زندگی, کسب و کار

مدیریت زمان؛از جایگاهی تشریفاتی تا مسئله مرگ و زندگی

خورشیدی که مهم‌تر از زندگی است

خیلی از ماها، نسبت به مدیریت زمان و جمع‌وجور‌کردن کارهایمان، نگاهی غیرواقعی داریم؛ یعنی‌ معتقدیم حالا اگر شد، شد و اگر نشد هم خب نشده است دیگر! نتیجه چنین نگاهی می‌شود اینکه ما همان زمانی را در اختیار داریم که دیگر آدم‌های موفق هم در اختیار دارند، ولی ما نمی‌توانیم کارهایمان را درست‌وحسابی به سرانجام برسانیم. مشکل از کجاست؟ درواقع مشکلی نیست، اما مسئله در نگاهِ برعکس ما به ماجرای مدیریت زمان است که باعث شده کارها خراب شود و ما نتوانیم اموراتمان را درست‌وحسابی جمع‌وجور و مدیریت کنیم. حتما می‌پرسید مسئله نگاه برعکس ما چیست؟ اگر به ادامه مقاله بیایید، عرض خواهم کرد.

چرا مهم نیست؟

غالبا همه ما این‌طور فکر می‌کنیم یک دایره و خورشیدی وسط زندگی‌مان وجود دارد که باقی چیزها اطراف آن می‌چرخند. این خورشید و دایره اصلی یا همان نقطه‌ای که مرکز اصلی زندگی ماست، خود ما هستیم و یا زندگی ماست. این چیزهایی هم که دوروبر این مرکز یا خورشید می‌چرخند، حالا همین اموراتی هستند که با نام‌هایی مثل موفقیت، مدیریت زمان، پیشرفت، خوشبختی و… هستند که فرضشان کرده‌ایم یا تعریفی از آن‌ها به دست آورده‌ایم. پس زیاد هم برایمان مهم نیست و زیاد خودمان را به آب و آتش نمی‌زنیم که انجام بشوند.

تغییر زندگی‌ساز

در این زمینه برایان تریسی که مربی نام‌آشنای توسعه فردی است، با نگاه جالبی که دارد، اشاره می‌کند که روزگاری، فکر می‌کرد زندگی‌اش خورشیدی است که مدیریت زمان از اقمار اطراف آن محسوب می‌شود و دور این خورشید می‌چرخد. همچنین او اشاره می‌کند که تغییر نهایی و مهم وقتی ایجاد شده که وی متوجه شده است ماجرا، برعکس است: یعنی مدیریت زمان، خورشیدی است که زندگی ما دور آن می‌چرخد. درک می‌کنید که چنین نگاهی، چه اهمیتی به مدیریت زمان می‌دهد؟ و اساسا چرا چنین اهمیتی را ندهد وقتی که زندگی ما، از همین واحدهای زمان ساخته شده است؟

تکنیک‌ها مهمند؛ اما چراها مهم‌ترند

به‌شخصه معتقدم مهم‌ترین قسمت موفقیت، تکنیک‌ها نیستند، بلکه چراها و پاسخ به آن‌ها بوده یا دست‌کم ایجاد این چراها هستند؛ البته شما می‌توانید نگاه و برداشت دیگری داشته باشید. قبلا هم نوشته بودم که منظورم از فلسفه، درک مسائل عمیق و مشکل نیست؛ همین‌که یک «چرایی» مطرح کنیم و خودمان به آن پاسخ بدهیم، می‌شود فلسفه. حتی آنتونی رابینز هم معتقد است که تفکر مثبت، یعنی سوال و جواب‌های مثبت؛ چراکه تفکر ما را همین روند سوال و جواب‌ها تشکیل می‌دهند.

عواقب مهم‌ندانستن زمان

وقتی در ذهن شخصی، بذرهای سوال و جواب‌های درست و حسابی را می‌کارید، باقی اتفاق‌ها به‌صورت خودکار رخ می‌دهند. بیشتر مردم و حتی خود ما، اساسا در ذهنمان فایل مهمی برای مدیریت زمان یا مفاهیم موفقیتی باز نکرده‌ایم؛ چراکه برایمان اهمیتی ندارد؛ خب، وقتی چیزی برایمان مهم نباشد، چرا باید به آن توجه کنیم و برایش برنامه عملیاتی داشته باشیم؟ به تعبیر بهتر می‌توانیم بگوییم اهمیت و فرهنگ این امور مهم در ما ایجاد نشده است؛ پس دراین‌صورت تکنیک‌ها به چه درد ما می‌خورند؟

اصل، واحدهای زمان است

مدت‌هاست کلاس‌ها و دوره‌های آموزش تکنیک‌های موفقیت و مدیریت زمان باب شده و تبدیل به بخشی ثابت از سبک زندگی مردم شده است. اما هنوز هم مسئله اصلی این است که مردم، اهمیت مدیریت زمان را نمی‌دانند. زندگی مجموعه‌ای است که از کنار هم چیده‌شدن همین زمان‌ها، ثانیه‌ها و روزها. پس زمان را باید خیلی مهم بدانیم و فراموش نکنیم که اصل، مدیریت زمان است و زندگی و دیگر امورات آن، می‌تواند فرعی بر این اصل باشد. از سوی دیگر، ارزش هرچیزی را با زمان‌های صرف‌شدن برای آن چیز می‌توان تعریف کرد. درنتیجه برای مهم‌ترین موفقیت‌های زندگی‌مان، باید که زمان‌های خوبی صرف کنیم.

کارهایی کمتر، ولی مهم‌تر

پس مدیریت زمان نه یک امر فانتزی و تشریفاتی، بلکه مسئله مرگ و زندگی است و با همان جدیت باید موردتوجه قرار بگیرد. از سوی دیگر وقتی مدیریت زمان را جدی می‌گیریم، درست در اتفاقی دومینووار، رویدادهای دیگری هم رخ می‌دهند. خب، زمان برای ما مهم است، اما مهم‌ترین بخش مدیریت زمان، تعیین اولویت‌ها و تمرکز برروی آن‌هاست؛ یعنی یک‌جورهایی باید زندگی‌مان را غربال کنیم و کارهای مهم‌تر و کارهای کم‌اهمیت‌تر را تشخیص بدهیم و بیشتر به‌سمت کارهای مهم‌تر برویم و به‌قول تریسی، کارهایی کمتر ولی مهم‌تر را انجام بدهیم.

کسانی که افسرده می‌شوند

اما این اولویت‌ها از کجا می‌آیند؟ خب همین‌جاست که دوباره پای فلسفه زندگی به میان می‌آید. اینکه چه چیزهایی برایمان اهمیت دارند، چه نقش‌هایی در جامعه و زندگی برای خود تعریف کرده‌ایم و اینکه واقعا معنای زندگی برای ما چیست و… . کسی که این چیزها را نداند، طی روندی خودبه‌خودی، درگیر ارزش‌هایی می‌شود که جامعه به او تحمیل می‌کند؛ درنتیجه بعد از چند تا موفقیت ریزودرشت، دچار افسردگی‌ها و دلمردگی‌های شدید می‌شود؛ همان اتفاقی که در غرب نیز بسیار می‌افتد؛ چون آنان به این مسائل مهم فکر نمی‌کنند و درنهایت درگیر تضادهای عجیب‌وغریب و افسردگی می‌شوند.

زمان و کوه یخی

خب، حالا با این توضیحات حتما حق می‌دهید که مدیریت زمان را باید یک خورشید مرکزی بدانیم که همه‌چیز حول‌و‌حوش آن می‌گردد. درواقع مدیریت زمان صرفا این نیست که قلم و خودکار برداریم مثلا در گوشی همراهمان کارهایمان را لیست کنیم و تیک بزنیم و خلاص، مدیریت زمان فراتر از همه این‌هاست و درست مثل یک کوه یخی می‌ماند که فقط بخشی کوچک از آن بیرون آب است و ما می‌توانیم آن را ببینیم و قسمت اعظم‌ آن داخل آب است. درمورد مدیریت زمان، این قسمت عظیم‌تر ناپیدا و پشت صحنه، همان اولویت‌ها و هدف زندگی و زیستن است.

جدیت در زندگی و کار

وقتی چنین فلسفه‌ای را درک کنید و به ذهن و درونتان بسپارید، آن وقت است که تبدیل به آدمی جدی، البته منظورم یک آدم اخمالو نیست؛ بلکه یک آدم جدی در راه رسیدن به هدف‌ها و آرمان‌هایش، هم می‌شوید: آدمی که هدف زندگی‌اش مشخص است، نقش‌هایی تعریف کرده دارد و برای هر نقشی هم، کارهایی تعریف کرده دارد و سرگرم انجام آن‌هاست. درواقع او، اهمیت فوق‌العاده واحدهای زمان را می‌داند و درک می‌کند که چنین واحدهایی، غیرقابل بازگشتند؛ صرفا می‌شود آن‌ها را سرمایه‌گذاری کرد، نه ذخیره. در‌این‌صورت، به‌راحتی به فرصت‌های نامربوط و ارتباطات نامربوط و کارهای نامربوط، «نه» می‌گوید و زمان و انرژی خود را آزاد می‌کند برای کارهای اصلی؛ درست مثل نظامی‌ها. آن‌ها معتقدند بهره‌وری یعنی صرف کمترین انرژی برای مسائل و اهداف ثانویه.

از مدیریت زمان فردی تا مدیریت وقت سازمانی

و البته نکته مهم‌تر بعدی اینجاست که چنین روندی، صرفا به انسان‌ها ختم نمی‌شود؛ بلکه به سازمان‌ها و گروه‌ها هم سرایت می‌کند. هر سازمانی، می‌تواند سرگشته باشد و نداند که برای چه به‌وجود آمده است و اولویت‌هایش چیست و باید به چه هدف‌هایی برسد، چه نقش‌هایی دارد و … . دراین‌صورت، با یک سازمان ورشکسته درونی روبه‌رو هستیم که فقط حضور دارد و طبق قانون اینرسی حرکت، به تداوم خودش ادامه می‌دهد؛ پس حتی برای یکپارچگی و مدیریت سازمان‌ها و گروه‌ها باید ارزش مدیریت زمان و مسئله مرگ و زندگی‌بودن آن را به‌خوبی درک کنیم تا سازمانی یک‌دست با روحیه‌ای پیشتازانه داشته باشیم که می‌داند برای چه آمده است و به همه آنچه غیر از هدف ذاتی اوست، نه می‌گوید. به نظر شما، این‌ها باشکوه نیستند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code