قسمت چهارم: داستان مهاجرت

قسمت چهارم: داستان مهاجرت

 

داستان ۲۲

هر چه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید، حس غریبی داشتم. هم هیجان بود و هم ترس. از در خارج شدم مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، شخصی که در پرواز همراهم بود، صدایم زد و مرا به سمت مترو راهنمایی کرد، برایم کارت گرفت و تا مرکز شهر و مغازهٔ یکی از دوستانم همراهی‌ام کرد. ساکم را گذاشتم و از همان روز اول، رفتم دنبال اهداف و آرزوهایی که از نوجوانی آرزویشان را داشتم و برای رسیدن به این لحظه شبانه روز تلاش کرده بودم. همه جا را می‌گشتم، نه زبان بلد بودم و نه جایی را می‌شناختم و نه از ده ها کسی که برای زندگی راحت در آنجا قول‌های زیادی به من داده بودند خبری بود، تنها خودم بودم و روحیهٔ جنگاورانه و هیجان رسیدن به خواسته‌هایم. تنها یک ماه فرصت داشتم که به خودم ثابت کنم که توانایی‌اش را دارم، در آن زمان فقط به دنبال یادگیری بودم و پیدا کردن کاری مناسب. هر روز بیرون می‌رفتم و از مغازه‌ای به مغازه دیگر دنبال کار می‌گشتم تا بالاخره کار خوبی پیدا کردم. بعد از گذشت چند ماه دیگر با مردم آنجا یکی شده بودم، اکنون من هم مانند دیگران شهروند آن کشور بودم و با تمام خوشحالی در جایی که دوست دارم زندگی می‌کنم و به تمام آرزوهایم چند قدم نزدیک شده‌ام و هر روز حرکتی رو به جلو برای تحقق خواسته‌هایم دارم، همیشه طوری زندگی کنید که انگار به جز تحقق خواسته‌هایتان هیچ گزینه دیگری برای انتخاب ندارید.

سمیرا دهواری – سراوان

***

داستان۲۳

حس برگی را داشتم که باد از شاخه جدایش کرده و نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است با خودم فکر کردم آدم‌هایی که قدم‌های سریع‌تری برمی‌دارند حتماً کسی جایی منتظرشان است. درد از سمت چپ سینه‌ام شروع شد و تا گلویم بالا آمد. زنی که از کنارم می‌گذشت چیزی از من پرسید. با دهانی خالی از صدا جوابش را دادم. مدتی فقط نگاهم کرد و رفت. هیچ‌کس نمی‌داند تنها چیزی که از ایران با خود دارم زخم‌هایم است. با هر قدمی که برمی‌دارم چیزی گلویم را چنگ می‌زند و کبودی‌های روی تنم را به یادم می‌آورد. به دست‌هایی که ندارم فکر می‌کنم، به انگشت‌های بریده‌ام، به چشم‌هایم که مادرم از کاسه درشان آورده، به موهایم که لای انگشت‌های برادرم جا مانده، به لب‌هایم که پدرم به هم دوخته‌شان، به ناخن‌هایم که خودم کشیدمشان؛ و با آن‌ها گردنبندی ساختم برای همسایه‌ام. هر چه تلاش می‌کنم نیم دیگر تنم را به یاد نمی‌آورم. قبل از این من زیبا بودم. درد تا پشت مردمک چشم‌هایم بالا می‌آید. نمی‌دانستم نباید روزنامه بخوانم. نمی‌دانستم نباید بخندم. نمی‌دانستم نباید برقصم. نمی‌دانستم نباید عاشق بشوم. نمی‌دانستم نباید ببوسم. نمی‌دانستم نباید فکر کنم. نمی‌دانستم نباید وجود داشته باشم. نمی‌دانستم… درد، قطره قطره، از چشم‌هایم سرازیر می‌شود. به دستی که چمدان را به دستم داد فکر می‌کنم. تا به در می‌رسم صد سال طول می‌کشد. بیرون هوای تازه‌ای در آغوشم می‌گیرد…

“سپیده سعادت”

***

داستان ۲۴

یک دنیا استحکام و قدرت در تصمیم مهاجرتم به لرزش پاهایم در هر قدم تبدیل شده بود انگار که تمام اعضای بدنم در یک سمفونی هماهنگ ضرب لرزش تمرین می‌کردند. اشـک در چشم می‌رقصید و بغضی سنگین پایکوبانه گلویم را هـدف گرفته بود. کلاهـم را کمـی پایینتر کشیدم تا تنها خودم شاهد این کنسرت آهنگین وجودم باشـم انگار وقتی به باخو د قسمت کردن فکر می‌کردم ترس همهٔ وجودم را می‌گرفت به سمت تاکسی‌ها رفتم و بازبانی از جنس غریبگی مقصدم را گفتم. تمام راه مشغول دلـداری گوش‌های دلتـنگ واژه‌های فارسـی بودم گوش‌هایی که سرگرم خیابان‌های جذاب و تازه شهر نمی‌شدند توقع بیجایی بود وقتی حتـی چشم‌ها هم حوصله سربرترین نگاه هارا تقدیم شهر می‌کردند. پیاده شدم و آرام قدم برمی داشتم که صدایی مبهم مابین هیاهوی قرقره‌های چرخ های چمدانم به گوش می‌رسید نمی‌دانستم کیست. هرکه بود با صدا زدن نامم پیـــام آشنایی می‌داد و این لازم‌ترین چیز برای من بود. چشم‌هایم را بستم، انگار همه کلمات فارسی می‌گفتند مارا بگو. لبخند زدم و بی درنگ گفتم چای، که لبخندش قند شد و سمت کافه کنار هتل رفتیم. اشکم سرازیر شد و نگاه پرسش گرش مرا به حرف واداشـت گفتم: نیامده احساس تنهایی دارم، تنها با، دم ها، تنها با همه چیز، انگار که از تضاد تنهایی و با تعجب نکرده بود با خنده گفت میدانی چرا؟ حال الان تو، حال زمـین ایران، حال آدم‌هایی که یک عمر به تو عشق دادند و ندیدی، حال درون تنهایت است. چقدر آشتی نبودی که الان حتـی آشتی کردن و آشنایی هم یاد نگرفتی. به اندازه عشــق جهان اطرافت را لمس کردی؟ تو رو به خدا برای یکبار هم که شده به لمس صدای درونت، آدم‌های اطرافت زمان بده. یکبار هم تو نگاه خریدارانه خودت را ازجنس عشق با بقیه قسمت کن. حصار دورت را بردار. چای را یک ضرب سر کشیدم و پول دو چای را روی میز گذاشتم. شاید همین بتواند شـروع اهمیت به خود جذابم باشد. خود جذابم تنها استقبال کننده‌ای بود که در غربت به سراغم آمد و عجب خیال شیرین خودمانی برای من به رقم زد شای د با خودم که آشتی کنم دنیا ورق آشنایی مسرورانه اش را برایم رو کند حتماً که این شاید حتمی ست.

مائده علیا از تهران

***

داستان ۲۵

زندگی در ایران را با تمام فراز و فرودهایش دوست داشتم و دور شدن از آن انتخاب قلبی من نبود. خاطرات گذشته‌ام مثل تصاویر یک آلبوم جلوی چشمانم رژه می‌رفتند. شش سال پیش که با رتبهٔ ۱۷ در کنکور دکتری دانشگاه تهران قبول شدم تصور می‌کردم دیگر سر بالایی‌های طاقت فرسای مسیر علمی‌ام تمام شده است که من زندگی‌ام را در این راه داده بودم. راضی بودم. هیچ چیز به اندازه یادگرفتن و یاد دادن مرا خوشحال نمی‌کرد. از همان روزهای اول درس و دانشگاه پی بردم اکثر همکلاسی‌ها و دوستانم در رویای ادامه تحصیل، کار و مهاجرت به اروپا، کانادا و آمریکا به سر می‌برند. من اینگونه نبودم و رویای دیگری در سر می‌پروراندم همیشه معتقد بودم به جای رفتن و کوچ کردن بهتر است خانه‌ام را بسازم و برای زیباتر شدنش تلاش بیشتری کنم. طی سال‌های تحصیلم شاهد رفتن خیلی از دوستانم بودم. نسترن انصراف داد و رفت سحر بعد از فارغ التحصیلی رفت. طاهره هم ویزای کار گرفت و رفت. روزهای درس و دانشگاه به هر سختی‌ای که بود تمام شد و من با یک دنیا امید و آرزو برای تحقق ایده‌های علمی‌ام وارد بازار کار شدم. مدت‌ها با نشدن‌ها، ندیدن‌ها، کمبودها و نبودها جنگیدم و هرگام هر چند کوچک که به جلو برداشتم به همان اندازه برای زمان‌های از دست رفته و فرصت‌های سوخته‌ام غصه خوردم و گریستم. صدای بوق تاکسی جلوی فرودگاه مرا به خودم می‌آورد چمدانم را روی سنگفرش خیابان می‌کشم و به سمتش می‌روم. در تاکسی می‌نشینم و آدرس را می گویم. سوالی در پس ذهنم شکل می‌گیرد که آیا به اندازه کافی تلاشت را کرده‌ای؟ پاسخش را نمی‌دانم اما روزی بر می‌گردم.

نسیم احمدیان

***

داستان ۲۶

هر قدم از قدم قبل سست‌تر بود شاید خنده دار بود ولی به صورت عجیبی فکر برگشت به سرم زده بود یک لحظه ایستادم واقعاً برای چه اینجا بودم؟ از زندگی چه می‌خواستم؟ نکند اینجا بودن فقط یک خواب بود؟ اما چرا این خواب به جای اینکه شبیه رؤیا باشد شبیه کابوس بود؟ این سردرگمی لعنتی چه بود که به جان تک تک سلول‌های بدنم افتاده بود و سم ترس و استرس را در بدنم پخش می‌کرد؟ مگر نه اینکه من همان دختر که به قول آنها کله شقی بودم که با هزار دلیل و مدرک بهشان ثابت کرده بودند که می‌توانم از پس زندگی تنهایی کیلومترها دورتر از آنها بر بیایم؟ اما چه سود که حال از آن دختر کله شق چیزی جز آه و افسوس نمانده بود کاش سر جایم می‌نشستم و اینقدر آرزوهای محال نداشتم اما دیگر کافیست به قول نرگس من برای اجرای یک نقشه معمولی در زندگی آفریده نشدم به راه افتادم اینجا دیگر جای فکر کردن به این مسائل نیست وقتش بود عینک‌دودی بدبینی را از چشمانم بردارم که نمی‌گذاشت چشم اندازی از آینده را ببینم میدانم زندگی در دیار غربت چقدر سخت و طاقت فرساست اما این راهیست که برای زندگی در پیش گرفتم و برایش بسیار تلاش کردم شاید اگر در وطنم بستری مناسب‌تر وجود داشت این دانه اینجا بی پناه برای زندگی اینگونه نمی‌جنگیدند نمی‌دانم آخر داستانم به کجا ختم خواهد شد شاید روزی رسید که با شنیدن قصیده روکی که می‌گوید بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی تمام دفتر دستکم را رها کردم و با اولین پرواز بی برگشت به مأمنم برگشتم و شاید هم روزی رسید که جنازه‌ام در زیر خاک غربت زمزمه کرد باد برد سوی وطن بوی تنم را

عاطفه حسن پور.

***

داستان ۲۷

این لحظه ورود من به زندگی جدیدی بود که باید برای خودم زیباتر از قبل می‌ساختم. سوار تاکسی شدم و به سمت هتلی که رزرو کرده بودم حرکت کردم. در طول مسیر، نگرانی‌ها و آخرین نگاه پدر و مادرم، همه برنامه ریزی هایی که کرده بودم، سختی‌هایی که تا اینجا تحمل کرده بودم، همه و همه در ذهنم مرورمی شد. این انتخاب هدفمند من در دو سال اخیر بود. باید تلاشم به نتیجه می‌رسید. طبق برنامه‌ریزی که داشتم ابتدا دنبال جایی مناسب برای اجارهٔ خانه و کار موقت بودم. بعد از تلاش چند روزه به اولین جای مناسبی که پیدا شد، نقل مکان کردم. خوشبختانه زودتر از آنچه که انتظار داشتم کار موقتی پیدا کردم و مشغول به کار شدم.
امروز شروع سومین ماه بهار از پنجمین سال ورود من به این کشور است. یاد آخرین روزی افتادم که برای رسیدن به اهدافم از خانواده و سرزمینم دورشدم و مهاجرت کردم. این سال‌ها با همه سختی‌ها و خوبی‌هایی که تجربه کرده بودم، از نظر من بیشترازپنج سال گذشته بود. حالا من توانمند و قوی‌تر شده‌ام. در کشوری متفاوت از زادگاهم با افراد مختلف از نظر زبان، فرهنگ و نژادهای متفاوت آشنا شدم و دوستان زیادی پیدا کردم. گاهی شکست خوردم، ولی در سایه امید و تلاشم از شروع کار موقت حالا به مرتبهٔ شغلی مناسب رسیدم. اگرچه از تصمیم مهم زندگی خودم راضی هستم، اما در این سالها به این نتیجه رسیدم که مهاجرت لزوماً نقل مکان به دورترین جاها نیست، بلکه تغییر و تحول درونی برای پیشرفت و کمال است. کسی که تمام تلاشش را به کار گیرد، به اوج خواسته‌هایش می‌رسد.
با آنکه دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟
(رودکی)

فاطمه فیاضی

***

داستان ۲۸

هنوز نیامده دلم برای مادربزرگ و پدربزرگم تنگ شده بود! بعد از مرگشان من تنها شده بودم و این دومین تجربهٔ از دست دادن عزیزانم بود. برای همین تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل، به خارج از کشور سفر کنم. از در فرودگاه بیرون آمدم و سوار اولین تاکسی شدم. از شانس من، راننده تاکسی ایرانی الاصل بود، به سادگی مقصدم را به او تفهیم کردم. دیدن یک آشنا، آن هم یکی که مثل تو حرف بزند خیلی شیرین بود، مانند لذت نوشیدن قهوه‌ای که بعد از خستگی به جانت می‌نشیند. در افکارم غرق بودم که به مقصد رسیدم. چمدانم را برداشتم. خانهٔ زیبایی داشت، کلبه‌ای چوبی، پر از گل و عشقه‌های رنگین. زنگ در را زدم. باز شد و زنی سفید پوست، شبیه خودم با موهای سفید و چشمانی آبی جلوی در ایستاد. با دیدنم بغض کرد و گفت کیان جان، چه بزرگ شدی! مرا در آغوش کشید، با تمام صمیمیت بغلش کردم. بعد از خوش‌وبش کردن، ناهار خوردیم و عمه از آمدنم پرسید. گفتم برای ادامه تحصیل آمده‌ام. با سکوتی غمگین مرا برای استراحت به اتاقی راهنمایی کرد، روی تختخواب دراز کشیدم. نمی‌دانم چه مدت خوابیده بودم که با صدای نواختن پیانو از خواب بیدار شدم، از پله‌ها پایین آمدم و دیدم عمه که پشت پیانو نشسته بود بی‌اختیار گونه‌اش را بوسیدم. ابراز ناراحتی کرد که نکند با صدای نواختنش، من بیدار شده‌ام! گفتم ناراحت نباش باید بیدار می‌شدم! به دعوت عمه راهی شدیم، ولی مقدمه چینی برای دادن خبر مرگ عزیزان آن هم در شهری غریب کار سختیست! آن‌قدر که قلب عمه‌ام توان شنیدنش را نداشت. چهره‌اش قرمز شده بود و بدنش سرد، به نزدیک‌ترین بیمارستان رساندمش. حالش نگرانم کرده بود. چهرهٔ پرستار گواه خبر مرگ عمه بود، غم بزرگی بر قلبم نشست. دو روز بعد از خاکسپاری تصمیم گرفتم به ایران برگردم. دلم گرفته بود از کشوری که مرا از مهمان نوازیش بیزار کرد، مثل آسمانی که هم بارانی بود و هم می‌غرید. صدای مأمور گیت ورودی مرا به خود آورد و مهر را بر روی پاسپورتم کوبید، من به ایران برگشتم. سرزمین آدم‌هایی که می‌شناسمشان و با زبان آن‌ها آشنا بودم. بوی غریبگی نمی‌آمد…

زهره محمدی – اردکان

***

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code