كنج آسايش يا كلبه‌ احزان؟

كنج آسايش يا كلبه‌ احزان؟

يادداشت: دوست داريم ده سال ديگر در چه جايگاهي باشيم و چه مهارت‌هايي را آموخته باشيم؟ به چه مدارجي دست يافته باشيم؟ از چه ويژگي‌هاي منفي‌مان رها شده باشيم؟ وزنمان، سلامتي‌مان، شغلمان، دوستانمان، موقعيت اجتماعي‌مان و … را چگونه پيش‌بيني مي‌كنيم؟ اگر امروز براي دستيابي به هدف‌ها يا آرزوهايمان گامي هرچند كوچك برنداريم، فردا و فرداها هم در جايگاه كنوني‌مان درجا خواهيم زد؛ اگر پسرفت نكنيم.

«از وقتي دست چپ و راستم را از هم تشخيص دادم، متوجه نكته‌ تكان‌دهنده‌اي شدم؛ اينكه پدر‌بزرگم سواد ندارد. پي‌بردن به اين مطلب، دست‌كم براي من در آن سنين خردسالي، خيلي تكان‌دهنده بود. آن زمان نمي‌دانستم كه روي اين كره‌ خاكي خيلي‌هاي ديگر هم هستند كه سواد ندارند. خواندن و نوشتن، از ديد من كه هنوز مدرسه نمي‌رفتم، قدرتي ماورايي بود كه آرزو داشتم مثل همه‌ دور‌و‌بري‌هايم كه باسواد و تحصيل‌كرده بودند، من هم به آن دست پیدا کنم؛ حتي مادربزرگم هم ديپلم قديم داشت و همه درس خوانده بودند جز پدربزرگ. از ديد من، او مظهر قدرت بود و نمي‌دانستم چرا با اين همه قدرتي كه دارد، سواد ندارد.

مدرسه كه رفتم، كم‌كم متوجه شدم يادگرفتن سواد خواندن و نوشتن، گرچه بسيار ارزشمند است و دلسوزي معلم و تلاش شاگرد را مي‌طلبد، اما آرزويي دست‌نيافتني نيست. پدربزرگ را مي‌ديدم كه براي خواندن يك نامه و جواب‌دادن به آن به بچه‌ها و نوه‌ها رو مي‌اندازد؛ گرچه هيچ‌كس رويش را زمين نمي‌انداخت، اما هميشه فكر مي‌كردم اي‌كاش خودش بلد بود بخواند و بنويسد تا محتاج ديگران نباشد.

كلاس اول را كه تمام كردم، علاوه بر خواندن و نوشتن، رفته‌رفته مفهوم زمان را هم درك ‌كردم. متوجه شدم با گذشت يك سال تحصيلي، من هم يادگرفته‌ام بخوانم و بنويسم، اما پدربزرگ، هنوز بي‌سواد است. بعد از تعطيل‌شدن مدرسه‌ها، به او پيشنهاد دادم كه در طول تابستان، هرچه از خواندن و نوشتن را كه يادگرفته‌ام، به او هم ياد بدهم، اما او كه آن موقع ۵۷ سال بيشتر نداشت، در جوابم گفت: «پسرم، ديگر از وقت درس‌خواندن من گذشته. با اين سن‌و‌سالي كه دارم، بايد خودم را براي سفر آخرت آماده كنم. الان وقت درس‌خواندن و يادگيري شماهاست.» پدربزرگم ۹۷ سال عمر كرد. از روزي كه پيشنهاد دادم كه به او خواندن و نوشتن بياموزم، ۴۰ سال فرصت سوادآموزي داشت و هر لحظه‌اش فكر مي‌كرد ديگر فرصتي برايش نمانده است».

آن پدربزرگ گرامي، شايد در سنين كودكي يا نوجواني به هر سببي امكان تحصيل نداشته، اما پس از آن، آيا نمي‌توانسته ولو به كندي، خواندن و نوشتن بياموزد؟ آيا يادگرفتن حروف الفباي فارسي، حتي با فرض اينكه براي يادگرفتن هر حرف يك ماه زمان صرف شود، بيشتر از ۳۲ ماه به درازا مي‌كشد؟ يا حتي اگر سالي يك حرف الفبا می‌آموخت، پس از ۳۲ سال، بالاخره خواندن و نوشتن را فرا مي‌گرفت و چه بسيار سال‌هايي را كه علاوه‌بر محتاج‌نبودن به ديگران براي خواندن يك نامه يا نوشتن يك يادداشت، از نعمت خواندن و نوشتن چه بهره‌ها كه نمي‌برد.

اين جمله را از افراد زيادي شنيده‌ايم كه مي‌گويند: «ديگر براي ياد گرفتن یا انجام دادن … دير است». به سن و سال هم هيچ دخلي ندارد. چنين سخناني را همان‌قدر از افراد ميانسال يا كهن‌سال شنيده‌ايم كه از جوانان. شايد برخي علت چنين طرز فكري را نااميد‌بودن افراد از آينده‌ خود بدانند که پر بیراه هم نيست: «ممكن است سيل يا زلزله بيايد»، «منابع آب به پايان برسد»، «تصادف كنم»، «عمرم قد ندهد»، «حالا تافردا كي مرده و كي زنده؟»… بروز همه‌ اين وقايع و حوادث، البته كه امكان‌پذير است، اما آيا علت ديگري غير از نااميدي از آينده‌ دور يا نزديك براي چنين افرادي وجود ندارد؛ مثلا راحت‌طلبي يا ترس از تغيير يا عدم‌تمايل به خارج‌شدن از كنج آسايش

كنج آسايش، به بيان ساده شرايطي است كه در آن فرد احساس راحتي مي‌كند؛ محيط، اشياء، افراد و رويدادهاي پيرامون، برايش آشنا و قابل‌پيش‌بيني است، بر امور اطراف خود تسلط دارد و به تصور خود، از كمترين ميزان تنش و اضطراب برخوردار است. اينكه مي‌گوييم «به تصور خود»، دقيقا به اين معناست كه شرايطي كه شخص در آن قرار دارد، الزاما شرايطي كم‌تنش و به‌واقع راحت نيست، اما از آنجا كه او به چنين شرايطي عادت كرده ‌است، حتي تصور خارج‌شدن از آن هم مي‌تواند برايش ايجاد تنش و اضطراب بكند؛ از اين‌رو است كه بسياري از ما، شرايطي دشوار را به صرف اينكه به آن عادت كرده‌ايم، مي‌پذيريم و كوچك‌ترين تغييري را بر نمي‌تابيم.

«پدر و مادرم ۲۹ سال است كه در منزل فعلي‌شان ساكنند. در و ديوار خانه از شكل افتاده و هر روز از يك جاي سقف يا كف خانه، آب باران و لوله و فاضلاب نشت مي‌كند. سيم‌كشي خانه از حد غير‌ايمن هم فراتر رفته و به حد خطرناك رسيده است. داخل كمدهاي ديواري‌اش بر اثر نم، كپك زده و درشان را كه باز مي‌كنيم بوي نا بلند مي‌شود. اسباب و وسايل خانه، كهنه و فرسوده است و از ميزان نياز پدر و مادرم هم بسيار بسيار بيشتر و… خلاصه اينكه كاري كه الان مي‌كنند، زندگي‌كردن در يك خانه نيست، بلكه نگه‌داري‌كردن از يك خرابه است. با اين همه، هر بار كه موضوع تبديل به احسن خانه را پيش مي‌كشيم و پيشنهاد مي‌دهيم كه خانه‌ به اين بزرگي را بفروشند و با پول آن و براي آسايش خودشان آپارتماني نوساز، مجهز و راحت با اسباب و وسايلي نو بخرند، انگار كفر گفته‌ايم؛ پريشان مي‌شوند و خروشان.»

درست است كه پذيرش تغيير براي سالمندان دشوارتر از جوان‌ترهاست، اما چه بسا آسودگي پس از تغيير، چنان خوشايند باشد كه ارزش آن تغيير و دگرگوني را داشته باشد. به هر روي، بدون شك تغييرگريزي يا پناه‌بردن به كنج آسايش، مختص سالمندان نيست و همه‌ ما در هر سن‌و‌سالي كه باشيم، اگر غافل شويم، خود را اسير زندان ركود خواهيم يافت:

  • بيست سال است كه در همين اداره مشغول به كار است؛ وقتي هم از او مي‌پرسيم که «آيا از محيط آن راضي هستي؟» مي‌گويد: «اصلا و ابدا، اما مي‌ترسم جايي بهتر از اينجا كار پيدا نكنم» و وقتي مي‌گوييم: «خوب مي‌توانستي همان بيست سال پيش يا دست‌كم هفده هجده سال پيش به دنبال كاري با محيطي مناسب‌تر باشي و بقيه‌ اين بيست سال را بهتر بگذراني»، مي‌گويد: «مي‌ترسيدم كار بهتري برايم پيدا نشود» و با اين تفكر، هرگز به دنبال كار مناسب‌تري نگشته است.
  • دو ماه اول سال تحصيلي را به علت بيماري، نتوانسته است به خوبي درس بخواند؛ حالا كه حالش بهتر شده،‌ به جاي آنكه وقت بيشتري را صرف درس‌خواندن بكند تا تكاليف عقب‌مانده‌اش را به انجام برساند، با اين بهانه كه بقيه‌ دانش‌آموزان در هر حال از او جلوتر هستند، قيد همان درس‌خواندن معمولي را هم زده است و وقت تلف مي‌كند؛ به عبارت ديگر، با اينكه بابت عقب‌‌ماندن از درس و كلاس در دلش غوغاست، از كنج آسايش خودش بيرون نمي‌آيد، بابت درس‌خواندنش شب‌بيداري نمي‌كشد، از معلم و هم‌كلاسي، درس‌هاي عقب‌مانده را پرس‌و‌جو نمي‌كند و…
  • هميشه آرزو داشته زبان انگليسي را به‌خوبي ياد بگيرد و به رواني صحبت كند و قفسه‌ كتاب‌هايش پر است از كتاب‌هاي مكالمه و دستور زبان و نگارش زبان انگليسي. گوشي تلفن همراهش هم پر است از فايل‌هاي صوتي يادگيري زبان انگليسي با متدهاي مختلف. لپ‌تاپش هم پر است از فيلم‌هاي آموزشي زبان انگليسي، از آموزشگاه‌ها و مدرسان گوناگون؛ اما وقتي درباره‌ روند پيشرفتش سؤال مي‌كني، مي‌گويد: «حفظ‌كردن لغت‌هاي انگليسي واقعا سخت است و خيلي انرژي مي‌برد و ذهن آدم را خسته مي‌كند» و وقتي مي‌پرسي: «براي مثال، در يك ماه گذشته چند واژه‌ جديد ياد گرفته‌اي؟» مي‌گويد: «حتي فكرش هم باعث دلهره و اضطرابم مي‌شود.»

براي بالا‌رفتن از پلكان، بايد خلاف جاذبه‌ زمين حركت كرد، انرژي صرف كرد، به زانوان فشار آورد و … بيرون‌آمدن از كنج آسايش، شايد مقداري تغيير و تنش به همراه داشته باشد، اما مي‌تواند پيشرفت، موفقيت و آسايشي چه‌بسا عميق‌تر را به ارمغان بياورد.

فراموش نکنیم که «نابرده رنج، گنج ميسر نمي‌شود»

 

 

 

 

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۲

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code