما عمیق معاشرت کند تا با آدم‌های سطحی اما زیاد؛ چون آدم‌های سطحی هیچ‌وقت تغییری را در شما ایجاد نمی‌کنند. وقتی شما راهی را باز می‌کنید، باید فشار آب زیاد باشد و شما با نم‌نم آب تغییر نمی‌کنید. برخی از آدم‌ها هستند که نم‌نم آب هستند، اما مرطوبند. آقای «آلن پیز» پدر زبان بدن در دنیا و کسی است که درواقع زبان بدن را به‌صورت علمی ترویج داد. همراهی و مجاورت با آدمی مثل ایشان می‌تواند حکایت زندگی آدم را تغییر دهد.

  • اگر در چند جمله کوتاه بخواهید بگویید که هرکدام از این اشخاص چه تاثیری در زندگی شما و شیوه آموزش و تدریستان داشته است، چه می‌گویید؟

نمی‌توانم جدا‌جدا بگویم؛ مجاورت با آدم‌هایی که در سطح اول جهان هستند، منجر به این می‌شود که شما به‌روزتر حرکت کنید و از آدم‌های عصر و زمان خودتان جلوتر باشید.

  • می‌توانید بگویید که بین ما و بین آن‌ها چقدر اختلاف وجود دارد؟

خیلی اختلاف هست؛ آن‌قدری اختلاف وجود دارد که آقای «ریچارد برانسون» در حال تأسیس یک هتل در فضا بوده و معتقد است آدم‌هایی که به فضا سفر می‌کنند، شاید بخواهند که در آنجا اقامت هم داشته باشند. امروز مدیران کمپانی بزرگی مثل کمپانی IBM در دنیا از استادان من هستند. یکی از چیزهای جالبی که من می‌خواهم بگویم این است که در آینده در دنیا، هیچ علمی نداریم؛ فقط یک علم داریم و آن هم کامپیوتر است. در آینده همه علم‌ها جمع می‌شود و هیچ معنی ندارد و حتی نرم‌افزارهایی می‌آید که شما اطلاعات و حالت‌های خودتان را به آن نرم‌افزار می‌دهید و آن نرم‌افزار به‌عنوان پزشک معالج به شما می‌گوید که شما چه بیماری‌ای دارید و شما را درمان می‌کند! وقتی که من این‌ها را فهمیدم، باید از روال سنتی و هلک‌و‌هلک بیرون بیایم که اگر نیایم و اگر خودم را تغییر ندهم، حتما جا می‌مانم. مجاورت با این شخصیت‌ها به من یاد داد که از افق روزمره‌ای که تازه خود ما هم مدعی آن هستیم، بیرون بیایم. اگر این اتفاق نیفتد، مرگ تدریجی اتفاق می‌افتد و ما تمام می‌شویم. آقای رابینز می‌گوید: «خوشحالم در عصر و زمانی زندگی می‌کنم که هرکاری که می‌خواهم بکنم، قبل از من کسانی بوده‌اند و آن‌ها را انجام داده‌اند و من می‌توانم از تجربه آن‌ها برای رشد بیشتر خودم استفاده کنم.»

اما ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که گاهی وقتی به کسی می‌گوییم برویم پیش مشاور، به ما می‌گوید که من خودم صدتا مشاور هستم؛ مشاورها هم خودشان دیوانه‌اند! تفاوت را ببینید!

  • شما در بخش باکلاس جامعه غرب حضور داشتید، اما در کف جامعه آمریکا هم چنین آدم‌هایی پیدا می‌شوند.

بله هست و من اصلا صرفا ایران را نگفتم. هویت و وطن من اینجاست. اصلا در آمریکا که بدتر است. شاید در یک‌سری چیزها فرهنگ‌سازی شده باشد، اما می‌دانید که مشکل مردم آمریکا این است که می‌خواهند یکی بیاید و به آن‌ها خدمات داده و آن‌ها را نجات بدهد. یکی از چیزهای بدی که در کشورهای به‌ظاهر پیشرفته هست، این است که همیشه دنبال یک متولی و منجی هستند؛ مثلا منجی خودشان را ترامپ می‌بینند؛ ترامپ هم می‌آید و همه چیز را خراب می‌کند. ما هم در اعماق قلبمان منتظر یک منجی عالم بشریت هستیم، اما در تفکر و آیینمان یاد گرفته‌ایم که انتظار نباید همراه با تنبلی باشد. این خیلی نکته ظریفی است؛ باید حرکت کرده، بلند شویم، بیدار شویم و متوسل شویم.

 

بخش دوم مصاحبه ما را با دکتر محتشمی‌ در رابطه با معضلات اجتماعی و فرهنگی جامعه در روزهای  آینده در سایت موفقیت بخوانید.

3 پاسخ

تعقیب

  1. […] بخش اول مصاحبه با دکتر حمیدرضا محتشمی به شروع فعالیت و دوره‌های […]

  2. […] بخش اول مصاحبه با دکتر حمیدرضا محتشمی به شروع فعالیت و دوره‌های […]

  3. […] بخش اول مصاحبه با دکتر حمیدرضا محتشمی به شروع فعالیت و دوره‌های […]

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *