لذت‌های کودکی

«درخت زندگی را پایانی است، اما سرسبزی ابدی است.» (هنری دیوید)

تشخیص داده بودند که مادرم بیماری آلزایمر دارد و من هم بعد از مدتی‌، با دیدن تغییرات تدریجی او با این مسئله کنار آمده بودم. درطول این مدت همواره صحبت‌های تکراری او را می‌شنیدم و فراموش‌شدن کلمات در صحبت‌های او برایم امری عادی شده بود. جلسات مشاوره عصب‌شناسی انجام شده بود. مادرم از زمانی‌که بازنشسته شد، با ما زندگی می‌کرد. ما درکنار هم رابطه عمیق و دوستانه‌ای داشتیم و او نیز به‌طورمستقل فعالیت‌های خاص خود را انجام می‌داد. اما زندگی شاد ما در شبی که با این واژه منحوس روبه‌رو شدیم، کاملا متحول شد: «آلزایمر!» تمام آن روزهای خوب و پرهیجان به یک‌باره از من دور شدند و احساس کردم که ناگهان در دام چالشی مهیب افتاده‌ام که ممکن است در آینده‌ای نه‌چندان‌دور در انتظار ما نیز باشد.

اینک من باید نقش مادری را برعهده می‌گرفتم که در خدمت مادر دیگری بود؛ مادری که تمام وجودم از او بود. هر روزی را که با او سپری می‌کردم، به یک تجربه جدید می‌رسیدم؛ برای مثال می‌فهمیدم که چه چیزهایی را هنوز می‌داند و چه چیزهایی را دیگر نمی‌تواند به یاد آورد؛ مثلا روزی که متوجه شدم او دیگر قادر نیست از روی نوشته بخواند و نیز نمی‌تواند لغات را به‌‌خاطر بیاورد، دلم یک‌باره فروریخت یا روزی که مقابل مایکروفر ایستاده بود و می‌خواست غذایی را گرم کند، اما نمی‌دانست که چه باید بکند. تنها چیزی که گاهی خیالم را راحت می‌کرد، این بود که می‌دانستم درطول مدتی که سرکار هستم، غذا‌خوردن را فراموش نمی‌کند. اما همیشه در محل کار نگرانش بودم و می‌دانستم او در حال حاضر به من احتیاج دارد و من نمی‌توانم درکنارش باشم. تمام مدت روز به این موضوع فکر می‌کردم که بهترین راه برای مراقبت از مادرم چیست و دائما از دور مراقبش بودم. با نگاهی که به قبل می‌اندازم، متوجه می‌شوم علی‌رغم تمامی ‌گام‌های مثبتی که در جهت بهبود مادرم برداشته بودم، متکبرانه و سر خود تصمیماتی گرفتم که به‌اشتباه فکر می‌کردم بهترین تصمیمات هستند.

فکر می‌کنم درطی این مدت از روی نگرانی تمامی ‌آزادی و استقلال او را تحت کنترل خود در آورده و فرصتی برای ابراز احساسات و نظراتش به او نداده بودم. درابتدا مهم‌ترین تصمیمی ‌که باید می‌گرفتم، درمورد رانندگی او برای رفتن به فروشگاه بود؛ چون نگران  بودم که مبادا مسیر برگشت را گم کند؛ بنابراین همیشه دنبال فرصتی بودم تا سوئیچ ماشین را از کیفش بردارم. اما خوشبختانه این مسئله کمی ‌برایم حل شد و آن، هنگامی ‌بود که او برای خرید به فروشگاه رفته بود و گریه‌کنان با من تماس گرفت که نمی‌داند اتومبیلش را کجا پارک کرده است! من از این مسئله خوشحال شدم؛ چراکه حداقل توانسته بود شماره تلفن من را به خاطر بیاورد. بعد از آن تصمیمی ‌گرفتم که شاید در این شرایط می‌توانست به کمک ما بیاید. اگرچه با این تصمیم استقلال او کاهش می‌یافت، اما حداقل من می‌توانستم نظارت بیشتری بر او داشته باشم. در این فکر بودم که چگونه بدون اینکه او احساس کند شخصیتش زیر سوال رفته است، متقاعدش کنم که از دستبند هشداردهنده استفاده کند تا مشخصات او و آدرس خانه همیشه همراهش باشد. هر روز که می‌گذشت، حافظه مادرم ضعیف‌تر می‌شد. اما من هم روزبه‌روز بیشتر به این باور می‌رسیدم که در پس هر ابر سیاه، روشنایی‌ است.

ازآنجایی‌که او گذشته را به یاد نمی‌آورد، من تصمیم گرفتم که چیزهای جدیدی را پیش رویش قرار دهم تا با تجربه‌های جدید، زندگی دوباره‌ای را آغاز کند و در مسیر تازه‌ای بیفتد تا از تمام اتفاقات گذشته‌ای که تمامی ‌ما مانند کوله‌بار، آن‌ها را تا آخر عمر به دوش می‌کشیم، دور شود. همچنین او می‌توانست نسبت به تمام کسانی که روزی باعث ناراحتی‌اش شده بودند، بی‌توجه شود؛ چراکه رفتار بد آن‌ها را با خود به یاد نمی‌آورد، گویی همه آن‌ها را بخشیده بود. او حتی می‌توانست روزی دوباره با عمه من تماس بگیرد بدون اینکه ذره‌ای از کدورت‌های گذشته را به یاد آورد. روزها سپری می‌شد و من هم کم‌کم راه مراقبت و برقراری ارتباط با مادرم را بیشتر پیدا می‌کردم. از مادرم خواستم که در انجام برخی از کارها با من همکاری کند‌ و بعد از آن بود که بیشتر زمان خود را به انجام فعالیت‌های گوناگون می‌گذراندیم و گویی او برای اولین‌بار بود که بسیاری از آن‌ها را تجربه می‌کرد. می‌توانستم ببینم هنگامی‌که شمع‌های کیک تولدش را فوت می‌کند و یا وقتی‌که با مداد شمعی نقاشی می‌کند و یا حتی وقتی در پارک گل می‌چیند، مانند یک کودک چهره‌اش سرشار از لذت می‌شود.

این تغییرات بسیار برایم جالب و شگفت‌انگیز بود. او کمردردش را فراموش کرده بود و من دیگر مجبور نبودم در اطراف فروشگاه برای او به‌دنبال جای پارک بگردم. او حتی گاهی در خیابان خودمان پیاده‌روی می‌کرد. یک روز که به رستوران رفته بودیم، از اینکه دیدم او در سر میز اردور چگونه بشقابش را از تمام پیش غذا‌ها انباشته می‌کند، شوکه شدم. غذاهایی که پیش از آن اصلا به آن‌ها علاقه نداشت! درواقع او فراموش کرده بود که چه غذاهایی را دوست دارد و کدام غذاها موردعلاقه‌اش نیستند. با گذشت زمان متوجه شدم که مادرم می‌تواند در برخی موارد از خودش مراقبت کند. اگرچه مثل گذشته به هماهنگی رنگ لباس‌هایش اهمیت نمی‌داد، اما دیگر لباس‌هایش را خودش می‌پوشید. برایم جالب بود که همان زنی که در کودکی برایم دامن‌های چین‌دار، ژاکت‌های پشمی ‌و جوراب‌های زیبا می‌خرید، اکنون حتی نمی‌داند چگونه با کنترل تلویزیون کار کند و دیگر مانند گذشته به فیلم‌های کلاسیک علاقه‌مند نیست و درعوض به فیلم‌های وسترن علاقه‌ نشان می‌دهد. مادرم حتی آرزوهایی را هم که برای من داشت، فراموش کرده بود. او دیگر از آشپزی، پرداخت عوارض، خریدکردن، رفتن به خشک‌شویی و دیگر کارهای روزمره آزاد بود، اما بیشتر از همه‌چیز، از بودن درکنار من لذت می‌برد و از این احساس او نسبت به خود آرامش می‌گرفتم. مادرم اتاق به اتاق به‌دنبالم می‌آمد و به‌محض روشن‌شدن ماشین آماده بود تا برای گردش به درون آن بپرد.

کم‌کم داشتم با شخصیت جدید او آشنا می‌شدم. اینکه چه چیزهایی را دوست دارد و به چه چیزهایی علاقه‌مند نیست و اینکه در چه شرایطی چه احساسی دارد. اما او هرچه بود، یک مادر بود، نه‌فقط یک بیمار. یکی از زیباترین خاطرات من زمانی بود که او را به تماشای یک کنسرت خیابانی برده بودم. آن‌ها قطعه‌ای از گروه «اِرا» را اجرا می‌کردند و مادرم از همان لحظه شروع تا پایان اجرا زیر لب آهنگ‌ها را زمزمه می‌کرد! من برای بیش از چهل‌وپنج دقیقه در پوست خود نمی‌گنجیدم و از اینکه او همچنان از عمق وجود خود پلی به دنیای بیرون دارد، خوشحال بودم. هنوز لذت و شادی را که در چهره‌اش موج می‌زد، به یاد دارم. بیماری آلزایمر به من کمک کرد تا بیاموزم که ستایشگر مادرم باشم، نه‌فقط پرستار او. درحالی‌که بیماری او درحال بهبودی بود، من معصومیتی کودکانه در وجود او یافتم. بودن درکنار او به من آموخت که می‌توان زندگی را از زاویه‌ای دیگر نگریست و این تناقض زیبایی بود؛ اینکه هرچه او کمتر به یاد می‌آورد، ما بیشتر زندگی در حال را می‌آموختیم.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۳۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code