قسمت سوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت سوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

داستان ۱۶

در دلم آتشی به پا شده بود،من چگونه میتوانم این چهره زیبا و دلنشین را ترک کنم؟ چگونه میتوانم از او دور شوم و تنها نقابه زیبایه دنیا را دیگر نبینم نقابی که آرامش قلبم و روحم است؟! حال چه کنم او را اگر ترک کنم چیزی از قلب فرتوتم باقی نمیماند قلبی که به عشق او میتپد و بی او تپشش بند میاید؛در میان دو راهی عشقش و جانش مانده ام کاش میشد باز در کنارت باشم ای دلدارم.  آرزوهای محالی که در قلبم بودند را با ترک تو چه میکردم؟ آرامم بیدارشو بنگر دلنگرانیم را من در اینجا به دنبال داشتنت بیقرارم؛بیدارشوو بنگر سختیه تصمیم را گربمانم جانت را میگیرند گر بروم جان خود را از دست میدهم، دوریت را چگونه تحمل کنم  این چهره زیبا که مرا مجنون خود کرده چه کنم؟! با رفتنم شاید بگویی او بد بود چرا رهایم کرد و رفت من چه کرده بودم!!؟  بد بودنم در خاطره تو بهتر است تا تو را در آغوشه سرد خاک در زیر خروار ها خاک ببینم و جان بسپارم بگذار بد شوم، تا جانت راهیی یابد با نابودیه قلب من.

نویسنده: فاطمه رضایی

***

داستان ۱۷

انقدر محو تماشایش میشدم که  وقتی صفحه ی گوشی خاموش میشد ، مثل کسی که از خواب بپرد ،ناگهان به خودم می امدم.

چین های گوشه ی چشمش وقتی میخندید،خط های  خنداش که ان را به گونه اش سنجاق میزد تا پرده از لبخنده بی نظیرش بردارد،حتی چین هایی پیشانی اش وقتی عصبانی میشد؛…. همه را دوست داشتم همه راه میان بری بود به قلب من ،

اما من، گاهی اوقات دنیا با تمام قدرتش تمام فاصله هایش را به هم وصل میکند تا تو را از نزدیکترین کَست دور کند حتی با وجود پیشرفته ترین امکانات باز هم نمیتوان مُنکر قلب های شد که خیلی وقت است با هم قطع ارتباط اند ،

کاش کمی صبر میکردم ،کاش انقدر تند نمیرفتم ،کاش غرورم را زیر پا میگذاشتم و برای اشتی پیش قدم میشدم و محکم او را در اغوش میکشیدم….

قبل از ان که این مرض کوفتی می امد

غروب ان روز که با قهر از خانه بیرون میرفت هنوزمدت کوتاهی از رفتنش نمی گذشت که گوشی ام زنگ خورد و نامش روی گوشی افتاد؛ دروغ چرا ته دلم خوشحال شدم که دلش تاب قهر کردن را ندارد اول خواستم جواب ندهم؛

خیلی عصبانی بودم،

اما گوشی را برداشتم و جواب دادم؛تمام عصبانیتم را در صدایم ریختم و با تمام قدرت خواستم بگوییم که ببین اگه…

اما حس کردم صدا، صدای همسرم نیست ،صدای مرد غریبه ای بود که با هر کلامش بند دلم پاره می شد

هر کلمه در گوشم چندین بار تکرار شد،اقایی پشت خط گفت که همسرتان بیهوش کف خیابان افتاده و حال خوشی ندارد،….دیگرصدایی نمیشنیدم….

چه قدر به خودم لعنت فرستادم….

حالا او در ان سوی اتاق قرنطینه است و من در اینجا….

حالا نه تنها او بلکه دیگر مِهر و محبت هم قرنطینه شدند…

حالا میفهمم من تاب قهرش را ندارم تاب دوری اش را ندارم،تاب این صدای سرد و بی روح که نام مرا میخواند ندارم…

حرف میزند اما صدایش از اعماق تاریکی میاید که من را میترساند

راستش ….

من می ترسم ؛

میترسم از اینکه به این دوری و قهر عادت کنیم از اینکه به ماسک زدن برای هم عادت کنیم،از اینکه از یاد ببریم  که قبل از این ها با هم چگونه بودیم…چرا که انسان تنها موجودیست که به هر چیزی عادت میکند اما نمیداند چِگونه…

نویسنده: فرنوش باورصاد

***

داستان ۱۸

کاش بدون سوال کردن می تونستم بفهمم توی اون صفحه ی کوچک روشن چی بود که همه ی حواسش رو کمپلت برای خودش از من و همه ی زندگیم گرفته بود .یعنی این روشنی کوچک وسط این تاریکی بزرگ چی داشت که من نداشتم؟

جواب فوری توذهنم ظاهر شد:خوب معلومه روشنی !

پشتم رو بهش کردم وبه این فکر کردم یعنی من به اندازه ی اون چند سانتیمتر مستطیل، روشنی ندارم؟چرا؟

می تونستم گوشی رو از دستش بقاپم وپرتش کنم وسط تاریکی ولی نه .به نظرم این جور جلب توجه کردن اصلا خوشایندم نبود ونتیجه اش مسلما مطلوب نبود

خوب می تونستم فردا تلافی کنم .مثلا …..

نه این راه رو هم دوست نداشتم

تلافی کردن اون آرامش وتوجهی رو که من میخواستم به من نمی داد .

چشمام رو باز کردم .نور کوچک هنوزم در سردی اتاق در جست وخیز بود .صداش ولی به گوش نمی رسید  از راه او دوتا سیم کوچیک وباریک وسفید مستقیم فقط به گوش اون می رسید .

گوشیم رو ی پاتختی خاموش مثل مرده ای افتاده بود .

دستمو دراز کردم وبرداشتمش وروشنش کردم .

یه حرکت کوچیک حس کردم .پس اون متوجه شد که بیدارم !

یه فکر مثل جرقه تو ذهنم روشن شد .

بهش پیام دادم :بیداری؟

فکر کردم :جواب نمیده سخت تو گوشیشه.

برام پیام داد:-آره بیدارم

پیام دادم :کاش پیشم بودی!

-☺هی…

-اگه اینجا بودی چه خوب بود .می تونستم بهت بگم که دلم برات تنگ شدو…

-و..چی؟

-حیف که نیستی

-من اینجام.بگو…

-چی بگم ؟

-همون که میخواستی بگی .دنباله ی حرفت رو بگو

-کدوم حرف؟

-گفتی دلت تنگ شد و…

-آهان .گفتم اگه پیشم بودی بهت میگفتم ☺

-لوس نشو بگو

گوشیشو انداخت رو تخت وبلند گفت :گوشیتو بزار کنارو بگو .من اینجام .

داشتم بهش پیام میدادم که….

گوشیمو از دستم گرفت وانداخت کنار گوشیش ودستش رو دور کمرم حلقه کرد وگفت:بگوشم عزیزم .بگو

نویسنده: فریبا ارجمندی

***

داستان ۱۹

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق سفید کرده بود.

من هم مثل دستگیره،کمد،قاب پنجره،لباسهای آویزان،آینه قدیو هر چیز دیگری که در اتاق بود در ان تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودم صحنه ای که هرشب تا نزدیکیهای صبح تکرار می‌شد.

من و کمد و قاب پنجره و…به تماشای رویدادهای تکرای می نشستیم،کمد حرفی نداشت ساکت بود فقط گاه گاهی قیچ قیچ میکرد و ناله سر میداد که زیر باری بود که زیاد بود.

قاب پنجره امتیازی داشت که بقیه نداشتند اون رو به بیرون بود که گاه بسیار متنوع تر بود شاهد اتفاقات غیر تکراری بود .رو به بی انتهای آسمان بود رو به نور خورشید بود خورشید سوزان

اما ما بقیه همه شاهد تکرار مکررات بودیم ولی آینه نه،آینه نیز صاحب امتیاز بود اون نیز رو به بیکران بود آنگاه که به ته چشمهای من مینگریست گویا از غم و اندوه چشمهای من به بینهایت می رسید مگر نه اینکه نهایت غصه‌های یک انسان را در چشمهای او باید جست

تکرار مکررات بسیار آزار دهنده است دلگیرت میکند دلگیر زندگی، گویا انتطار دیگری داشتی و چیز نا مطلوبی میبینید

گویی برای هیچ تلاش کردی گویی هیچی را درست متوجه نمیشوید گیج و مبهوت به نطاره نشسته اید

اگر این گوشی در دست همسرم نبود شاید گوش دیگری را به خود جلب کرده بود و پنهان از من زندگی دیگری داشت

گوشی پدیده ای جدید است و ما را در تنهایی خودمان نگه میدارد گاه من تابع مطلق گوشی ام و گاه ازش استفاده میکنم

همه این صحنه‌های تکراری با وجود من انسان میشد تکراری نباشه یا تکراری شاد باشه مثل رقص در برابر هستی بیرحم

من با خلاقیت ام با ذهن پویا و رو به بیکران میتونم چنان رقصی را به نمایش بگذارم که همه چی را به شادی برآرم

اگر در ذهن من همه چی در هیجان رو به جلو باشه و دلخوش به هیجان حرکت باشم زندگی معنی تکرار نمیگیرد و همه چی در رقصی شاد صحنه آرایی میکنند.لحظه ها به من و اطرافیان من شادی و شور می دهند و من سرمست شور زندگی میگردم و دست از این سکون بی پایان یرمیدارم من زندگی را به سکوت میکشانم من همان قدرتی را دارم که میتوانم در سکون بمانم یا در حرکت باشم

نویسنده: ماهرخ شهریاری

***

داستان ۲۰

اون مثل همیشه در اینستاگرام میچرخید و حرف های زیادی برای زدن داشت،دائما دستش را دوبار دوبار بر روی عکسها میزد تا با زبان نداشته گوشی،احساس رضایت را به طرف مقابل نشان دهد البته تمام این حرفها مجازیست و او در خانه بسیار کم حرف است،راستش من را هم کم حرف کرده،هرشب یاد زمانهای جوانی میکنم که چقدر حرف برای دوستانم داشتم که بزنم اما حالا افتاده ام کنار یک مجسمه متحرک که مجسمه ساز بی دقتی کرده و گردنش را کج ساخته و خیره به گوشی،مثل همیشه ساعت ۲ میشود بی انکه حرفی رد و بدل شود او قرصش را میخورد و بالاخره از این مجسمه صدایی در میاید و میگوید عجب دنیایی است این دنیا،واقعا جای تعجب دارد کسی که دائم سرش در گوشیست از کجای دنیا خبر دارد او حتی حال خرید رفتن هم ندارد!

امشب اگر خدا بخواد میخوام یکم بیشتر با او صحبت کنم،میگویم((امروز چطور بود از پشت میز نشینی چه خبر؟او سری میچرخاند و به کارش ادامه میدهد،البته انتظاری جز این نیست،میروم چایی بریزم که چشمم به تلویزیون بدبخت که شب تا صبح روشن است می افتد که شب ها پسرم نیما ان را روشن میزارد تا خوابش ببرد خاموش میکنم، چایی را اماده میکنم و بر میگردم در اتاق خواب  با خود میگویم شاید او از خانه نشینی خسته شده بهتره فکری به حالش بکنم به او میگم دوستداری بریم و یه قدمی بزنیم،او بهتش میزند و با دوباره سرش را تکان میدهد،لباس ها رو پوشید و حرکت میکنیم

هدف را گزاشتیم پارک ژاله و حرکت کردیم،او در راه گفت:((چه عجب،به بدن انباشته از چربی یه تکانی دادیم،منم سریع برای اینکه حرف قطع نشود خندیدم و گفتم اره تازه میخوایم هر شب اینکار رو بکنیم،او گفت فکر میکنم خانمان نفرین شده چون در خانه اصلا رمقی ندارم اما اینجا فضا متفاوت است گفتم اره شاید،حالا اگر بریم پارک چی میگی؟!

رسیدیم به پارک،سردر پارک زده بود شرط حفظ خانواده ارتباط و همدردی است،از ته دلم آن جمله را تایید کردم خلاصه که دیگه سرتون رو درد نیارم اون شب همه چیز برای خانومم انگار تازه بود،تا صبح حرف زدیم و خندیدیم،

ان روز را در تقویم روز اشنایی دوباره گذاشتیم و هر ساله ان را جشن میگیریم امیدوارم شما هم هر ساله از این جشن ها داشته باشید..

نویسنده: محمد حسین سیل سپور

***

داستان ۲۱

نم اشک گوشه چشمانم را با دست هایم پاک می کنم. صدای اذان را که می شنوم برای وضو از اتاق خارج می شوم. نماز را مثل همیشه کنار تختش می خوانم. سر سجاده خاطرات سالهای جوانیمان که تنها تسکین جسم و روح خسته ام هست، مرور می کنم. یاد سر به سر گذاشتن های محسن کنار حوض کوچک وسط حیاط خانه پدری اش می افتم. همانطور که آب را به صورتم می پاشید برای اولین بار گفت راحله من بی تاب رفتنم و من فقط سکوت کردم. محسن رفت و هر بار که برگشت من خدا را هزاران بار برای سلامتی اش شکر کردم. دوباره اشک در چشمانم لانه می کند گریه ام می گیرد برای آخرین باری که محسن رفت اما با پای خودش برنگشت. صدای ناله های محسن منو به خودم میاره سرم را بلند می کنم و به چشمان کم سو و تن تکیده اش نگاه می کنم. ماسک اکسیژن را روی صورتش قرار می دهم و با خودم فکر می کنم محسن جنگ با تو و من چه کرد؟!»

نویسنده:  نسیم احمدیان

***

داستان ۲۲

به عشق و صداقتش ایمان داشتم و نمی خواستم با نشان دادن کنجکاوی ، این فکر به ذهنش بیاد که هنوز چند ماهی از ازدواجمان نگذشته ،بهش مشکوک شده ام.

از طرفی صبرم تمام شده بود و باید به این وضعیت پایان می دادم.

همینطور که خودم را به خواب زده بودم تصمیم گرفتم نقشه ام را عملی کنم .

پس با یک حرکت غافلگیرانه خنده دار ، گوشی را از دستش درآوردم و به سمت در اتاق دویدم .

بر خلاف انتظارم ، بدون اعتراض با خنده گفت :

“گوشی مال خودت ! فقط مواظب باش صفحه اش رو رد نکنی که تمام محاسباتم پاک می شه .”

به صفحه موبایل نگاه کردم . به جز یکسری نمودار اعداد و محاسبه چیزی دیده نمی شد .

حسابی گیج شده بودم و اصلا سر در نمی آوردم که داستان از چه قراره !

همسرجان که از دیدن قیافه ی مبهوت من خنده اش گرفته بود قبل از این که سوالی بپرسم شروع کرد به توضیح دادن :

” راستش میخواستم با اولین درآمدم از بورس تو رو سورپرایز کنم .

بعد از این که با هم قرار گذاشتیم که حقوق هامون رو یکی کنیم تا بتونیم مخارج زندگی رو بهتر مدیریت کنیم ، به فکر پیدا کردن شغل دوم افتادم تا تو آرامش بیشتری داشته باشی. از طرفی نمیخواستم ساعت های طولانی تا اومدنم به خونه تنها بمونی .

بعد از پرس و جوهای زیاد و مشورت با چند نفر از اساتید به این نتیجه رسیدم که در دوره مجازی معتبر آموزش بورس ثبت نام کنم تا بتونم با مهارت کافی سرمایه گذاری در بورس رو شروع کنم .

بقیه اش رو هم که دیگه الان خودت می دونی . ”

با صورتی خیس از اشکهای قدردانی ، گوشی رو بهش برگرداندم و دست در دست هم از پنجره طلوع خورشید را به تماشا نشستیم .

نویسنده: هاله ارجمند حقیقی

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code