قسمت اول: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

قسمت اول: داستان تو بودی چکار می‌کردی؟

نور سفيد صفحه موبايل، صورتش را در تاريكي اتاق روشن كرده بود و من هم مثل دستگيره كمد، قاب پنجره، لباس‌هاي آويزان، آينه قدي و هر چيز ديگري كه در اتاق بود، در آن تاريكي به تماشاي صورت روشن همسرم نشسته بودم؛ صحنه‌اي كه هر شب تا نزديكي‌هاي صبح تكرار مي شد…

داستان ۱

با صحبت های ستاره آرام شدم وبه پیشنهادش الهه رو بردیم مرکزبهداشتی ودرمانی  برای سنجش بینایی خدا را همیشه شکرمیکردم بخاطر داشتن دوست خوبم هم سن وسال هم بودیم اما ستاره داناترو پخته تر از من بود دختری کاملا خود ساخته چون مادرو پدرش را در یک صانحه ی تصادف از دست داده بود ومسئولیت تمام زندگی با داشتن یک برادر بردوش خودش بود با وجود سختی ها ومشکلات خودش حواسم به اطرافیان هم بود الخصوص برای من که جای خواهر نداشته ام بود

چند روزی گذشت الهه اصلاً حال خوبی نداشت تب کرده بود و مدام گریه می‌کرد که سعید عم انگار انگار بچه ای در خانه است و صدای گریه اش را میشنود با مادرم و پدرم تماس گرفتم ساعت تقریبا  دوازده شب بود الهه را به اولین درمانگاه بردیم دکتر بعد از معاینه گفت چیز مهم نیست یه سرماخوردگی جزئی که با چندتا شربت و قطره خوب میشه حدوداً بعد یک ساعت به خانه برگشتیم الهه بخاطر شربتی که خورده بود خوابید مادر و پدر هم از حال الهه مطمئن شدند به خانه خودشان برگشتند اتاق خودم رفتم سعید خواب بود به چهره اش نگاه کردم و آهی از ته دل بی قرارم کشیدم اشک چشمانم را پاک کردم به  اتاق الهه رفتن مبادا حالش دوباره بد شود تازه خوابم برده بود احساس کردم در اتاق الهه باز و بسته شد بلند شدم و به طرف در رفتم به آرامی در را باز کردم اما کسی را بیرون ندیدم پیش خودم گفتم لابد خواب دیدم در را بستم و به کنار تخت الهه برگشتم دستم رو پیشانی اش گذاشتم تبش پایین آمده بود خدا را  شکر کردم و آرام در کنارش خوابیدم نمی دانم چقدر گذشته بود که صدای گریه از خواب بیدارم کرد چشمانم را باز کردم دیدم سعید الهه را در آغوش کشیده وگریه میکند سریع از جایم بلند شدم و گفتم سعید سعید چرا داری گریه می کنی به صحنه‌ای که روبرویم بود نگاه میکردم سعید مدام دست و صورت الهه را می بوسید و گفت بابایی بمیره غلط کردم غلط کردم تو وجود منی تو نفس منی به طرفش رفتم چشمانم پر از اشک شده و باورم نمیشد سعید بالاخره توانسته بود با این  واقعیت کنار بیاید دستش را به دور گردنم  انداخت ودستانم رو بوسیدهر سه داشتیم گریه میکردیم برای اینکه الهه بیشتر از آن بی قراری نکند به سعید گفتم عزیزم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پذیرفتیش حالا هم اشکاتو پاک کن الهه همه چیز رو میفهمه ودرک میکنه نزار دیگه اشک بابایش رو ببینه سعیدبه چشمانم نگاه کرد وگفت فقط میگم شرمندتم بمیرم اگه یه لحظه تو وفرشته ی زندگیم رو تنها بزارم به جان خودم جبران میکنم جبران میکنم فقط بگو که بخشیدیم الهه رو از آغوشش گرفتم تاآرامش کنم در همان حال گفتم تو که کاری نکردی که ببخشمت حالا بیا دستای این خانم خوشگله رو بگیر تو دستت بزار با آرامش کامل شیرشو بخوره وبخوابه

اولین باری بود که الهه بعد از پنج دقیقه خوابش برد ودلیلش رو فقط گرفتن آرامش از دستان سعید می دانستم خدارا شکر کردم که نظر لطفش رو به من وسعید انداخت از آن شب به بعد سعید شد از سعید قبل هم مهربانتر وعاشق تر شده بود نفسش به نفس الهه بند بود تمام تلاشش را می کرد که کوچک ترین کم وکاستی ایی نداشته باشیم هم در کارهای خانه کمکم میکرد وهم در رسیدگی به الهه برایش اسباب بازی هایی تهیه میکرد که جنبه ی آموزشی داشته باشد برایم جای سوال داشت که سعید از کجا اینقدر تجربه کسب کرده وخیلی خوب وعالی با درایت با الهه بازی میکرد وهمین سوالم باعث شد به تمام سوال هایی که هفت ماه پیش در ذهنم بود برسم در جواب گفت: وقتی الهه به دنیا آمدو مشکلش را فهمیدم برام غیر قابل قبول بود از خدا شاکی بودم ومی گفت خدایا من چه کار خلافی کردم چه گناهی به درگاهت کردم که اینجوری دستمزدم رو دادی من که ایمان واعتقادتم بالا بود پس چرا؟!! شش ماه دیگه خودت شاهد بودی دست از همه چیز کشیده بودم  به بودن خدا شک کردم وکلا دین وایمانم رو از دست داده بودم غیر ازتو فریبرز دوستم مدام تو گوشم می خوند بیا برو پیش یه مشاوره بزار مشکلت حل بشه اما گوش نمی دادم تا اینکه همین اوایل این ماه وقتی صبح از خونه بیرون دراومدم که برم سر کار یه پسر تقریبا نه ده ساله اومد جلو وگفت سلام عمو صبحتون بخیر لطفا چند تا گل از من می خری ان شاا… که امام رضا هر چی میخوای بهت بده می دونی اون پسره هم سندروم داون بود باورت نمیشد با این فهم وکمالات حرف بزنه اسم امام رضا رو آورد یهو دلم یه جورشد چند تا گل ازش خریدم وبوسش کردم اون روز به جایی که برم سرکار اصلا ناخودآگاه تو خیابون دنبال مرکز مشاوره ایی بودم تا بااصلانی آشناشدم کلی باهاش گفت وگو کردم اونم برای اینکه من از توانایی ها واستعداد های این بچه ها مطلع بشم چند خانواده ی موفق رو بهم معرفی کردوگفت: میتونی راحت باهاشون ارتباط بگیری واز تجربیاتشون استفاده کنی منم با دوتاشون که هردو تو رشته ی شنا مقام آورده بودن از طریق تلگرام ارتباط گرفتم باورم نمیشد که چه توانایی هایی دارن لبخند روی لبم می آوردن اما باز دلم میگرفت واز خدا شاکی میشدم تا موند یه شب تو یه کانال شمارخ ایی که زیرش نوشته بود گفت وگوی مستقیم با امام رضا (ع) توجهم راجلب رو ملب کرد تا ببینم واقعا راسته یه بار زنگ زدم تلفن گویا گفت بعد از چند دقیقه ی دیگه میتونید صحبتتون رو شروع کنید احساس عجیبی داشتم قلبم تند تند میزد قطع کردم اما چند شب بعدش که دلم گرفته بود به بالکن رفتم وشماره رو گرفتم وصحبت کردم خیلی آروم شدم متوسل شدم بهش تاکمکم  کنه (مکث کوتاهی کرد در حالی که چشمانش پراز اشک شده بود ادامه داد  )دقیقا همون شبی که الهه تب کرد ومن صدای گریه وبی قراریش رو شنیدم به خودم نیاوردم خواب دیدم آقایی با لباس سبز و چهره نورانی که نمی شد چهره اش را تشخیص دادگفت : دستتو بده به من دنبالم بیا مگه صدام نزدی خودم ضامنت میشم که هیچ اتفاقی برات نمی افته اینو شنیدم بلند گفتم یا امام رضا از صدای خودم از خواب پریدم تا حالا اونجوری از چشمام اشک نیومد بود از جام بلند شدم بعد از هفت ماه وضو گرفتم ونماز خوندم اومدم تو اتاق دراز کشیدم نیم ساعت دیگش شما از دکتر برگشتین وقتی بعداز رفتن پدرومادرت اومدی نگاهم کردی واشکاتو پاک کردی جیگرم آتیش گرفت می خواستم برم الهه رو ببینم که باز نتونستم بعد اینکه از رفتنت مطمعن شدم شماره ی حرم رو گرفتم می دونی چی شد ؟ بوق آزاد می خورد اما کسی جواب نمیداد در صورتی که هر بار زنگ میزدم سریع تلفن گویا شروع به صحبت میکرد چند بار مکرر شماره رو گرفتم اما فقط بوق آزاد میزد همین رو نشانه دونستم وبه خودم گفتم نکنه امام رضا ازم روبرگردوند خودت میدونی چقدر به امام رضا ارادت دارم از ترس نداشتنش خودم رو راضی کردم که بیام الهه رو ببینم که بالاخره تونستم بقیش رو هم که خودت میدونی

تمام وقتی که سعید داشت حرف میزد من فقط گریه می کردم  من هم متوسل شده بودم به امام رضا وبه خواهرش قسم داده بودم که سعید زودتر حالش خوب شود از خودم شرمنده بودم که فکرای بد در مورد سعید کردم وبه او گفتم اولش خندید وگفت من بمیرم خیانت کنم اما بعدش از شرمندگی گریه کردوگفت ببخشید کلی سختی کشیدی دیگه نمیزارم اون روزهای تلخ برگردن

یک هفته بعد سعید بلیط هواپینا گرفت وبه پابوسی امام رضا رفتیم کنار سقا خانه باهم عهد بستیم تحت هیچ شرایطی پشت هم را خالی نکنیم وبه بهترین نحو به رشدوتوانمندی الهه کمک کنیم وقتی از مشهد برگشتیم سعید با پرس و جو از همان خانواده‌ها راهنمایی گرفت شروع به آموزش دادن الهه کردیم از کاردرمانی و گفتاردرمانی و رقص وبسیار کلاس های آموزشی دیگر ،الهه روز به روز پیشرفت می‌کرد ‌کسی باور نمی‌کرد الهه اینقدر باهوش باشد دکتر متخصص اطفال میگفت الهه از نوع خفیف سندروم دان است و این برای ما خیلی عالی بود یک روز هم دست از تلاش بر نمی داشتیم و افراد زیادی راهنمایی می گرفتیم  بازی و آموزش کنار هم خیلی خوب بود برای هر دوی ما هم خوب و جدید روزهای شیرین و شیرینی را به لطف و عنایت خدا و کرم امام رضا داشتیم که لحظه لحظه های بزرگ شدن الهه فیلم گرفتیم حتی خودمان هم باورم نمیشد الهه به این مرحله از رشد رسیده باشد آنقدر شیرین صحبت می‌کرد که دل من و سعید و اطرافیان را میبرد حالا ۱۳ سالش است به خوبی موسیقی نواز و با مهارت کتاب داستان انگلیسی کودکان را به فارسی ترجمه می کند چون خودم مترجم زبان هستم و در منزل کار می کنم الهه مشتاق و علاقمند شده بود وقتی واکنش و علاقه اش را دیدم شروع به آموزش زبان انگلیسی کردم که باتکرار و ممارست یاد گرفت تمام این موفقیت‌ها را مدیون رحمت خد و همچنین نگاه مهربان امام رضا که کلی به زندگیم گرما بخشید  محبتها و راهنمایی ستاره و آن دو خانواده که خیلی کمک کردند و این برای ماخیلی با ارزش بود هیچ وقت لطفشان  را فراموش نمی کنیم من معتقدم این انسانهای خوب همانند دستان خداوند هستند که در سخت‌ترین شرایط زندگی بدون اینکه متوجه شوید که برای یاری کردن به طرفت دراز می‌شوند فقط باید هوشیار باشیم و وجود حق تعالی را در لحظه لحظه زندگی ببینیم و حس کنیم و گوش دل بسپاریم به طنین خوش صدایش را که هر صبح با آواز کبوتران احساس نوید یک روز دیگر را می دهند ونور ایمان رو در دل روشن نگه می دارند تا هر روز بیابیم نگاه پر عطوفت مهربان خالقمان را

ابراهیمی از قزوین

***

داستان ۲

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس های آویزان، آینه قدی و هرچیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم. صحنه‌ای که هر شب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد…

گفتم: “چشمات خیلی خستس، میخوای امشب زودتر…؟” نذاشت جمله ام تموم شه، پرید وسط حرفم. ” آره تو هم خیلی سرحال به نظر نمیای، بخوابیم، فردا دوباره صحبت میکنیم.”

یکم جاخوردم که انقدر مشتاق بود، اما خداحافظی کردیم. ساعت موبایل رو مثل هرشب برای ۹ صبح تنظیم کردم که به کارای نیمه تمومِ شرکت برسم.

چند دقیقه ای غلت زدم که خوابم ببره اما نبرد. یاد روزای اول آشناییم با مریم افتاده بودم، وقتایی که همه چیزمونو میدادیم تا بهم برسیم. اما حالا چی شده بود که یک ماهِ تموم همو از نزدیک ندیدیم و حس میکنم خیلی هم دلتنگ نیستیم؟ این پروژه لعنتی یک ماهِ دیگه هم ادامه داره و نمیدونم بعدش که برگردم همه چیز مثلِ قبل هست یا نه‌.

گوشیمو برداشتم که بهش پیام بدم، رفتم توی صفحه چتش، آنلاین بود. شوکه شدم، یعنی داشت با کی حرف میزد؟؟؟ نیم ساعتی آنلاین موندم و مریم حتی یک ثانیه هم از چتش بیرون نرفت. تصمیمم رو گرفتم. شماره ی رییسم رو آوردم و براش نوشتم که یه کار ضروری پیش اومده و فردا باید برگردم تهران. برام مهم نبود که با دوستش صحبت میکنه، با برادرش یا یه غریبه. از تنهایی و فکروخیال داشتم خفه میشدم

نوشته: احمدرضا امینی

***

داستان ۳

نورسفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره،لباس های آویزان،آینه قدی و هر چیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم.صحنه ای که هرشب تا نزدیکی های صبح تکرار می شد.هروقت که بیشتر از هر موقع غرق صفحه موبایلش میشدهیچ توجهی به من نداشت من را مثل اشیاثابت و بی جون دیگری فرض میکرد.و همان قدری که غرق صفحه موبایل میشد من هم مثل اشیای ثابت و بی جون دیگری به تماشایش مینشستم.درخانه که هیچ انگار در این دنیا نبود.در دنیا دیگری به نام دنیا مجازی بود.نورسفیدی که تانزدیکی صبح چهره ی همسرم را روشن میکرد مرا آزرده میکردوجذاب نبود.روزی تصمیم گرفتم او را برای مدت کوتاهی ترک کنم.او زمانی که همسرم وارد خانه میشود میبیند که من نیستم من برای او نامه ای نوشتم که ردپاهایی که با چسب جلویش قرار دارد را دنبال کند.او با دنبال کردن آن ردپاها به کتاب هایی میرسد که در رابطه با فضای مجازی است دوباره برای او بعد از دنبال کردن رد پاها نامه ای نوشتم و گفتم که یک صفحه از آن کتاب ها را بخواند.او یکی از کتاب ها را برمیدارد مشغول خواندن آن کتاب میشود من همان روز به خانه میایم و با نگاهی حیرت آور میبینم که همسرم غرق خواندن کتاب شده است و از این بابت خوشحال بودم.آن قدر غرق مطالعه آن کتاب ها شده بود که تا نزدیکی صبح زیر نورمطالعه بود و نوری که زیر آن مطالعه میکرد چهره اش را روشن کرده بود.آن نوری که چهره همسرم را روشن کرده بود برایم جذاب بودومن با اشتیاق به تماشای آن مینشستم و این بار توجه بیشتری به من داشت.

نوشته: امیرمحمد زمانی

***

داستان ۴

پناهگاه مانند شبها و روزهای دیگر شلوغ بود. این چند وقته رادیو و تلویزیون و بلندگوی اذان مسجد شورش را در آورده بودند و دم به دقیقه آژیر پخش می کردند، درست مثل یک برنامه از قبل تهیه شده. بیشترشان هم قرمز بودند. هر نوبت از این سر و صداها، کلی آدم را روانه زیر زمین مجتمع مسکونی هشت طبقه ای می کرد برای کارمندان اداره محل کار پدرم درست شده بود. آدم ها از فرط تکرار این اتفاق، هر کدام جای خاصی را در پناهگاه برای خودشان دست و پا کرده بودند و در تاریکی زیر زمین، با چشم بسته جای خودشان را پیدا می کردند. بعضی ها هم برای خود شیرینی با چراغ قوه جلوی پای خودشان را روشن می کردند. شبیه یک فیلم باحال و بزن بزن که در یکی از سینماهای بزرگ و معروف پخش می شه و عده ای عشق فیلم هر شب به دیدنش می روند. آن هم نه یک سانس، چند سانس!!! شماره بلیط اهميتی نداشت چون همه از قبل جای خودشان را از حفظ بودند. آخر فیلم چند تا صدای بلند تق و توق می آمد و بعدش یک دقیقه آزیر ممتد سفید. یعنی اینکه فیلم تمام شد و هر کی آزاده که هر جا می خواد بره. فیلمش زیادی تکراری بود، ولی همیشه هیجان روز اول را داشت.

اما اون شب با همیشه فرق داشت. سه نفر تازه وارد برای دیدن این فیلم تکراری آمده بودند. مثل بقیه تماشاچی ها، جای خاصی نداشتند و یک جایی برای خودشان دست و پا کردند. یک زن و مرد میانسال و دخترکی خندان با شمعی روشن در دست. روال تکراری پناهگاه به هم خورده بود. بخصوص اون شمع روشن که کلا نظم تاریک پناهگاه را به هم زده بود. از جایی که نشسته بودم درست نمی توانستم تشخیص دهم ، اما احتمالا یک شمع سفید نازک بود که پای خودش را وسط اشکهای خودش تو یک نعلبکی چینی فرو کرده بود. دخترک شمع را جلوی صورتش گرفته و با لبهایی غنچه شده با بازدمهای ملایمش با نور آن بازی می کرد و می خندید.

آن شب نمی دانستم ولی فردایش فهمیدم که دختر از یک شهر مرزی آمده که نامش را در کتاب جغرافیا شنیده بودم و هر دقیقه و ساعتش همین بساط را داشت و سر و صداهای شهر تهران برای دخترک، مانند ترقه بازی بود. بیشترین چیزی که روبروی نور شمع خودنمایی می کرد، لبهایی سرخ و شاه توت خورده دخترک بود.

 

بیشتر چیزها شبیه همان شبهای بمباران بود، غیر از خنده هایی که جایش را به اشک  و نور شمع زردی که نور سفید صفحه گوشی موبایل جایش را گرفته بود و دانه های برفی که به جای بمب از آسمان فرو می ریختند. اما آن لبهای شاه توت خورده هنوز سر جایشان بودند.

به سویش رفتم و هنگام نشستن در کنارش دست چپم را دور گردنش حلقه کردم و با نوک انگشت اشاره دست راستم قطره اشک جوشیده از گوشه چشم چپش را پاک کردم و پرسیدم: چی شده عزیزم؟ چرا دلت گرفته؟

بغضش ترکید. این بار با هر دو چشم گریه می کرد. با نگاه اشک آلودش به دانه های ریز و یخ زده برف آن طرف پنجره اشاره کرد که شتابان به سوی زمین می تاختند تا فرش نیم متری سفید پهن شده بر زمین شهر را قطورتر کنند. لا به لای هق هق اشک‌هایش گفت: ما باید الان ایران باشیم. پیش مامان و بابا. اونجا خورشیدش گرمتره.

هم زمان صفحه گوشی را به سمت صورتم چرخاند و سرش را به میان گردن و شانه ام فرو برد. این بار با صدایی بلند اشک می ریخت. بلندتر از صدای خنده هایی که در تاریکی پناهگاه شنیده می شد.

“آرومتر عزیزم، بچه ها بیدار میشن”.

با تمام قدرت صورتش را به گردنم فشار داد تا شاید صدای گریه اش کمتر شنیده شود.

عکس خداحافظی دسته جمعی جلوی سالن ترانزیت فرودگاه رو به تاریکی می رفت. هنوز گریه می کرد. با شانه ای خیس، دستم را به میان موهای بلندش فرو بردم و آنها را رشته به رشته نوازش کردم. بچه ها نمی دانستند از کجا آمده اند و توقع زیادی از خورشید نداشتند و به نرمی در خواب بودند. برای چندمین بار صفحه پیام رسان فرودگاه را چک کردم. از دیروز تا به حال آخرین پیام هنوز بدون تغییر، محکم سر جایش نشسته بود.

 

“به دلیل شیوع و همه گیری ….. کلیه پروازهای داخلی و خارجی تا اطلاع بعدی کنسل هستند و……..”

این بار نور سفید به صورت من می تابید. چشمانم را بستم. دلم می خواست وقتی که آنها را باز می کنم، به جای نور سفید صفحه گوشی، همان نور زرد شمع باریک ایستاده بر نعلبکی چینی را ببینم، که بر صورت دخترکی خندان با لبهای شاه توت خورده می تابد.

نوشته: بهمن اسمعیلی

***

داستان ۵

نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس های آویزان، آینه قدی و هرچیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودیم. صحنه‌ای که هر شب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد…هر کدام غرق در دنیایی دیگر بودیم.تنها در دنیای خودمان.

سعی کردم حرف بزنم:”مشکلت با رئیست حل شد؟”

سرش را تکان داد و “هوم” ای کرد.زیر لب :”خوب است.” ای گفتم.لحظه ای برگشت و نگاه کرد.انگار بخواهد ببیند که مشکلی هست یا نه.اما بعد دوباره به سمت موبایل خم شد .وقتی فهمیدم خسته تر از آن است که غیر از بازی اش به چیز دیگری اهمیت بدهد،تصمیم گرفتم به زل زدن به دیوار و کمد ادامه بدهم.

شب های تاریک،به مرور تبدیل به بلیت سفر به گذشته شده بودند؛گذشته ای پر از ذوق و خاطرات قشنگ.آن موقع ها،با همسرم می نشستیم و تخمه میخوردیم. درمورد برنامه هایمان حرف میزدیم ،با هم فیلم میدیدیم و بعد فیلم را نقد میکردیم؛نسیم خنک،آویزهای جلوی در را تکان میداد و صدای “جیرینگ” شان را در می آورد.و آن صدا حالا،مثل سمبلی از روزهای خوش بود که در آخر شب بعد از یک روز طولانی،به یادشان می افتادم‌.

صدای شلیک کردن همسرم به حریف هایش در بازی می آمد.بنگ،بنگ‌.

مانده بودم چه باعث شده بود آن صدای “بنگ بنگ”،به جای تخمه و شیرینی سیرش کند؟فشار زندگی که باعث شده بود برای فرار از آن دنبال سرگرمی ای برود؟یا همان “سرد شدن” بین فردی،که خواهر بزرگترم درموردش بهم هشدار داده بود؟گاهی اوقات میخواستم موبایل را از دستش بکشم تا توجهی بکند.اگر دو سال قبل بود این کار را میکردم.

یاد حرف خواهرم افتادم.گفته بود:”قدر شور جوانی را بدان.زمان بی رحم است و خوشی ها را ازت میگیرد.بدون آن که فرصت کنی متوجه تغییرات شوی.خوشی ها مثل شیرینیِ شکلات،کمی در دهانت میچرخند و بعد،فقط تصوری از آن ها میماند که تو را در اشتهای دوباره مزه کردنشان میگذارد.”افسوس که وقتی تغییرات ممتد و به مرور پیش می آیند،نمیتوانی جلویشان را بگیری.آهی کشیدم‌.

داخل جریان افتاده بودیم،و انگار هیچ کدام تلاشی برای درست کردنش نمی کردیم.حرف ها،لبخند ها و کلمات،تبدیل شده بودند به یک صفحه ی الکتریکی که از خود نور میداد.

بنگ،بنگ.آه دیگری کشیدم و چشم هایم را بستم.وقتی متوجه میشوی که یک موبایل جایگزین احساسات شده،قلبت درد میگیرد.

شنیدم که همسرم،موبایل را روی پاتختی گذاشت و جابه جا شد تا پتو روی خود بکشد.

سکوت.

_چرا گریه میکنی؟

چشمانم را با شوک باز کردم.طوری در خاطرات غرق شده بودم که اشک می ریختم.سرم را تند تکان دادم:”چیزی نیست.تو بخواب.”

_یعنی چه؟وقتی “تو” گریه میکنی،یعنی چیزی هست.

عجیب بود که اهمیت میداد.فکر کردم:”او تقریبا هیچوقت گریه ام را ندیده.اینطور نیست که واقعا اهمیت بدهد.احتمالا برادر خنگم هم بود،شوکه میشد”

نفسی کشیدم و گفتم:”چیز خاصی نیست…خاطرات به یادم افتادند.”و بعد فکر کردم،اگر می گفتم دوستم‌ مرده بهتر بود.

سکوت کرد.گویی لحظه ای اندیشید که چه میگویم.و بعد لبخندی زد.

از اتاق بیرون رفت.فکر کردم حتما الان مسخره ام میکند.با خود گفتم:”واقعا که!مجبور بودی وا بدهی؟گریه دیگر چه بچه بازی ای بود؟لازم است انقدر حساس باشی؟قبول کن که لبخند ها در طی سالها،تبدیل به اخم ها میشوند.خیالبافی را بس کن…”

وسط تحقیر کردن خود بودم که همسرم داخل اتاق برگشت.ظرفی را روی تخت گذاشت و نشست.

نگاهم را از لبخند کوچکش،به طرف ظرف بردم.

یک ظرف تخمه بود.

نوشته: پانیذ کبیری

***

داستان ۶

از جا بلند شدم و برق را روشن کردم، به سراغ قفسه کتاب ها رفتم، کتابی برداشتم و روی صندلی نشستم، سرش را بلند کرد و با بی حوصلگی گفت:این موقع شب چه وقت کتاب خوندنه؟ با عصبانیت جواب دادم:راست می گی؟ نمی دونستم، فکر می کردم این وقت شب باید سرمو ببرم تو گوشیم و نو رش بقیه رو اذیت کنه، خوب شد گفتی، از جا بلند شد و به طرف در اتاق رفت و غر غر کنان گفت:نصف شبی وقت گیر آوردی؟ بشین تا صبح کتاب بخون، به جهنم، با کوبیده شدن محکم در به خودم آمدم، یاد مادر بزرگ خدا بیامرز افتادم(اومدی ابروشو درست کنی زدی چشمشم کور کردی.)

نوشته: جلیل زاده

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۴۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

۴ دیدگاه برای این مطلب ثبت شده است

  1. Maniya
    8:05 2020/08/22

    اشک میریخت…و دل من خون گریه میکرد…همیشه میگفت منم که منبع آرامششم…منم که دارای تنها آغوش گرم و امن برای اونم…کسی که باعث شد دوباره به عشق باور کنه…معنی عشق رو درک کنه و جسورانه دنبالش بره…اما الان…اما الان مثل یه همون دستگیره درد به دردنخورم…البته حداقل دستگیره در باعث باز شدن در میشه و به یه دردی میخوره…ولی من…هه…میخوام پوزخند بزنم ولی حتی حال پوزخند زدن هم ندارم…نه تا وقتی که خلاصه شده تموم رویاهام داره روز به روز جلوی جفت چشم پر پر میشه و به معنای واقعی کاری از دست من برنمیاد…آخه چجوری بر بیاد؟!منم حالی بهتر از اون ندارم ولی اون با اشک خودشو خالی میکنه و من با توی خودم ریختن فقط شرایطو بدتر میکنم…جلو میرم و اشکهاشو پاک میکنم…ولی دستمو پس میزنه و فریاد میکشه:ب..برو..نز..نزیک..من ن..نیا!!!…
    نفس کشیدن براش سخته و از شدت گریه نفس نفس میزنه…نفس کشیدن برا جفتمونم سخته…چجوری نفس بکشیم درحالی ک نفس جفتمون رو با دستهای خودمون ارمغان خاک کردیم…نفسی ک نفس رفت و بعد نفس هردوتامون برید…بعد اینهمه سال…بعد اینهمه آرزو و رویا…با نامردی تموم رف و تموم آمال و آرزوهای ماهم با خودش برد…بی انصافی نیست که تا دیروز قلب ما برای لبخندهای شیرین و ریاش و برای خنده های پشمکیش…برای چشمای شیشه ایش میرفت…و حالا برای ما قلبی نزاشته که بخواد برای چیزی بره…نفس خوشگل بابایی…چه زود از دنیا خسته شدی؟…چه زود از ما زده شدی؟مگه کم گذاشتیم برات؟مگه عاشقانه عاشقت نبودیم؟…چرا رفتی جوجوی من؟..چرا رفتی و زندگیی رو که برای پنج ماه بهمون هدیه داده بودی رو اینجوری بی رحمانه ازمون گرفتی؟…با به یادآوردن نفس منم دیگه نتونستم…قلب نداشته منم دیگه کم آورد مگه دل چقدر جا داره؟باید یه جاهایی خالی شه…فریاد بزنه…و فریاد اکثر دلهای خاموش…قطرهای اشکیه ک بی اجازه به خودشون اجازه باریدن میردن و دل رو از زندانی ک توش گیر افتاده خلاص میکنن…با چشمای گریون سمت همسرم بر میگردم و گوشیو از دستش میگیرم و فریاد میزنم: بسه!!!تا کی میخوای با دیدن این فیلمها خودتو گول بزنی؟!…اون رفته!و دیگه قرار نیست بیاد…با درامای ماهم دنیا قرار نیست وایسته…همونطور که روزی هزاران نفر عزیزاشونو از دست میدن و دنیا باز به چرخیدنش ادامه میده!!…ما باید خودمون رو جمع کنیم…فقط داریم خودمونو زجر کش میکنیم…باور کن نفس اگه میدید اینهمه مامان و بابای بی دست و پایی داره خداروشکر میکرد که رفته…بیا بیشتر از این نه خودمونو اذیت کنیم نه اطرافیانمونو…تا صبح میشی فیلمهاشو نگاه میکنی که چی بشه؟!
    همسرم با هر کلمه من بیشتر تو خودش مچاله میشد…اشکهامو پاک کردم و به طرفش رفتم…اون الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به من و آغوش من نیاز داره…آغوشی بی منت و بی حرف…به آغوش گرفتمش و سرشو بغل کردم…به بلوزم چنگ زد و هق هق کنان به گریش ادامه داد…موهاشو مثل یه نسیم نوازش کردم و زیر لب زمزمه کردم…:همه چی درست میشه…باورم کن…
    و با محکم فشار دادن چشمام یه قطر اشک صورتمو به سختی نوازش داد…

    • movafaghiat
      9:48 2020/08/23

      درود بسیار روان و زیبا کاش در زمان مسابقه شرکت میکردید! در این دوره شرکت کنید حتما

      • Maniya
        1:09 2020/09/04

        بسیار ممنونم خیلی خوشحالم که دوسش داشتین…سعی داشتم از یک دیدگاه دیگه به موضوع نگاه کنم…مجله و سایت رو دنبال میکنم ولی متاسفانه اینستا ندارم تا بتونم شرکت کنم…امکانش هست از طریق همین سایت شرکت کنیم؟

        • movafaghiat
          9:35 2020/09/05

          درود لطفا با تلگرام یا واتس اپ با ما در ارتباط باشید به شماره ۰۹۱۲۳۰۹۹۴۹۰