مرا تغيير ندهيد، لطفا!

مرا تغيير ندهيد، لطفا!

زهره زاهدی

توجه كرده‌ايد از صبح كه بيدار مي‌شويد و با ديگران در ارتباط قرار مي‌گيريد، چه حضوري،‌ چه تلفني و چه از طريق پيامك‌ها، همواره كساني هستند كه مي‌خواهند شما را تغيير دهند؟ «اين غذا را نخور، براي سلامتي‌ات بد است، آن يكي غذا را بخور»، «رنگ موهايت را تغيير بده، طرز لباس پوشيدنت را تغيير بده، ظاهرت خوب نيست؛ عوضش كن»، «اين كتاب را نخوان، آن مطلب را بخوان»، «ورزش كن، سفر نرو، سريال نبين، فيلم ببين، محله‌ات را تغيير بده، با فلاني معاشرت نكن، با آن يكي فلاني معاشرت كن» و دست آخر اينكه: «اين (خود)ي كه هستي، به درد نمي‌خورد؛ رهايش كن و يك نفر ديگر باش» و احتمالا آن كسي باش كه «من» فكر مي‌كنم درست است و خوب است …

دوستي داشتم كه شرايط سختي را مي‌گذراند؛ از همسرش جدا شده بود و با دو بچه‌ مدرسه‌رو، دنبال كار مي‌گشت و در اين بين پولي هم از مادرش به او ارث رسيده بود كه نمي‌دانست با آن پول چه كند كه بهتر باشد. درست هم در زماني كه به آرامش نياز داشت تا به آينده و تصميمات زندگي‌اش فكر كند، همه به‌اصرار مي‌خواستند كمكش كنند و راه درست را به او نشان دهند.

جالب است كه آدم‌ها در چنين شرايطي واقعا به كمك نياز دارند؛ اما كمك عملي و واقعي. در چنين شرايطي آدم‌ها به پول، امكانات، فرصت‌ها، امنيت، حمايت، محبت واقعي و بي‌كلام و آرامش و مهم‌تر از همه، آرامش نياز دارند. ولي ما، در لباس دوستي و خيرخواهي، بي‌آنكه هيچ‌ كدام از آن نيازها را برآورده كنيم، با نصيحت‌ها و توصيه‌هاي تكراري و تمام‌نشدني‌مان، با القاي مصرانه‌ افكار و ايده‌ها و برداشت‌هايمان از كل وقايع و با «من»‌هايمان آرامشش را مي‌گيريم و خسته و فرسوده به حال خود رهايش مي‌كنيم و خدا نكند اگر گيج و درمانده در ميان مشكلات عديده اشتباه و خطايي هم از او سر بزند؛ او را به جرم خطايي كه خود بايد تاوانش را بپردازد، هرگز نخواهيم بخشيد: «ديدي؟ من نگفته بودم؟ البته كه گفته بودم، اما كو گوش شنوا! من مي‌دانستم اين‌طور خواهد شد. حالا چشمش كور و دندش نرم! بكشد تا حالش جا بيايد!» …

شايد دارم كمي مبالغه می‌کنم، اما اگر مبالغه‌اي هم در كار است، به‌عمد مي‌كنم تا مسئله بيشتر زير نور قرار بگيرد و قبحش نمايان‌تر شود.

برگرديم به زندگي دوستم؛ پولي كه به او ارث رسيده بود، كفاف خريدن يك آپارتمان كوچك در مناطق متوسط و كمي پائين شهر را مي‌داد و البته كه عقل من نوعي حكم مي‌كرد پيش از آنكه پولش از ارزش بيفتد يا به‌مرور خرج شود، آن خانه را بخرد كه در آن صورت اولا پولش به هدر نمي‌رفت، ثانيا صاحب ملكي مي‌شد كه به احتمال زياد نه‌تنها از ارزش نمي‌افتاد، بلكه بر ارزشش افزوده مي‌شد و از همه‌ اين‌ها گذشته، حتي اگر خودش هم نمي‌خواست در آن خانه ساكن شود، مي‌توانست اجاره‌اش دهد و براي خودش درآمد ثابتي بسازد؛ درآمدي كه مي‌توانست روي آن حساب كند.

اما من نوعي، «او» نبودم، در شرايط او زندگي نمي‌كردم، مشكلات و محذورات او را نداشتم و احساسات و افكار او را هم نداشتم؛ با اين‌همه فكر مي‌كردم كه صلاح زندگي او را من بهتر مي‌دانم و راه درست را بهتر مي‌شناسم.

او قصد نداشت با آن پول خانه بخرد. در نظر داشت بخشي از آن پول را بدهد و آپارتمان مناسب و جاداري را در محله‌اي خوب و مأنوس رهن كند و باقي را هم كنار بگذارد تا هر وقت فرصت دست دهد، به سفر برود.

اينجا بود كه ناگهان ابروها بالا مي‌رفت و دهان‌ها باز مي‌ماند: «سفر؟! عقلت را از دست داده‌اي؟ مطلقه، بيكار و بي‌پول با دو تا بچه؛ آن‌وقت تو مي‌خواهي اين چندرغاز پول را هم ببري به سفر و دور بريزي؟ خدا به تو عقل بدهد!» و دوستم كه به قدر كافي خسته و درمانده بود، حالا بايد شرمنده‌ كم‌‌عقلي خودش هم مي‌شد و براي همه توضيح مي‌داد كه چرا نمي‌خواهد خانه بخرد.

او مي‌گفت: «مي‌دانم، وضعيتم همين‌طور است كه شما مي‌گوييد. هيچ تضميني هم براي آينده‌ خودم و بچه‌هايم ندارم؛ ولي آينده را چه کسی ديده است؟ به چند جا تقاضاي كار داده‌ام؛ انشاء‌اله به‌زودي سر كار خواهم رفت و مشكلات حل خواهند شد. اما من دلم نمي‌خواهد در آن محله‌ها زندگي كنم. من آن مناطق را نمي‌شناسم و برايم آشنا نيستند. اگر هم خودم در آن خانه ننشينم و اجاره‌اش بدهم، با پول اجاره‌اش مي‌توانم خانه‌اي در همان حوالي اجاره كنم. باز همان مي‌‌شود. گذشته از اين‌ها، من اگر سفر نروم و گاهي هوايي به كله‌ام نخورد، غمگين مي‌شوم و انرژي از دست مي‌دهم. خودم را مي‌شناسم؛ حالم بد مي‌شود. من به سفر و تغيير نياز دارم؛ براي بچه‌ها هم خوب است و خوشحالشان مي‌كند. شما نگران نباشيد. انشاء‌اله اوضاع روبه‌راه خواهد شد» (حالا او داشت به‌اصطلاح خيرخواهان خودش را دلداري مي‌داد) و پاسخ مي‌‌آمد كه: «اي بابا، هر چه مي‌گوييم گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نيست …» انگار كه الزاما بايد گوشش به اين حرف‌ها بدهكار مي‌بود و يقينا بايد به نصايح آن‌ها عمل مي‌كرد.

…و من پيش خودم فكر مي‌كردم كه او موظف نيست درباره‌ هر تصميمي كه براي زندگي‌اش مي‌گيرد يا حتي براي هر اشتباهي كه مرتكب مي‌شود، به ديگران توضيح بدهد؛ ديگراني كه به وقتش تنهايش مي‌گذارند تا ضرر و زيان‌ها را خودش به‌تنهايي تقبل كند. اين زندگي او بود و خودش بايد تصميم مي‌گرفت كه با آن چه كند. بچه‌هايش را هم قطعا خود او بيشتر از آن «ديگران» دوست داشت و برايشان دل مي‌سوزاند. اين چه‌جور خيرخواهي است كه فقط مي‌فرسايد، به‌جاي آنكه التيام بخشد.

دوستم نهايتا همان كاري را كه خودش مي‌خواست، كرد و آن خيرخواهان وقتي فهميدند كه او در محله‌اي نزديك مناطقي كه زندگي كرده بود و به آن‌ها انس داشت، خانه‌ای رهن كرده و در عيد همان سال هم دست بچه‌هايش را گرفته و سفري چندروزه به يكي از كشورهاي همسايه اختيار كرده بود، از او دل بريدند و رهايش كردند: «خلايق هرچه لايق. كسي كه آن‌قدر لجوج و كله‌شق است كه به حرف كسي گوش نمي‌كند و فكر آن طفل معصوم‌ها را هم نمي‌كند و پي هوس‌هاي دل خودش مي‌رود، همان بهتر كه تنها بماند تا ببينيم چه گلي به سر زندگي‌اش خواهد زد!»

در لباس محبت و خيرخواهي و بي هيچ پرداخت هزينه‌اي كه برايمان حق ايجاد كند، بي‌اجازه سر در زندگي خصوصي يكديگر مي‌كنيم، نطلبيده نصيحت مي‌كنيم و راه نشان مي‌دهيم، بازخواست مي‌كنيم، توضيح مي‌خواهيم، تحقير مي‌كنيم و دست آخر هم وقتي كارها به‌خوبي پيش نرفتند، يعني درست در همان لحظاتي كه مخاطب ما به كمك واقعي نياز دارد، پشت مي‌كنيم و دنبال كار خودمان مي‌رويم: «حقش بود! مي‌خواست حرف گوش كند تا به اين روز نيفتد» و در اين كارزار واي به حال كسي كه به هر دليل بلد نباشد كه در را مودبانه ببندد و بگويد: «لطف شما كم نشود؛ مرحمت زياد!»

نگوييد «مي‌دانم؛ همه هم اين‌طور نيستند»؛ اما قاضي منصفي باشيد و ببينيد اكثريت با كدام گروه است…

محبت حقيقي اين‌شكلي نيست. شكل و عطر ديگري دارد و خوش به سعادت كسي كه آن كار را بلد باشد؛ وگرنه اين كار را همه بلدند!

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۳۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code