قسمت اول : داستان مهاجرت

قسمت اول : داستان مهاجرت

صدای مامور گیت ورودی مرا به خودم آورد. پاسپورتم را گرفت، از زیر چشم نگاه دقیقی به چهره ام انداخت و مهر سبز رنگی،پای پاسپورتم زد. تمام شد. تا آن لحظه باورم نمی‌شد ‌که دیگر در ایران نیستم. حالا من مانده بودم و دنیایی که نمی‌شناختمش. زبان این آدم ها را نمی‌فهمیدم و چهره‌هایشان برایم غریب تر از هر چیز دیگر بود. آرام آرام به سمت در خروجی فرودگاه،قدم برداشتم…

***

داستان ۱

هیچ چیز برام آشنا نبود حس غریبی به من دست داد من آمده بودم برای حرکت به جلو، خسته شده بودم از درجا زدن پس کم کم حرکت کردم. اولین کاری که باید می‌کردم رفتن پیش افشین، دوست دوران کودکی‌ام بود او فکر آمدن به اینجا را در سرم پروراند همیشه برایم از رفاهی که در اینجا داره به من می‌گفت.
هر چه گشتم افشین را پیدا نکردم به آدرسی که داده بود رفتم نبود به تلفنش زنگ زدم ولی خاموش بود. حالا من مانده بودم شهری که هیچ درکی از آن نداشتم تنها پولی که داشتم به اندازه‌ای بود که برگردم، من با ان همه رؤیا و آرزو پوچ برگشتم به کشورم.
کاری در شرکتی یافتم حقوق بدکی نداشت ولی جای پیشرفت داشت، اینکه می گویند هیچ جا مثل خانه آدم نمی‌شود راست است ولی من بابت فهمیدنش بهای گزافی دادم.
علیرضا طاهری – نیشابور

***

داستان ۲

احساس کردم همه چیز صفر شد و شروعی دوباره، شروع؟ زندگی؟ تمام زندگی و خاطرات خوب و بدم به سرعت برق و باد رو پردهٔ سفید ذهنم به صف شدند و اینبار در نقطه شروع و تولدم بودم روزی که به دنیا اومدم چه حسی داشتم؟ چه اطلاعاتی از این دنیا و آدم هاش داشتم؟ هیچی. عجیب بود چرا که حتی اون موقع مدل نفس کشیدن، غذا خوردن و فضای زندگیم هم یکی نبود! توی آب بودم، از بند ناف تغذیه می‌کردم، اصلاً نمی دونستم باید حرف زد. یهو شوق و امید عجیبی همه وجودم رو فرا گرفت و انگار در گوشم چیزی زمزمه شد: از چی می‌ترسی؟ الان که همه چیز یکیه! حتی زبانم تقریباً می دونی! تازه اینجام دنیاست دیگه، نیست؟ انسانم که مستقل از مکانه، یادت باشه اون چیزی که تو نوزادی مشکل تو رو حل کرده بود محبت و انسانیت بود پس نکته طلایی دستته حالا شاهد وار پیش برو، قضاوت نکن و بدون تو خدا رو داری یعنی تمام مطلق. دلم آرو گرفت لبخندی زدم و زیر لب گفتم: سلام و قدم اول رو برداشتم.
نگار میرزایی – تهران

***

داستان ۳

معلم کوچک
با هر قدمی که بر می‌داشتم عمیق‌تر معنای دوری را درک می‌کردم. حس تازه‌ای را تجربه می‌کردم. غم و شادی توامان. غمگین برای دلتنگی عزیزانی که هنوز چند ساعت از دوریشان نگذشته بود و شادی برای برداشتن اولین قدم‌های مسیر پر پیچ و خم آینده. مسیر آینده من از میان هیاهوی مردمان این کشور می‌گذشت. یاد حرف پدر زمانی که برای خداحافظی در آغوشش بودم افتادم. در گوشم گفت یادت باشد آدم‌ها در سختی‌ها ساخته می‌شوند. ایستادم و چشمانم را بستم. همان جا با خودم تصمیم گرفتم محکم باشم و برای زندگی بهتر از هیچ تلاشی دریغ نکنم. چشمانم را که باز کردم نگاهم با لبخند دختر بچه چهار پنج ساله‌ای که کمی دورتر از من ایستاده بود تلاقی کرد. انسان‌ها هر کجای دنیا که باشند حتی اگر زبان هم را نفهمند می‌توانند با چشم‌ها و لبخندهایشان با هم ارتباط برقرار کنند. من برای درس خواندن اینجا بودم و حالا اولین درس زندگی‌ام را از این معلم کوچک گرفتم.
محیا آجرلو- تهران

***

داستان ۴

کمی هول شدم، اما مصمم هستم برای شروع جدید زندگی‌ام در این کشور، باید تاکسی بگیرم و خودم رو به آدرسی که در دستانم هست برسانم، غریب و تنها اما دلخوش به آینده‌ام، مطمئنم عالیترین ها در انتظارم هستند، اصلاً بخاطر همین موقعیت‌های عالی تصمیم گرفتم مهاجرت کنم، گرچه دلتنگ خیابان‌ها و کوچه‌های محله‌مان که خاطرات تلخ و شیرینی را برایم رقم زدند و از آن بدتر دوری خانواده‌ای که معلوم نیست بتوانم بزودی آن‌ها را ببینم، اما خوشحالم که یک رویای بزرگ از لیست آرزوهایم تحقق یافت و حال این زندگی پیش روی من است خدایا شکرت که همه چیز خوب پیش رفت و حال در نقطه آغاز از فصل جدید زندگی‌ام هستم …
علی غفاری

***

داستان ۵

دلم کمی خالی شد ترس وجودم را فرا گرفت یک لحظه همه گذشته از جلوی چشمانم گذر کرد همه تلاش‌هایم برای خارج شدن از کشوران هم با افرادی که هیچ تعهدی به انسانیت نداشتند و بعد هم غرق شدنم در دریا که یک قدمی مرگ را تجربه کردم و نجاتی که هنوز بعد از سالها در ذهنم کنارش علامت سوالی نقش بسته است و حالا در فرودگاه دیگر مشکلی نیست. اینبار من دل نگران هستم دل نگران وطن/ خانواده‌ای که برای اینجا ایستادن کنارشان زدم و مشکلاتی که حل نشده باقی گذاشته بودم. اما هنوز نتوانسته‌ام این باور حک شده در اندیشه‌ام که موفقیت تنها بیرون از این مرز و بوم وجود دارد را از ذهنم پاک کنم. امید است به واقعیت بپیوندد جمله‌ای که از نوجوانیان در قلبم و ذهنم تزریق کرده بودم و رویای خارج رفتن را در سرم می‌پروراندم وچشمانم را روی لحظه‌هایی که باید لذت می‌بردم و زندگی می‌کردم بسته بودم ان هم تنها، با پنداری که خطای محض بود واین طور حسرت سالها زندگی نزیسته دراندیشه و قلبم باقی مانده زندگی کنید و لذت ببرید که همه چیز تنها این لحظه است.
مهتاب منوچهری فر ازتهران

***

داستان ۶

اوه خدای من! این آرزوی دیرینهٔ من بوده که اکنون تحقق یافته. پس چرا این‌همه مضطربم؟! با خودم می‌گویم: همیشه قدم گذاشتن به مکانی ناآشنا این‌چنین دلهره به دل آدمی می‌اندازد ولی خیالی نیست. عادت می‌کنم. آشنا می‌شوم و دوستانی پیدا می‌کنم. اولین تاکسی را که به سمتم آمد دربست گرفتم برای هتلی که از قبل رزرو کرده بودم. بعد از یک هفته توانستم با سر زدن به چندین بنگاه املاک، منزل موردعلاقه‌ام را اجاره کنم. هوای آن شهر بسیار مطبوع و خنک بود. هر جا نگاه می‌کردم، از اجرای آن‌همه نظم و پاکیزگی لذت می‌بردم. برای تهیهٔ غذا و پوشاک در فروشگاه‌های بزرگ آنجا همه‌چیز پیدا می‌شد.

یک سال به‌خوبی گذشت و من در این مدت با توجه به مهارتی که داشتم، کار خوبی پیدا کرده بودم و تصدیق رانندگی را گرفته و ماشینی را که چند صد دلار قیمت داشت، قسطی تهیه کردم. این را هم بگویم که برخلاف آنچه تصور می‌کردم دوستان مهربان و با مرامی هم پیدا کردم. آسایش و رفاه همان‌طور که انتظارش را داشتم تمام و کمال وجود داشت. اما به هنگام تحویل سال، دلم ایران را می‌خواست. گاه آن‌قدر دلم هوای قدم زدن روی سنگ‌فرش‌های پشت ارگ می‌کرد که حد نداشت. گاه خودم را نشسته بر پله‌ای در زیر طاق حافظیه می‌دیدم. رنگ‌های فیروزه‌ای مرا صدا می‌زدند و حوض آرامگاه سعدی مرا می‌خواند تا سکه‌ای به قعر آب اندازم و دل به اشعارش بسپارم.

م.نعیمی از شیراز

***

داستان ۷

نفس عمیق کشیدم شاید باور کردنی نباشد؛ اما احساس کردم که حتی هوای آنجا هم با سرزمینم متفاوت است.

غربت؛ راستش تا قبل از این که با بورسیه برای ادامه تحصیل وارد آن سرزمین شوم فقط نام این کلمه به گوشم خورده بود مثلاً وقتی پدر و مادرم با نگرانی می‌گفتند: قرار است دخترشان را برای تحصیل راهی غربت کنند؛ یا زمانی که دوستان به ظاهر خیرخواه با لحنی که در آن ملامت و سرزنش مشهود بود اعتراض می‌کردند که دختر را چه به تحصیل در غربت؟ دختر باید ازدواج کند و بچه‌هایش را بزرگ کند، چه لزومی دارد راهی سرزمین کفر شود که معلوم نیست مردمش چه دین و ایمانی دارند؟

حقیقت را کتمان نمی‌کنم؛ من در آن سالها احساس غریبی کردم؛ حقیقتاً تا چندین ماه همه چیز برایم جدید و نا آشنا بود اما من غربت را چیزی فراتر از اینها تعریف می‌کنم.

من غربت را علاوه بر نداشتن یک رفیق هم زبان برای صحبت، دلتنگی برای قدم زدن در کوچه پس کوچه‌های زادگاهم و دست پخت خوشمزه مادرم در چیزهای دیگری هم می‌بینم؛ مثل زندگی میان کسانی که با باورهای نادرست و تعصبات غیر منطقی خود مانع پیشرفت سایرین می‌شوند، یا کسانی که بی دلیل زنان را محدود می‌کنند و بال های پرواز به سوی پیشرفتش را می‌چینند. در واقع آدمی لازم نیست حتماً از وطنش دور باشد که احساس غربت کند؛ گاهی یک زن در خانه‌اش غریب است…

در آن ده سالی که من در آن سرزمین تحصیل کردم مستقل شدم و یاد گرفتم روی پای خودم بایستم، یاد گرفتم هر کجا سرزمین من نباشد سرزمین کفر نیست و هر کجای این کره خاکی می‌توان آموخت و پیشرفت کرد؛ اما هیچ کجا هوای وطنم را نخواهد داشت…

حالا من در سرزمین خودم، میان مردم هم زبان و هم تاریخ و هم فرهنگ خودم زندگی می‌کنم.

حالا من یک مادرم؛ مادری که کدبانوی خانه همسر و فرزندش است، مادری که دائم تلاش می‌کند غذاها و دسرهای خوشمزه‌ای برای خانواده‌اش بپزد مادری که همپای کودکانش قایم باشک بازی می‌کند. مادر باسوادی که در کنار تجربه‌هایی که کسب کرده با مطالعهٔ کتاب‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی گوناگون با تفکر و تلاش سعی می‌کند به بهترین نحو نقش همسری و مادری خود را بیاموزد و آن را ایفا کند و در کنار همه اینها من یک زن مؤثر در جامعه خود هستم، که از تمام علم و دانشی که از فراسوی مرزهای وطنم کسب کرده‌ام برای پیشرفت سرزمینم استفاده می‌کنم و پا به پای همسرم و تمام مردان و زنان سرزمینم تلاش می‌کنم که به اندازه خودم در سرنوشت جامعه خود مؤثر باشم.

من می‌خواهم به همه کسانی که مانند دوستان به ظاهر خیرخواه من معتقد بودند و هستند که زن باید تنها خانه داری کند، ثابت کنم که یک زن می‌تواند در کنار عاشقانه همسری و مادری کردن، با دانش و تلاش و مهارت همپای مردان سرزمینش مایه پیشرفت جامعه خود شود.

من یک زن سرنوشت سازم…

زهرا کواکبی

***

داستان ۸

فکرهای زیادی از سرم می‌گذشتند. بیرون از فرودگاه، در میان ازدحام جمعیتی که خارج می‌شدند مردی با تنه محکمی به من فهماند که جای بدی ایستاده‌ام. چند ثانیه به او خیره ماندم و بعد چمدانم را برداشتم و راه افتادم. با هتل فاصله زیادی داشتم و پیاده رفتن هم تقریباً غیر ممکن بود. هوا سرد بود و برف آرام می‌بارید. برای اینکه مطمئن شوم پول خُرد برای تاکسی دارم دستی روی جیب چپ کاپشنم کشیدم و خاطرم جمع شد. سراغ یک تاکسی رفتم و دست و پا شکسته گفتم که می‌خواهم کجا بروم. راننده مردی میانسال بود. کمی گیج شد و بعد بالحن مهربونی گفت:”ایرانی هستی؟”

خوشحال شدم گفتم: “بله بله شما هم ایرانی هستین؟”

سرش را به نشانه تأیید تکان داد و بعد در ماشینش را باز کرد و من نشستم. چمدان را در صندوق عقب گذاشت و برگشت داخل ماشین. از آینه جلو زیر چشمی مرا نگاه کرد و راه افتاد. فوراً بخاری ماشین را روشن کرد. نفس راحتی کشیدم و دوباره در افکارم غرق شدم.

صدای راننده مرا به خود آورد: “برای ادامه تحصیل اومدی دخترم؟”

دخترم!… سرم را گذاشتم روی شیشه. ذهنم رفت سمت زمانی که بابا پیش ما بود. گفتم: “نه برای ادامه زندگی اومدم!”

از آینه جلو نگاهم کرد، تعجب کرده بود. سرم را از روی شیشه برداشتم.

با طعنه گفت:”گمونم از اونایی هستی که فکر می‌کنی اینجا خوشبخت میشی”

حرفی نزدم.

گفت:”ما هم همین فکرو می‌کردیم. پاشدیم اومدیم اینجا و جز غم غربت و تنهایی چیزی نصیبمون نشد!”

نفس عمیقی کشیدم.

گفتم: “برای چیزی و کسی شدن اینجا نیامدم. آمدم تا از دردهایم دور باشم.” و بعد گریه‌ام گرفت.

“درد مرگ پدر، نداشتن پول کافی برای داروهای مادر و بعد پیدا کردن کار و ازدواج با صاحب کار از روی هوس و بعد طلاق و پیگیری کار مهاجرت حالا هم آمدن به اینجا. فکر کردم شاید بشود اینجا زندگی جدیدی ساخت.”

راننده هیچ حرفی نزد و به من گوش داد. منم گفتم و گفتم. مدتی بود که اینجوری با کسی دردودل نکرده بودم. لحظاتی بعد من هم ساکت شدم و غرق درگذشته.

“رسیدیم.”

“کجا رسیدیم؟!”

“هتل دیگه”

خودم را جمع و جور کردم و از ماشین پیاده شدم و راننده چمدان را به من داد. از او تشکر کردم. می‌خواستم به سمت هتل بروم که مرا صدا زد: دخترم سعی کن با گذشته‌ها و اتفاقاتی که افتاده کنار بیای وهر چه زودتر زندگی جدیدی رو شروع کنی. امیدوارم اینجا از دردات دور باشی

برگشت سمت ماشینش. برایم دست تکان داد و بعد ازچند لحظه در شلوغی خیابان گم شد…

درسا افشاریان

***

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code