قسمت دوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت دوم: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

داستان ۷

وقتي با دومين بوق گفت:«بله» تعجب نكردم.

–           ميخام به مادرم سر بزنم شما هم مياي؟

–           نه! حوصله ندارم.

دكمه قرمز گوشي را زدم داخل هول مقابل دريچه هواي ماشين گذاشتم. مانند آدم‌هايي كه جلوي چند نفر ضايع شده باشد مغزم شروع به فلسفه چيني كرد. با اينكه كاملا به اين نتيجه رسيده بودم كه اشتباه است و نبايد اين گونه مواقع اصلا زنگ بزنم باز دستم به گوشي مي‌رفت تماس مي‌گرفتم. دليلش چه بود؟ و چه را مي‌خواستم به او ثابت كنم را نمي‌دانم.

داخل كوچه مادر جايي براي پارك كردن نبود. ملت ريخته بودن بيرون و به نظر ميومد هركي هم پاركينگ داشته ماشينشو عمدا آورده دم در خونه‌اش پارك كرده. چند كوچه بالاتر سر شانس يك جاي پارك باز شد و سريع ماشين رو چپوندم داخل جاي پارك.

نگاهي به اطراف كردم و مُردد بودم كه قفل فرمان را بزنم يا نه؟ به خودم گفتم: «نكند كسي ببيند!»

افكار بيهوده‌اي بود كه به سرم مي‌زد و هرچه بود قفل فرمان را زدم و در ماشين را قفل كردم. خدا را شكر آشنايي نبود كه ببيند فرمان ماشين را سر شب توي خيابان شلوغ قفل كرده‌ام.

پياده سمت خانه مادر را پيش گرفتم و حركت كردم. در پيچ تاب پياده‌روي شلوغ از رهگذرها چشمم به زن و مردي خورد كه يقينا هم سن سال من بودند. دست در دست هم به سمت من مي‌آمدند. هر دو فارغ از هياهوي شهر، مسرور و هم گام هم بودند. «نه» همسرم به يادم آمد. افكارم را در دست گرفت، گيجگاهي سرم تير كشيد. شهر و پياده‌رو گويا به يكباره خلوت شد و، مغز من لبريز از هياهوي جدال با همسر.

چيزي نگذشت كه پشت در خانه مادر بودم. مادر در را كامل به رويم باز نكرده گفت: «تنهايي مادر؟».

بابا طبق معمول دير مي‌آمد. مادر تا ميوه و بيسكويت و چايي را جلويم نگذاشت آرام نگرفت. درست روبرويم نشست.

–           چرا تنها آمدي؟

–           ‌حوصله دنبال رفتنش رو نداشتم!

اميدوار بودم باور كرده باشد. كمي سروپايم را برانداز كرد و گفت:

–           چرا ناراحتي؟

باور كه نكرده بود به ناراحتي‌ام هم پي برده بود. سرم را بالا آوردم و گفتم: چي بگم مادر. بيخيال.

–           اينطور كه نميشه؟

–           چرا نشه. الان كه ميشه و همه چي هم سر جاشه.

تلفن شروع به زنگ زدن كرد. تنها زني كه توي دنيا هميشه منتظر زنگ خوردن است گوشي را برداشت:

–           سلام حاجي خوبي؟ زود بيا رضا اينجاست.

–           نه نميشه. شما ي كاري كُن، برو خونش، بچه‌هاش منتظرن.

پرسيدم:

–           چيزي شده مادر؟

روي برگرداند سمت من و گفت:

–           حاجي گوشي رو نگهدار.

نفرسي راست كرد و گلي به گونه‌هايش نشاند و گفت:

–           باباست ميگه نجمه زنگ زده بياين پيش ما. من گفتم بابات بره اونجا كه بچه‌هاش منتظرن من با شما خونه مي‌مونم.

اگر مي‌خواستم به مادر توضيح بدهم قبول نمي‌كرد بلند شدم و رفتم سمت مادر و گوشي رو گرفتم:

–           سلام بابا! خوبيد؟ بابا! شما بريد من مامان رو ميارم.

خداحافظي كردم و گوشي را دادم دست مادر. برگشتم روي كاناپه سه نفره نشستم. مادر ديگر كاري ازدستش بر نمي‌آمد و با اخم و ابرو در هم كشيدن پذيرفت. گوشي رو قطع كرد و آمد چايي كه سرد شده بود را برداشت و رفت سمت آشپزخانه. احساس خواب آلودگي مي‌كردم. سرم را به پشتي كاناپه تكيه دادم چشمم را بستم. حضور مادر را كه حس كردم گفتم:

–           تا شما آماده رفتن شويد من يك چورت كوچولو ميزنم.

–           اول چايي و ميوه‌اي كه آورده‌ام رو بخور. خستگيت در ميره.

تا مادر سمت اتاق رفت سرم را لبه كاناپه گذاشتم و چشم‌هايم را به اميد چُورتي كوچك بستم.

دستي را روي شانه‌ام احساس كردم. چشم باز كردم. بابا بالاي سرم بود.

–           جَون، گردنت نشكست؟

–           سلام، لازم نبود شما بياين من مامان رو مياوردم.

–           خوش خواب، ساعت ۱۱ شب است، مامان رو كجا مي‌آوردي.

تاز متوجه گافم شدم. چايي و ميوه كه نخوده بودم هيچ صفره شام هم پهن بود و مادرم كه چشم انتظار بيدار شدن من بود. شام را نجمه فرستاده بود.

ساعت به سرعت مي‌گذشت به خانه كه رسيدم از يك گذشته بود. كليد را انداختم وارد شدم. چراغ‌ها پذيرايي روشن بود. كليد لامپ پذيرايي را خاموش كردم و منتظر ماندم چشمم به تاريكي عادت كند. اتاق خواب با نوري كم رنگ روشن بود.

نور سفيد موبايل صورتش را در تاريكي اتاق روشن كرده بود. در آن تاريكي صورت روشن همسرم را نگاه كردم. بدون هيچ حرفي رفتم سمت كمد تا پتويي بردارم. صورت روشني كه هر شب تا نزديكي‌هاي صبح مي‌درخشيد. گاهي مي‌خنديد و گاهي اخم مي‌كرد. و گاهي چند كلمه‌اي تايپ مي‌كرد.

نوشته: رضا روشناوند(شريفي)

***

داستان ۸

صحنه ای که هرشب تا نزدیکی های صبح تکرار میشد……و من برای دیدن این صحنه دردها کشیده بودم ، خستگی هایی که گاهی امانم را بریده بود و نفس هایی که در سینه ام حبس شده بود من برای رسیدن به اینجا مسیری طولانی را رفتم ؛ مسیری که شاید کمتر کسی فکر میکرد که بشود رفت اما من رفتم و حالا هر شب را تا صبح بیدار میمانم تا با دیدن چهره ی تابانش در تاریکی شب تمام درد های گذشته ام را فراموش کنم و امیدوار باشم به تمام سختی هایی که در ادامه قرار است شکستشان بدهم

نوشته: خشایار ناظری

***

داستان ۹

چند شبی بود متوجه این موضوع شده بودم.شبا از خستگی خوابم میبرد. دوسه شبی بین خواب چشامو باز کردم دیدم هنوز نور موبایل تو صورتشه و چشماش خیره به صفحه گوشیش.باهمین فکر دوباره خوابم میبرد. دروغ چرا فکرمو کشغول کرده بود. ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم وفقط گهگداری بهش میگفتم شبا بگیر بخوابچه کاریه تا صب سرت تو گوشیه اونم سریع عکس العمل نشون میدادو میگفت من تفریح دیگه ای ندارم اینقد حساس نشو رو من.

راست میگفت خیلی اهل دوست و رفیق و بیرون رفتن نبود. ولی خب منم دوست نداشتم جای همه اینا رو گوشیش پرکنه. ولی در عین حال دوستم نداشتم خیلی پاپیچش بشم باید میپذیرفتم دنیای الان یه بخش جدانشدنیش همین موبایلو وغرق شدن تو دنیای مجازی شده خب خود منم توهمین دنیام.شاید علایق من واون فقط باهم فرق داره من عاشق دنیای موسیقی بودم و تو دنیای هنر .اما تو دنیای اون موسیقی خیلی پررنگ نبود ولی همیشه پشت من بود. براهمین وقتی میدیدم مشغول فک کردن به چیزای دیگس ناخوداگاه حساس میشدم. اونم تو اون تایم .وقتی ساعت خوابیدنه.

یجوراییم کنجکاو میشدم که خب چرا خسته نمیشه. چی اینقد براش جذاب و گیراس که چشماشو از صفحه گوشی برنمیداره. شخصیت حساسش باعث شده بود نتونم خیلیم رک و پوسکنده باهاش حرف بزنم. براهمین گفتم به مرور زمان حتما این عادتش از بین میره. خیلی ادم محکمی بود ولی در عین حال فوق العاده احساسی من توخانواده ای بزرگ شده بودم که خیلی نتونستم دنبال ارزوهام برم.

ولی اون به من این قدرت و میداد که الان  ،اون سال ها رو جبران کنم بهم میگفت هیچوقت برادنبال کردن ارزوها دیر نیست کاری کرده بود خیلی چیزا که تو عمق وجودم فراموش شده بودو به یاد بیارم مث همین علاقم به دنیای نواختن و موسیقی منم روز بروز بیشتربهش وابسته میشدم.

ولی خب شاید غرق شدنم تو ارزوهام باعث شده بود خیلی متوجه نشم از هم فاصله گرفتیم امروزصب وقتی از خواب بیدار شدیم تا برای رفتن به سرکار اماده بشیم خیلی بی دلیل عصبانی بود انگار شب گریه هم کرده بود .ازش پرسیدم خوبی؟ در جوابم گفت چرا باید بد باشم. این مدل جواب دادنش بیشتر منو کنجکاو کرد.

نزدیکای ظهر بهش پیام دادم و حالشو پرسیدم. گفت خوبم ولی خیلی کاردارم،عصرمیبینمت… منم درجوابش گفتم باشه مراقب خودت باش. یه لحظه به فکر فرو رفتم. دنیا چقد کوچیکه چرا برای یبارم که شده سعی نمیکنیم بیشتر به هم نزدیک بشیم اونقد نزدیک که فرصت های باهم بودنمونو غنیمت بدونیم.

تصمیم گرفتم سعی کنم هرچند سخت ولی تلاش کنم مدام به خودم و اطرتفیانم یاداوری کنم دنیا کوتاهه این فرصت زندگی رو زندگی کنیم دوس داشته باشیم خوبی کنیم و خوب باشیم به هم اعتماد کنیم و درکنار همدیگه شادباشیم فقط کافیه بخوایم واراده کنیم.

کمی تمرین میخواد تا بتونیم به همه چیزهایی که میخوایم برسیم باهمین فکر روزم تموم شد و به خونه برگشتم اونم تازه اومده بود به خودم قول داده بودم باخوشحالی باهاش روبرو بشم وقتی لبخند منو دید اونم روحیش عوض شد خوشخال شدم دیدم اونم خندید همین برای شروع کافی بود بهش گفتم بیا به هم قول بدیم وقتی لز چیزی ناراحتیم باهم حرف بزنیم و سعی کنیم حلش کنیم.

به هم کمک کنیم روز بروز بیشتر روی باورهامون کار کنیم و به سمت بهتر شدن حرکت کنیم درجوابم گفت چه خوب،اتفاقا چند وقتیه منم دارم به این موضوع فکر میکنم

یه سری فایل های صوتی انگیزشی هم پیدا کردم که بهمون کمک میکنه. ازاینکه به لبخند ساده باعث شده بود یه جرقه بزرگ تو وجودم اتفاق بیفته واقعا ازدرون حس خوبی داشتم. زندگی برای همه ما ادامه داره ولی کوتاه. پس چه بهتر از این فرصت کوتاه بهترین استفاده رو ببریم در کنار هم شاد باشیم و امید ذو همیشه تو وجودمون زنده نگه داریم.

نوشته: حانیه مبشر

***

داستان ۱۰

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس های آویزان، آینه قدی و هرچیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودم. صحنه‌ای که هر شب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد،

در ذهنم، سئوالاتِ همیشگی دوباره به‌صدا درآمدند:

« اینجا چه می‌کنی؟

پاسخ‌م در ذهن این بود:

_می‌خواهم بروم

_نمی‌خواهم تنها زنی خانه‌دار باشم که قرمه‌سبزی درست کند و نهایتا بچه‌دار شود و در دوره‌همی‌های زنانه مانندِ خاله‌خانباجی‌ها بچرخم.»

دیدنِ صورتِ همسرم که خواب را بلعیده بود، عذاب وجدانِ فکرم مبنی بر رفتنم را بیشتر میکرد. لذا بلند شدم و اولین جایی که یافتم که میتوانم در آن تنهایی و افکارم را بسط دهم، حمامِ اتاقِ مسترمان بود.

آن شب روی سرامیک‌های سفیدِ حمام؛ پَهن شدم، ضجه زدم و دعا کردم:

که بروم.

و چند ماهِ بعد من زنِ تنهای سی‌و‌چند ساله‌ای بودم که «انتخاب» داشت؛ انتخاب

ِ اینکه کجا زندگی کند، چه بپوشد، با که حرف بزند و دیگر خبری از یواشکی کتاب خواندن و یواشکی قرصِ  ضد‌بارداری خوردن نبود.

اصلا دیگر از هیچ یواشکی‌یی خبری نبود.

قبلِ ازدواج کار می‌کردم و پولم را سرمایه‌گذاری کرده بودم که خداروشکر بازده خوبی داشت.

ولعِ دیدنِ دنیا، مردمان و آیین‌های متفاوت همواره با من بود.

اولین مقصد هند بود، در مرکزی که “پانچاکارما” می‌کردند در دهلی سکونت گزیدم.

از مدتی قبل از طلاقم فهمیدم سرطانِ ریه دارم و هیچ کس جز من این خبر بی‌اهمیت را نمی‌دانست.

می‌دانی چرا بی اهمیت؟ چون روزانه هزاران تن، بی رحمانه در آفریقا و خاورمیانه یا دیگر جاها می‌میرند. فکر نمی‌کنم خونم رنگین‌تر باشد.

می‌خواستم در این مدتِ باقی‌مانده بیشتر ببینم، بشنوم، ببویم، لمس کنم و سفر بروم

با پانچا‌کارما که در کنار مدیتیشن یک روش پاکسازیِ جسم و روح هست، در یکی از کتاب‌های “دیپاک چوپرا” آشنا شده بودم.

حوالیِ آنجا معبدی بود.

محصور شده با هر آنچه که زیبایی، زندگی، شور و شوق می‌خوانیمش.

گاوهای سیاه و زیبا با آن پوستِ براق‌شان، مردی که با تبحرِ خاصی سرِ نارگیل‌های بزرگِ سبز را می‌برید، درونشان یک نی می‌گذاشت و با لبخندی که مهربانانه می‌گفت: نوش‌‌ِ‌جان، متاعش را تقدیم میکرد.

چند زن که با احترام و سرعتِ حیرت‌آوری از گل‌های زیبایِ نارنجی، زرد و سرخ با کمکِ یک نخِ ساده، حلقه‌ای می‌ساختند و به گردنِ مراجعینِ معبد می‌آویختند.

هیاهو، صداها، آدم‌ها و شلوغی؛ نظمی خاص و اِغوا کننده در عینِ بی‌نظمی، بخشیده بود.

به رسمِ همگان کفش‌هایم را در‌آوردم و با حلقه‌گلِ زیبایم داخل شدم، فضا پُر بود از مانترا، رقصِ صوفیانه، رنگِ نارنجی و آرامش.

در گوشه‌ای نشستم و دیدگانم را مهمانِ این صحنه‌ی‌ خارق‌العاده کردم.

همه چیز قشنگ‌ترین بود. اشک می‌ریختم و اصلا برایم مهم نبود که دیگران چه فکر می‌کنند.

به‌راستی فارغ از دنیا بودم.

صدایی را شنیدم، صدا به انگلیسی پرسید رنج کشیدی؟

بعد خودش پاسخ داد “ رنج کشیدی. “

برگشتم و از میانِ چشمانم که تاری را هدیه‌ی اشک‌ها داشت، دیدم یکی از آن لباس نارنجی ها کنارم نشسته و به تقلید از من پاهایش را در سینه بغل کرده.

این کارش به من حس همدردی و امنیت داد.

گفت نامت چیست ؟

گفتم: رعنا

گفت رعنا یه جمله‌ی جادویی برات دارم.

چشمانِ خیسم را با دست پاک کردم و به چشمانش نگاه دوختم؛

با آن لهجه‌ی جالبِ هندی‌ها هنگامِ انگلیسی صحبت کرد گفت: رعنا در مواقع حساسِ زندگی همواره به یاد داشته باش؛

این نیز می‌گذرد.

بعد نگاهی به روبرو انداخت و گفت: تمامِ اینها که می‌بینی فانی هستند. همه چیز میرا‌ست. من، تو و آنها از بین میرویم و تنها حقیقتِ موچود عشق است و آن نامیراست.

بعد یکی مثلِ خودش آمد، کفِ دو دستش را روی هم گذاشته بود، به حالتِ احترام کمی خم شد و او را صدا کرد.

فهمیدم او ذن‌مسترِ تمام آنهاست.

بلند شد، دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: رنج‌ت را در آغوش بگیری زیرا اگر حقیقتا بپذیریش، به زودی گنجت را هم خواهی یافت.

به اتاقم برگشتم، فکر کردم و شروع کردم به نوشتن.

تصمیم گرفتم به ایران که برگشتم شیمی‌درمانی را شروع کنم.

نوشته: رعنا رهبر

***

داستان ۱۱

نورسفید صفحه موبایل صورتش را روشن کرده بود. من هم مثل دستگیره کمد قاب پنجره لباسهای آویزان اینه قدی در آن تاریکی به تماشای صورت همسرم نشسته بودم.صحنه ای که هر شب تا نزدیکی صبح تکرار میشد.آن شب اما همه چیز متفاوت بود.باران با قطره های درشت قصد کرده بود انگار که قاب پنجره را از جا برکند.آینه قدی به نظرم کوتاه تر می آمد.لباس های آویزان بی آنکه بادی در جریان باشد تکان می خوردند.دستگیره کمد اما ناگهان به سمت پایین کشیده شد.کمد باز شد.زنی درست شبیه همسرم با لبخندی عجیب و کمی ترسناک  از میان تاریکی وارد اتاق شد.روبروی همسرم ایستاد.با چشمهایش انگار جمله ای به میرم گفت و آرام دستهایش را گرفت.آرام و قدم زنان به قاب پنجره نزدیک شدند.پشت پنجره، گربه ی سیاه پشمالوی خیس خورده از باران با چشمانی براق مبهوت مانده بود.پنجره را باز کردند و روی قاب پنجره ایستادند.به هم نگاهی کردند و پریدند. به همین سادگی.از طبقه یازدهم ساختمانِ شماره سه مجتمعِ خورشید.نفسم بند آمده بود.فریاد می کشیدم با همه وجود.بی آنکه صدایی از گلو خارج شود.چشمانم را بستم شاید خلاص شوم از قطره اشک درشتی که نمیچکید.چشمانم را که باز کردم همسرم هنوز جلوی آینه بود.با همان صورت روشن.و من هنوز، درست مانند  قاب پنجره و لباسهای آویزان و آینه قدی محو تماشایش بودم

نوشته: ریحانه

***

داستان ۱۲

نور سفید صفحه ی موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود،من هم مثل دستگیره کمد،قاب پنجره،لباس های آویزان،آیینه ی قدی و هر چیز دیگری که در اتاق بود به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم،صحنه ای که هرشب تا نزدیکی صبح تکرار میشد؛کاش این جسارت را در وجودم میدیدم که بتوانم آن موبایل لعنتی را از میان دست هایش بیرون بکشم و فریاد بزنم اصلا مرا هم میبینی؟ اما میان فکر تا اراده و عمل میلیاردها سال نوری فاصله است…

از لابه لای پلک هایم اجزای صورتش را نگریستم،چشم هایی خوش رنگی که با شیفتگی در چشم هایم زل میزد،بینی مردانه و عقابی اش که موهایم را میبویید و جمله ی تکراری هر روزه اش را میگفت:بوی زندگی میده و  لب هایی که صورتم را بوسه باران میکرد؛راستی؟ چرا و چطور به این نقطه رسیدیم!همه چیز که خوب بود!کجای کارم اشتباه بود؟کجای کارش اشتباه بود؟ با کلافگی خود را تکان دادم تا این افکار مالیخولیایی دست از سرم بردارند و مدام مانند نوار تکرار نشوند اما…

سه سال و هفت ماه و یازده روز از اولین باری که او را دیدم گذشت،در شلوغی و همهمه ی بازار تجریش رو به رویم ایستاده بود و با صاحب مغازه در حال بحث بر روی چیزی بود.کشش عجبی باعث میشد که دلم بخواهد به سوی مغازه بروم و او هم مرا ببیند مغزم به کار افتاد:برم به چه بهونه ای!یه وقت تابلو نشه!اصن بگم چی میخوام؟ اوووه بهتره انقد دست دست نکنم الان میره؛ و به سمت مغازه راه افتادم و وقتی رسیدم بدون توجه به میان بحثشان پریدم:سلام آقا میشه… وبا نگاهی سرسری به مغازه گفتم میشه یه کیلو بامیه بدید و نفس حبس شده ام را بیرون دادم؛زمانی که صاحب مغازه به آن طرف رفت زیر چشمی مشغول تماشایش شدم و امیدوار بودم متوجه حال دگرگون و تپش دیوانه وار قلبم نشود اما او بی توجه به من مشغول ضربه زدن به پیشخوان جلوی مغازه بود.

دومین دیدارمان آن هم خیلی تصادفی در آموزشگاه موسیقی ام بعد از یک ماهو دوازده روز بعد و تعجب و شگفتی من! و زیاد شدن دیدار های ما در کلاس ها و بوجود آمدن آن عشق و علاقه؛آن روزی که بعد از تمام شدن کلاس مرا صدا کرد و به سختی توانست علاقه اش را به من ابراز کند،آخ خدایا حاضرم تمام هست و نیستم را بدهم و دوباره به ان روز ها بازگردم؛هنوز به یاد دارم که میگفت مرا برای ابدِ ابدِ ابد میخواهد…

روزی که تقاضای ازدواج داد و با پذیرفتن من در خیابان فریاد خوشحالی میکشید،روز خواستگاری عقد و عروسی که شیرین ترین روزهای عمرم بودند و من چقدر غرق در خوشبختی بودیم،چرا باید این گونه میشد؟ اشک هایم جاری شد،چرا این حال مرا این اشک های مرا نمیدید؟

چرخیدم و از پنجره به بارش برف خیره شدم و فکرم آینده ی این عشق را نامعلوم میدید.

نوشته: زهرا ممبینی

***

داستان ۱۳

نور سفید صفحه موبایل، صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس های آویزان، آینه قدی و هر چیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم، صحنه ای که هرشب تا نزدیکی های صبح تکرار می شد…دستان او را در دستش گرفت و به قاب پنجره ای نگاه می کرد که خاطرات تلخ و شیرینی را به یاد او می آورد چه شب هایی که در آغوش هم در تاریکی و تکیه به قاب پنجره به تماشای مهتاب ایستاده بودند و خاطرات دور و نزدیک خود را مرور می کردند، محو تماشای ستارگانی که در همسایگی مهتاب بودند و وجودشان شاهدی بر عشقشان بود و هر کدام را به اسمی می خواندند گویی که هر دو برای خود قلمرویی در آسمان تعریف کرده بودند، نگاه خود را از پنجره برگرفت و به اطراف خود انداخت، گوشه به گوشه ی این اتاق پر از خاطرات و گپ و گفت های او با سرهنگ بود، خودشان، خاطرات، رویاها و آرزو هایشان، چهار فرزندشان که هنوز با وجودی که تحصیلات آن ها تمام شده بود و همه چیز برای یک زندگی جدید مهیا بود،

ترجیح می دادند سرپناه امن خود را رها نکنند و همچنان زیر این چترهمه در کنار هم زندگی می کردند. نگاه را چرخاند عکس مهتاب در آینه افتاده بود و نور او هم با نور سفید موبایل همزمان به صورت سرهنگ می تابید و گوشه و زاوایای صورت سرهنگ را نشان می داد صورتی که جز مهربانی خاطره ای در ذهن ها تداعی نمی کرد صورتی کشیده با چانه ای چهار گوش و تو رفتگی وسط چانه، لبهای گوشتی و آویزان، بینی نسبتا کشیده، چشمانی کوچک ولی مهربان که چند روزی بود دیگر نگاهشان در هم گره نخورده بود و سرهنگ همچنان در خوابی نه چندان عمیق فرو رفته بود .

و عینکی چهارگوش گرد که کنار تخت او روی میز چوبی قرار داشت و هنوز خون های خشک شده بر روی شیشه هایش خود نمایی می کرد ، پیشانی بلند و یک گره عمیق بین دو ابرو با پوستی سبزه و سری که کاملا تاس و بی مو بود و وشکسته گی های عمیق سر باند پیچی شده حال با نور مهتاب بیشتر خودنمایی می کرد ۱۷۲ سانتی مترقد، بدنی ورزیده و شکمی تخت و پاهایی که داخل گچ بود و داخل دو حلقه پایین تخت بال آورده شده بود که کمتر آسیب ببیند و محافظت شوند . مردی جدی ولی بسیار مهربان و خانواده دوست،

کاردان و آشپز فوق العاده، همیار و دلسوز همسر و فرزندان و یک مدیر بسیار جدی، دلسوز و مهربان، کلمه سرهنگ برازنده ی او بود. از فرط خستگی سر را بر روی دستانش گذاشت و به خاطرات خود سفر کرد، یاد اولین آشنایی خود با سرهنگ افتاد که بواسطه دوستی دایی سرهنگ با پدرش رقم خورده بود نوروز ۶۹ بهارلو جوانی ۲۴ ساله افسر ارتش و او دختر جوان زیبای ۱۸ ساله که تازه دبیرستان را تمام کرده بود و در حال برنامه ریزی و آماده شدن برای کنکور بود زمانی که خواستند خداحافظی کنند در یک لحظه نگاه ها در هم گره خورد گرچه در طول میهمانی نیز جسته و گریخته نگاه های سرهنگ را با خود همرا می دید و تمنایی در هر دو نگاه که از جنس خواستن و همسفر بودن داشت،

مدتی گذشت وخواستگاری خانواده سرهنگ و رفت و آمدها بیشترشد تا بلاخره یک اتفاق زیبا را رقم زد و آن ها با هم همسفر شدند و لنه عشق خود را بنا کردند از آن تاریخ با تمام پستی و بلندی هایش بیست و اندی سال گذشته بود وحال قرار بود اتقاق شیرینی در زندگی دختر بزرگ خانواده رخ دهد و همه در رقم زدن این اتفاق شیرین خود را شریک می دیدند و از هیچ توجه و کمکی دریغ نمی کردند .

همان طور که داشت در خاطرات خواستگاری نافرجام دختر و ناپدید شدن شدن سرهنگ قدم می زد احساس کرد دست سر د سرهنگ در دستانش تکان می خورد، ابتدا با خود فکر کرد دچار توهم شده ولی وقتی صدایی که گویی از ته چاه می آمد و تقاضای کمک می کرد را شنید به خود آمد، سرهنگ بعد از یک هفته به هوش آمده بود سر را بسمت دکترکه نزدیک کمد و لباس های آویزان سرهنگ دراز کشیده بود و چرت می زد چرخاند و با صدای بلند گفت دکتر!! سرهنگ، سرهنگ و … .__

نوسنده: زهره علی بابایی

***

داستان ۱۴

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود من هم مثل دستگیره کمد قاب پنجره لباس های آویزان آینه قدی و هر چیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم صحنه ای که هرشب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد و من دل دستانم را برای لحظه هایش تنگ تر میکردم از لابلای پنجره اتاق صدای جیرجیرک باغچه همسایه مان هارمونی تازه سر می داد انگار تمام نوازندگان دنیا با سکوت ها های سفیدش نت نگاری می کردند امشب تمام قندهای دنیا در صدایم نهفته بود تا شیرین ترین خوشمزه های دنیا به خوشبختی مان حسودی کنند لحظه ای که قرص ماه هم دلم را قرص تر می کرد میخواستم تمام داروخانه های شهر را هم خبردار کنم کمی دورتر ستاره ای چشمک زنان برای مان می رقصید و من خدا را در میان نفس هایم تکرار می کردم عزیزم؛ دوست دارم صورتت را میان جانمازم بگذارم و همان چادر نمازی که میگفتی بوی مادرت را می‌دهد برایت عاشقی کنم!!! کاش امشب هم نگاهم را پیش چشمانت جا گذارم تا صبح برای یافتنش چشمانم به توان تو شود و من می ماندم و خیال بی نهایت…

نویسنده: شاهین رضوانی

***

داستان ۱۵

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس های آویزان، آینه قدی و هرچیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم. صحنه‌ای که هر شب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد.

غرق تماشای همسرم بودم. ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زده شد. واقعا خسته شده بودم از این‌همه بی‌توجهی‌های همسرم. باید کاری می‌کردم. دلم برای سال‌های اول ازدواجمان تنگ شده بود. سرشار از عشق بودیم. اما الان تمام مدتی که در خانه است، با گوشی‌اش مشغول است.

گوشی‌ام را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. به تراس رفتم و از آنجا به همسرم زنگ زدم. جواب داد: سارا تویی. از کجا زنگ می‌زنی. تو که تا الان پیش من بودی.

گفتم: یعنی متوجه نشدی یک ساعته تو اتاق نیستم.

گفت: من که اصلا نفهمیدم کی از اتاق رفتی. الان کجایی؟

گفتم: آن‌قدر در گوشی و شبکه‌های مختلف غرق بودی که من روزبه‌روز در زندگیت کم‌رنگتر شدم. تا اینکه امشب کاملا محو شدم.

تماس را قطع کردم. از تراس می‌دیدمش که وسط سالن ایستاده است و مبهوت به گوشی‌اش نگاه می‌کند. سرش را بلند کرد و با صدای بلند گفت: سارا کجایی؟ بیا دیگه شوخی بسه.

پیام دادم: به خاطر تمام کم لطفی‌هایت می‌بخشمت، چون دوستت دارم. دنبال من نگرد. خداحافظ.

پیام را باز کرد. دوباره فریاد زد سارا؟

نویسنده: فاطمه رحمتی

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code