قسمت سوم: داستان مهاجرت

قسمت سوم: داستان مهاجرت

 

داستان ۱۵

به طرف تاکسی‌های جلوی فرودگاه رفتم یکی از آن‌ها را سوار شدم کاغذ مچاله شده‌ای را از جیبم در آوردم و به راننده دادم آدرس خانهٔ جدیدم بود آری این همان خانه‌ای بود که سال‌ها و روزها برایش جنگیدم و همهٔ اطرافیانم را قانع کردم که این جغرافیای جدید همان چیزی است که من از زندگی می‌خواهم در تمام این مدت فکرم این بود که دیگر در این مکان از دنیا طعم رنج و فقر و بی عدالتی را نخواهم چشید آیا واقعاً این گونه خواهد بود؟ پس این قلب بی قرارم چه می‌گوید که اینطور خود را به سینه‌ام می‌کوبد. شاید دانسته که تکه‌ای از وجودش را در جایی دیگر جا گزاشته و دیگر آن را در این مکان جدید باز پس نخواهد گرفت شاید این همان حس دلتنگی بود که همه قبل رفتنم از آن دم می‌زدند و من در جواب آن‌ها می‌گفتم کمی که زمان بگذرد عادت می‌کنم آیا واقعاً با عادت کردن به این مکان آرامش خواهم یافت؟ سرم را به شیشهٔ ماشین تکیه دادم شوری اشک را روی لبانم حس کردم من فقط می‌خواستم زندگی بهتری داشته باشم به همین خاطر تصمیم گرفتم شانس خود را در جای دیگری از این کره خاکی امتحان کنم خسته شده بودم از نادیده گرفته شدن شنیده نشدن قضاوت شدن… توقف ماشین مرا از فکر بیرون آورد پیاده شدم سرم را به سمت آسمان گرفتم میگویند آسمان خدا همه جا یکرنگ است ولی من مطمئنم آسمان وطنم زیباتر بود…

زهرا طاهری مشگین شهر

***

داستان۱۶

و بین صورتک‌های مقابلم، چشم می‌چرخاندم تا شاید یک لبخند غریبهٔ آشنا ببینم یا یک جفت چشم که مشابه گذشته‌ام به من می‌نگرد اما چیزی نبود، صورتک‌ها خالی از احساس می‌آمدند و می‌رفتند و برای هیچ کدامشان مهم نبود یک نفر در هیاهوی رفت وآمد فرودگاه ایستاده و نه می‌رود و نه می‌آید.
دیالوگ‌ها دوباره در سرم از سر گرفته شد: ((تو نباید بری)). ((ضعیفا میرن تو که قوی بودی)). ((مادر دلت برای من تنگ نمیشه!؟)) و نفهمیدم کی خودم را به اولین صندلی موجود رساندم و دفترچه‌ام را که از شیراز تا اصفهان و گیلان چرخانده بودمش در آوردم و در برگ جدیدی شروع به نوشتن کردم:
(آدم‌هایی که می‌روند را قضاوت نکنید، آدم‌ها زمانی می‌روند که می‌دانند دیگر جایی برای ماندن ندارند، وگرنه کدام یک از آدم‌های رفته، دلتنگ آخرین لبخند و آخرین عطر دستان آدم‌هایی که پشت سیم خاردار یک مرز جا گذاشته است نمی‌شود؟)
موبایلم که زنگ خورد، چهره‌هایشان را به ردیف دیدم و چشمانشان را که می‌گریست و دستانم را که کوتاه بود از پاک کردن صورت‌هایشان و تنها می‌توانستم لبخند بزنم تا ببینند حالم خوب است. همه چیز رنگ و بوی دلتنگی می‌داد، حتی صدای قیژ قیژ چمدانم شبیه به ضرب آهنگی بود که همیشه دایی جان می‌زد و ما می‌دویدیم تا به آفتاب برسیم. نور خورشید، از لای درب‌های خروج سایه‌اش را پهن کرده بود و من قدم‌هایم را برای گرفتنش تندتر کردم، چشم‌هایم روشن شد، راننده تاکسی لبخندی زد و وسایلم را در ماشین جا داد، من هم چشم‌هایم را پاک کردم و نشستم و آخرین خط دفترم را پر کردم: (آدمی کل زندگی‌اش، هر جا که باشد دلتنگ است، دلتنگ آدم‌ها و روزها و خاطراتی که یک جایی در آن دوردست‌ها جایش گذاشته است اما به راستی چه چیزی می‌تواند مانع ساختن آینده شود؟)
و چشم‌هایم را به آسمان وخورشیدی دوختم که هر جا هم بروم آشنای من است، همانقدر آبی … همانقدر درخشان…

ایدا اعتدالی

***

داستان ۱۷

من این لحظه را بارها و بارها توی ذهنم قبلاً مجسم کرده بودم و همیشه در رویاهایم خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین فرد دنیا بودم، اما اکنون قدم‌هایم سنگین بود انگار چیزی مرا به عقب می‌کشید زنجیر وابستگی به همه آدم‌هایی که در ایران داشتم به همه مکان‌هایی که دوستشان داشتم اما من انتخابم را کرده بودم و برای این فکرها دیگر خیلی دیر بود. دسته چمدانم را محکم‌تر گرفتم و به همه اتفاق‌های خوبی که قرار بود منتظرم باشند فکر کردم و مصمم‌تر از پیش گام برداشتم من دلم به مدرک تحصیلی و پشتکار خودم قرص بود و این‌ها بزرگ‌ترین سرمایه‌های من بودند…
برای اولین تاکسی دست تکان دادم و به سمتِ هتلی که از قبل رزرو کرده بودم رفتم…
صبح روز بعد به تمام کمپانی‌هایی که از قبل هماهنگ کرده بودم سر زدم و هیچ کدام مرا با مدرک دکترای ایران نه تنها به عنوان حسابدار که حتی به عنوان کارمند ساده هم نپذیرفتند. چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز چشمم به آگهی پشت شیشه یک رستوران افتاد: یک کارگر ساده با جای خواب! قبول کردنش برای من که برای پیشرفت آمده بودم سخت بود اما مجبور بودم پس کارم را شروع کردم… بعد از مدتی حسابدار همین رستوران شدم و بعد از یک سال به واسطه آشنایی با یک مشتری به عنوان کارمند حسابداری در کمپانی برادرش استخدام شدم و الان مدیر ارشد مالی در همان کمپانی هستم. اما هنوز هر صبح پاهایم برای رفتن سنگین است هنوز هم بعد از شش سال زنجیر اسارت وابستگی‌هایم با من است… من معتقدم غربت تنها دردی است که از درون آدم را می‌خورد و درست در همان لحظه‌ای که غرق در خوشحالی هستی محکم یقه‌ات را می‌گیرد و خنده‌ات را تبدیل به بغضی تلخ می‌کند…

فاطمه کریمی اصفهان

***

داستان ۱۸

چقدر برای این لحظات با خودم تمرین کرده بودم؛ یاد حرف دایی جان افتادم، می‌گفت: بچه جان یا تمرین کن یا زندگی کن…! سعی کردم امیدی را در خودم زنده کنم که جای خودش را کمکم به ترس می‌داد. از اینجا مستقیم به هتل می‌رفتم با آدرسی که برای احتیاط توی موبایل، لپتاپ و دفترچهٔ همراهم نوشته بودمش. توی هواپیما چشمهایم را بستم و هتل و خیابان‌ها را تصور کردم. سایت هتل عکس اتاقها، چندتا از خیابانه ای اطراف و مکان دقیق ساختمان را نشان می‌داد ولی خیالپردازی همیشه لذت خودش را برایم داشت.
خدا کند آینده‌ای که هر روز مرورش می‌کنم در حد آرزو نماند. سریع پلک می‌زنم، پشت سرهم و نفس عمیق می‌کشم. باید با زمان و مکان هماهنگ می‌شدم. تعجب می‌کنم هیچکدام از سفرنامه‌ها و تجربه‌های مهاجرانی که خوانده بودم یادم نمی‌آمدند؛ البته همان چندتایی هم که از ذهنم گذشت فایدهای نداشت. چیزی که تجربه کردن را منحصر به فرد می‌کند همین است. تازگی و ناشناخته بودن. خب! از فردا به شرکت جدیدی برای کار معرفی می‌شدم. عرق سردم را با پشت دست می‌گیرم؛ همین که تا اینجای کار معلوم است حس خوبی پیدا می‌کنم. توی تاکسی به سمت هتل فکر کردم: آنقدرها هم سخت نیست. بالاخره با آدم‌های اینجا هم می‌شود ارتباط گرفت!؟ رفیق شد و تنها نماند… تنهایی، عجب واژه‌ای. تا همین چند ساعت پیش غربت این کلمه را حتی در کشور خودم، شهری که در ان به دنیا آمدم و کنار انسان‌هایی که دوست و خانواده خطابشان می‌کردم هم احساس می‌کردم. ولی باز دلم برایشان تنگ می‌شد. اگر سخت گذشت، اگر اذیت شدم؛ اصلاً اگر نشد که بشود خب برمی گردم. آخر دنیا که نیست، هست!؟ هنوز زود است برای قضاوت. با این حرفها موفق شدم خودم را تا اتاقم در هتل برسانم. روی تخت دراز می‌کشم. لازم نیست برای آینده عجله کنم. دوباره یاد حرف دایی جان میافتم. هیجانم شدت می‌گیرد. من تا اینجا، این همه راه دنبال خودم آمدم. لبخند می‌زنم. کمرنگ اما ماندگار. مطمئنم حتی اگر هم بخوابم با همین لبخند چشمهایم را باز می‌کنم. شاید باید تمرین کنم که برای لحظات زندگی تمرین نکنم.

رؤیا فردی_مشهد

***

داستان ۱۹

با خودم عهد کرده بودم بعد از پیاده شدن از هواپیما همه چیز را دور بریزم اما گذشته همچنان در سرم رخنه می‌کرد دلم برای یک لیوان قهوه با تو در بالکن خانهٔ قدیمی‌مان لک زده است همان جایی که شعرهایت را لابه لای موهایم م یبافتی و نسیم آنقدر لذت بخش بود که مستمان می‌کرد میدانی زندگی بدون یادآوردی خاطره‌ها یک نوع مردن است دوست دارم بدانی که پس از آن شب سرد چوب‌های همان بالکن قدیمی هم هر شب با من پیرتر شدند و تو نبودی که چروک های دستانم را بشماری من از آن خانه گریختم تا خاطرات خوبمان خاطرات بد نشوند با آمدن هر زمستان آنجا پتوها و ملافه‌هایی که روی بخاری گرم شده بودند را روی شانه‌هایم می‌انداختم و در بالکن را باز می‌کردم صدای بچه‌ها مرا به وجد می‌آورد یادم می‌آید که بچه‌ها را دوست داشتی حالا همه‌شان مثل من از این کوچه رفته بودند. کلاهم را پایین‌تر می‌کشم که سردردهایم اوت نکند قاب عکس‌هایمان را از داخل چمدان بیرون می‌آورم. دستی روی هر یک می‌کشم همه را در کمدهای خانهٔ جدیدم می‌چینم همه چیز در این دنیای غریبه با من هنوز هم بوی تو را می‌دهد لباسم، دستبند مرواریدم، لپ تاپم که اثر انگشتانت هنوز روی آن مانده. وسایل را چیده‌ام اتاق آماده است کلید را در دست می‌گیرم و میان کوچه‌های این شهر شلوغ میان کسانی که نمی‌شناسمشان گم می‌شوم. چقدر تو را کم دارم که به خش خش برگ‌های مرده بخندیم. آسمانی من این نامه را برای تو می‌نویسم. در آخر دوست دارم بدانی هر جا که هستم فکر و خیالم با جملهٔ آخر تو زندگی می‌کند (باهم در پاریس)

نازنین شادکانلو- مشهد
***

داستان ۲۰

آرام آرام به سمت خروجی فرودگاه قدم برمی‌دارم.
احساس می‌کنم پاهایم نای رفتن ندارند، تاب ایستادنم را هم از دست داده‌ام، دلم می‌خواهد چمدان‌هایم را پرت کنم یک گوشه، مثل کسی که خودش را گم کرده پا به فرار بگذارم، بدوم، بدوم و بدوم و آن‌قدر بدوم تا برسم به رودخانه؛ همان رود پرخروش و پرآب روستا، که وقتی بچه بودم همیشه فکر می‌کردم تا آخر دنیا ادامه دارد و چه قدر آرزو داشتم بدانم به‌دنبال چیست و یا کیست که این‌طور شتابان و پرخروش می‌دود.
دلم می‌خواهد چمدان‌هایم را رها کنم یک گوشه و آن‌قدر بدوم تا برسم پای همان رود، دلم به بزرگی همین غریبستان گرفته، دلم می‌خواهد پاهایم را بگذارم توی آب رودخانه و تنم را ولو کنم زیر آفتاب پرلطافت روستا، دلم چرا شور می‌زند؟
این چیزها را بیخیال. من تصمیمم را گرفتم. دیگر تا زنده هستم خودم را نمی‌بخشم؛ نه فقط چون دیگر نمی‌توانم پای آن رود پرخروش بنشینم و با موج‌ها حرف بزنم و با ماهی‌ها درد دل کنم، خودم را نمی‌بخشم فقط چون سال‌ها نقشهٔ این غریبستان را روبه‌رویم گذاشته بودم و رویاهام، همهٔ رویاهایم را توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و فروشگاه‌هایش ریختم و حالا، من، در سرزمین رویاهایم، فرسنگ‌ها دورتر از آن رود پرخروش، دارم به اهالی روستامان فکر می‌کنم که وقتی خبر رفتنم را می‌شنوند، چه‌قدر سرد و بی‌اعتنا، فقط می‌گویند خدا به مادرش صبر بدهد.
آخ مادرم. کاش آن رود نشانی‌ام را می‌دانست و پیش من می‌آمد و مادرم را با خودش می‌آورد اینجا. دارم هذیان می‌گویم. سرم دارد گیج می‌رود. من چرا اینجایم؟ کسی چرا مرا نمی‌بیند که پاهایم نای ایستادن ندارد و دارم می افتم؟ چرا کسی فریادم را نمی‌شنود؟ یک نفر یک لیوان آب به من بدهد؛ دهانم خشک شده، نفسم بالا نمی‌آید؛ دارم می افتم. چرا هیچ کس نمی‌بیند که من دارم از روی پله‌های جلوی فرودگاه به پایین می‌غلتم، این سر و صداها توی کله‌ام دارد دیوانه‌ام می‌کند. من کجایم؟ اینجا کجاست؟ یک نفر یک لیوان آب به من بدهد. نفسم بالا نمی‌آید. رویاهایم، رویاهایم … مادرم…

معین برهانی نژاد- کرمان
***

داستان ۲۱

پاسپورتم رو برداشتم یه بار دیگه بهش نگاه کردم. آره بنام خودم بود، برگشتم عقب تا ببینم مهدی هم تونسته رد بشه یا نه؟ پونه بغل اون بود و گندم کنار من. خیلی وقت بود این رؤیا توی سرمون بود الخصوص اون…. روی‌ای ۱۰ ساله ش داشت به حقیقت می پوست دیگه داشت واقعاً دغدغه هامون تموم می‌شد. شاید اون طرف بتونه درسشو ادامه بده بدون دغدغه به باشگاه برسه دیگه لازم نبود به خیلی چیزها فکر کنیم. آره دیگه داشت تموم می‌شد…. ما زود ازدواج کردیم و تاوان سخت و البته شیرینی رو بابت این موضوع دادیم… باهم خوردیم زمین، زخمی شدیم، بلند شدیم و خلاصه باهم بزرگ شدیم… بگذریم، دست گندم تو دست من بود با ذوق گفت مامان واقعاً داریم میریم؟ گفتم: آره عزیز دلم بالاخره موفق شدیم. هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: کی برمیگردیم؟ من همه عروسکایی که دوست داشتم روبر نداشتم … با این حرفش تمام وجودم بهم ریخت. پاهام به زمین چسبیده بود. برگشتم به عقب نگاه کردم مهدی در حال اومدن به سمت ما بود نگاهم رو برنداشتم. لبخند ظاهری تو صورتم بود تا مهدی تزلزلم رو نببنه. من اگر همسر خوبی نبودم لااقل رفیق خوبی براش بودم… فقط به این فکر می‌کردم من چی رو جا گذاشتم؟ تک تک ذرات وجودم تا به امروز رو، آره پدرم … مادرم… تمام اونایی رو که ذره ذره وجودمو تشکیل میدن… اولین جایی که مهدی رو دیدم روزهای عاشقانه… انگار قلبم در حال شکسته شدن و تقسیم شدن بود، تمام لحظات زندگی تا به امروز از جلو چشام دور شد… هر کدوم از لحظاتش یه تیکه از قلبمو برای خودشون می‌کردن، آره من داشتم ۳۴ سال زندگی رو جا می ذاشتم و می‌رفتم … مهدی و پونه به ما رسیدن. مهدی هم در جواب لبخندم لبخند می‌زد ولی غم پنهانی رو تو چشماش میخوندم… دستم رو محکم گرفت، فهمیده بود خودم رو جا گذاشتم… باهم شروع به حرکت کردیم به سمت درب خروج و دنیای جدید که منتظرمون بود….

م ا نیکو – شهر قدس

***

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code