قسمت دوم: داستان مهاجرت

قسمت دوم: داستان مهاجرت

 

داستان ۹

و رسیدم به آن قسمتی که یک عده‌ای با دسته گل و انتظار شعف انگیزی در برق چشمشان منتظر کس و کارشان بودند. من هم برای دیدن و بودن و ماندن کنارهمهٔ کس و کارم آنجا بودم. می گویند آدم وقتی می‌خواهد بمیرد همه سیر تا پیاز خاطره‌هایش یکجا می‌آید جلو چشمش. در همان لحظه‌ها بود که آن حال را بدون اینکه قرار باشد بمیرم تجربه کردم. یادم آمد آن روزی که همین عزیزترینم را که راهیش کردم از فرودگاه امام خمینی برود و او تنها چهار سال داشت، و تصویر صورتش که می‌خواست زودتر از من خداحافظی کند، که برود و هواپیما را از نزدیک ببیند. این خاطره که سیزده سال تمام هر شب به گونه‌ای خاص از کابوس برایم تکرار شده بود باز جان گرفته بود. یا مثلاً شب آخری که باهم بودیم و خواباندمش پیش خودم و از من پرسید: “می‌شود همراهشان بروم؟” و من هم قول دادم که: “شما بروید قبل از اینکه دلت تنگ شود، می‌آیم”
و حالا که اینجا بودم، حتماً به قولم عمل نکرده بودم، که دلتنگی آنقدر خاک خورده بود، که به فراموشی سپرده بود خود را. خودم را جمع و جور کردم. ناگهان اسم خودم را روی تابلویی دیدم که راننده تاکسی‌ها برای یافتن مسافران خود به دست می‌گرفتند. جوان خوش قد و بالایی که تابلو را نگه داشته بود شناختم، خودش بود، پسرم. پریدم که بغلش کنم، ببوسمش، بهش بگویم همه چیز را. دستش را جلو آورد، انگار که یک همکاری را از هفته پیش ندیده و با فارسی لهجه داری گفت:
“سلام پدر خوش آمدی من آرمان هستم”
همراهی هم داشت، معرفی‌اش کرد:
“ایشون هم پدر جدید من استفان است”
لبخند زدم، زندگی جدیدم در آستانه ۴۳ سالگی شروع شده بود.
شهروز اسلام دوست- استانبول

***

داستان۱۰

در همین حین که سوار ماشین بودم و با دقت و هیجان به اطراف نگاه می‌کردم، خودم که خوشحال بودم تمام آدم‌های اطراف را هم سرحال و با روحیه می‌دیدم الان معنی زندگی را فهمیده بودم و با خود می‌گفتم کاش زودتر آمده بودم شاید رویای من این همه زیبایی را در خود ساخته بود تا من همه چیز را زیبا ببینم بعد از طی مسافتی به هتل رسیدم دوست داشتم زودتر همه چیز را ببینم و به جاهای مختلف شهر بروم نمیدونم از بچگی هم صبر و تحملم کم بود، وقتی وارد هتل شدم فردی مرا را به سمت اتاقم راهنمایی کرد پس از گذاشتن وسایل با خود گفتم دوش بگیرم و مدت کوتاهی بخوابم ولی مگر خواب به چشمم می‌آمد سریع لباس پوشیدم و بیرون آمدم هوا تاریک شده بود شهر رنگ عجیبی به خود گرفته بود با نورهای رنگارنگ و من مانند کسی که دنبال گمشده‌ای باشد شهر را قدم می‌زدم و رویاهایم برایم ورق می‌خوردند…
محسن رستمی-شیراز

***

داستان ۱۱

غرق در افکارم بودم که صدایی شنیدم راننده تاکسی بود و من باید خودم را به هتل می‌رساندم دو روز تا وقت ملاقات مانده بود. در راه هتل محو تماشای دنیای جدید بودم و تازگی‌هایش برایم جذاب بود. وارد هتل که شدم خودم را به اتاقم رساندم بر روی تخت ولو شدم افکار زیادی در سرم با هم رقابت داشتند، حس عجیبی مرا لمس می‌کرد حسی که برایم تازگی داشت، شاید خواب باشد. فکر دوش آب سرد مرا قلقلک می‌داد. نه، مثل اینکه بیدارم آب سرد رویاهایم را شست و من در مقابل این تابلویی که هر قسمتش برایم سؤال بود از نگاه پنجره ایستاده‌ام، می‌توانستم پرواز کنم و شهر را دور بزنم ولی نه، باله‌ایم را لازم دارم برای اوج گرفتن. صدای شکایتی از فرط گرسنگی به گوشم رسید خودم را به طبقه رستوران هتل رساندم بوی غذا افکارم را پرانده بود با اولین لقمه یاد مادرم و غذاهایی که با دنیایی عشق برایم می‌گذاشت مرا برد به فراسویی که حتی فکرش هم دلتنگم می‌کرد این حس دلتنگی را دوست داشتم، حسی که می‌گفت تنها نیستی.
در رخت خوابم این سو و آن می‌شوم مثل هر روز منتظرم که مادرم با صدای دلنشین اش مرا برای صبحانه بیدار کند غرق در رویایم بودم که صدای زنگ موبایل خواب از سرم پراند، سلام مادر جان خوبی دخترم بیدار شدی؟ دست و صورتت را بشور و برو برای صبحانه. چقدر این طنین برایم دلنشین بود حس مادرانه‌ای که همیشه مرا همراهی می‌کرد و من دلگرم به زندگی و ادامه راهم می‌شدم. چشم مادرم، جز این نمی‌توانستم بگویم.
امروز باید در شهر گشتی بزنم به دنیای ناشناخته قدم می‌گذارم و با همان زبان بی زبانی با افرادی هم صحبت می‌شوم. خانمی که در نزدیکی هتل بوتیک تیشرت دارد متوجه ایرانی بودنم می‌شود و می‌گوید ایرانی‌های زیادی بوده‌اند که با آنها هم صحبت شده، کمی هم ایرانی بلد بود “خوشحال شدم از آشناییتان”، این را گفتم و به هتل برگشتم فردا باید خودم را به شرکت معرفی می‌کردم و تا فردا و چه پیش آید…
فوزیه شریفی

***

داستان ۱۲

نگرانی هر لحظه بیشتر و بیشتر توی وجودم سنگینی می‌کرد. هر صدایی که می‌شنیدم بیدارتر می‌شدم. انگار توی خوابم خواب می‌بینم، دورتر از هرچیزی به خودم و نزدیکتر از هر وقتی به سرنوشتم. لبخندهای تصنعیشون بیشتر از چهره‌های غریبشون برام غریبانه بود. پاهام دیگه توان رفتن نداشت و اجازه ایستادن. انگار توی این دنیای مدرنی که سرنوشت من بهش رقم خورده بود حتی سرامیک‌های گرانیتی کف فرودگاه هم تمایلی به لمس پاهای خستم با اون کفش‌های کتونی قرمز خوشگل اما زهوار دررفته بعد هزاران کیلومتر پیاده روی برای رسیدن به رویاهامو نداشتند. همه به من نگاه می‌کردند. انگار منو با تمام حواسشون زیر نظر دارند. اون تلویزیون‌های بزرگ، شیشه‌های رفلکس دار تمام قد رنگی، صندلی‌های فایبرگلاس براق و حتی جاسیگاری‌ها و سطل آشغال‌های تمام استیل که دور تا دور محوطه رو پر کرده بودن، همه و همه تصویر منو نمایش می‌دادن. شلوغی محوطه، آشوب درونم و قار و قور شکمم از گشنگی نمی ذاشتن به چیز دیگه ای فکر کنم. جرأت ایستادن هم نداشتم. هر لحظه امکانش بود با یه تلنگر رویامو أزم بگیرن. دلم می‌خواست تو اون لحظه که مأمور گیت پاسمو مهر زد بپرم تو بغلش از خوشحالی و سفت ماچش کنم.
کاشکی می‌شد می‌رفتم یه گوشه‌ای و دوباره مهر پاسپورتو چک می‌کردم تا باور کنم که خواب نیستم. آخه باورش سخت بود، من؟ بعد این همه؟! اما چیزی نمونده بود، باید می‌رفتم، فقط رفتن، چیزی که همه با رفتارشون بهم نشون می‌دادن. حتی بیدای مجنون اون خیابونی که بیشتر قدمای زندگیمو روی تنش زده بودم، وقتی بادی بهشون می‌زد با شاخه‌های خسته و آویزونشون مسیر رفتنو بهم نشون می‌دادن. فقط رفتن..
یهو خشکم زد. نفسم قطع شد. سکوت سردی گرمای شلوقی و همهمه فرودگاهو از بین برد. حس می‌کردم همه آدم‌های دورو برم و حتی هواپیماهاهم تو آسمون سرجاشون خشکشون زده و منتظرن ببینن چی به سر من میاد. همه جا تار شد، نه، سیاه و سفید، نه، نمی دونم. رنگ‌ها رو نمی‌شناختم. خشکم زده بود. دنبال صدای نفسه‌ام می‌گشتم. با چشمام داد می‌زدم و کمک می‌خواستم و با لبای خشک و بی حالم افسوس می‌خوردم. اولین قدمم رو از فرودگاه گذاشته بودم بیرون و برم توی سرزمین رویاهام که از پشت زد رو شونم…
یه لحظه دوباره فکر رفتن به سرم زد. برو.. برو..
به محض اینکه خواستم پا به فرار بذارم و برم انگار پاهام به زمین چفت شده بود، انگار کتونی هام هم اینبار به رفتن راضی نبودن چون نایی براشون نمونده بود، حتی خودمم هیچ رمقی نداشتم، اما هنوز تو یه قدمیه رویام نمی‌خواستم ازش دست بکشم. تصمیمو گرفتم. موندن… کاری که خیلی وقت پیش به جای رفتن و فرار کردن باید انجام می‌دادم. نفسمو تند کردم و شال قرمز دور گردنمو سفت کشیدمو برگشتم،
با دستش به کف فرودگاه روی سرامیک‌های براق گرانیتی اشاره می‌کرد. مأمور گیت بود با کت و دامن سرمه‌ای و روبان قرمز و زبون غریبانش و لبخندش، اما اینبار این لبخند صمیمانه‌تر بود، طبیعی‌تر و معنادارتر، انگار تصمیمش رو گرفته بود و نمی‌خواست تو یه قدمی رویام اونو أزم بگیره.
خم شدمو پاسپورتو برداشتم. خشکم زده بود و زبونم نمی‌چرخید و مات و مبهوت بودم. حتی نمی تونستم ازش تشکر کنم. همه چیز رو میدونست اما رد شد و رفت. من همچنان در بهت از در فرودگاه زدم بیرون و به اون لبخند توی ذهنم چشم دوخته بودم. این بار موندم درست شد ایکاش بجای رفتن همیشه می موندم..
بیرون فرودگاه کنار یکی از اون سطل آشغال‌های استیل وایسادم، با اشارهٔ سیگار از یکی از اون دخترای مو طلائی قد بلند که اونم یه شال قرمز دور گردنش بود و یه کوله پشتی سیاه و یه دستبند قرمز جگری رو دستش بود و از اونجا رد می‌شد گرفتم، سیگارو تا ته با ولع کشیدم، پاسپورتو انداختم توی سطل آشغال و دوباره رفتم، و هنوز به اون لبخنده فکر می‌کردم…
رامیار یوسفی
سوئد، شهر استوکهولم
***

داستان ۱۳

هنوز دو روز بیشتر نگذشته بود که ایران رو به مقصد کشور مورد نظر ترک کرده بودم ولی انگار ۲۰ سال می‌شد که خانواده مو ندیده بودم. یک تاکسی گرفتم و به طرف پانسیونی که اجاره کرده بودم رفتم. تا رسیدن به اونجا چشمهامو بستم و بارها این سوالو از خودم پرسیدم آیا تصمیمم درست بود. برعکس ایران که هر بار این سؤال تو ذهنم میومد بی درنگ جواب می‌دادم درسته حالا دیگه اصلاً مطمئن نبودم. بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدم. مدارکمو تحویل متصدی پانسیون که خانمی حدوداً ۵۰ ساله بود و با مهربانی خاصی صحبت می‌کرد دادم. فضای پانسیون به نظرم آرامش بخش اومد، دیواره‌اش با آبی کمرنگی رنگ آمیزی شده بود و تقریباً همه جا گل‌هایی زیبا شبیه شمعدونی به چشم می‌خورد. خانم متصدی منو با یک مستخدم آقا که لباس تمیزی پوشیده بود و چمدونهامو در دست داشت به سمت اتاقم هدایت کرد. دخترک مو طلایی هلندی که هم اتاقیم بود با لبخندی جلو در اتاق بهم خوش آمد گفت. کمی آرومتر شده بودم به نظرم هم اتاقی خوبی اومد. بعد ازمرتب کردن وسایل و تماس با خانواده از شدت خستگی خوابیدم. چند روز تا شروع ترم جدید دانشگاه‌ها نمونده بود باید به یک نتیجه می‌رسیدم. دو راه داشتم به خودم قول دادم بدون اینکه خودمو سرزنش و یا احساس شکست کنم هر کدوم از این دو راهو انتخاب کنم درسته. یا باید برمی گشتم و قبول می‌کردم که من آدم غربت و تنهایی نیستم چون در این مدت از نزدیک یکسری سختی‌ها رو لمس کرده بودم یا باید می موندم و چالش‌های جدید و قبول می‌کردم. بهرحال بعد کلی فکر و بررسی همه جوانب تصمیم گرفتم بمونم، ترس هامو انکار نکنم و قبول کنم که تغییر با سختی همراهه ولی تو رو قویتر میکنه.

نرگس ناوی تهران

***

داستان ۱۴

از در فرودگار بیرون رفتم در دلم چه آشوبی بود یک لحظه فکر کردم برگردم. فقط یک ساعت از دور شدن از مادرم گذشته بود چقدر دلم براش تنگ شده بود. برگشتم داخل فرودگاه روی صندلی نشستم گوشیم رو روشن کردم هنوز سیم کارت نداشتم تماس بگیرم طبق معمول همیشه رفتم توی گالری اولین عکس، عکس خودم و مادرم بود چشمهایش با من حرف می‌زد. چقدر امید داشت که نروم. عکس بعدی نرگس و فرهاد و من بودیم، چقدر نرگس دلش می‌خواست مراسم عروسیش باشم و من گفتم باید برم. الان حس می‌کنم خانواده چقدر خوبه کنارت باشه، اینجا چی کارکنم سرمو بلند کردم دورم رو نگاه کردم، حس غریبی داشتم چقدر این آدم‌ها از من دور بودن، خیلی دور! تمام حرف‌های توی سرم رو بی کی میتونستم بگم، این منو خیلی ترسوند. بلند شدم بلیط برگشت بگیرم تا ۲۴ ساعت آینده پرواز نداشتن، مهم نبود، مهم این بود که من تصمیم خودم رو گرفته بودم. رفتم رستوران فرودگاه و شکمم رو سیر کردم باخودم گفتم تا اینجا اومدی یه دوری بزن. رفتم، عجب شهری بود چقدر همه چیز تمیز بود. رفتم توی فروشگاه و برای نرگس و فرهاد و مادر یه چیزایی گرفتم. البته خودم کادو بودم براشون. اون شب رو توهتل موندم و فردا عصر سوارهواپیما شدم، به دنیای خودم برگشتم. دم در. در روزدم نرگس گفت کیه گفتم فرزادم جیغی زد که گوشم کر شد. توی بغلشون بودم واین یعنی دنیای من. پنج سال از اون موقع میگذره و بابت تصمیمی که گرفتم خوشحالم.

چیمن ابراهیم نژاد از استان کردستان شهرستان سقز

***

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code