زندگی

زهر دشمنی را به الماس همدردی تبدیل کنیم!

مارک نپو شاعر و فیلسوفی است که در حوزه‌های مختلف شعر و روان‌شناسی برای بیش از 30 سال تدریس می‌کند. او دوازده کتاب پرفروش نوشته است و کتاب‌هایش به زبان‌های مختلف از‌جمله فرانسوی‌، پرتقالی‌، ژاپنی و دانمارکی و … ترجمه شده است. او کلاس‌های مختلفی در زمینه‌های علوم روان‌شناسی و درمان بیماری‌های روانی برگزار می‌کند و افزون بر آن به‌عنوان یک شاعر انگیزشی در مجامع علمی ‌شناخته شده است. کتاب معروف او به نام کتاب بیداری پرفروش‌ترین کتاب سال توسط  نیویورک تایمز انتخاب شد. مارک نپو در 30 سالگی از یک بیماری نادر سرطانی جان سالم به در برد و در مصاحبه‌هایی که با مجری معروف اپرا وینفری داشت، می‌گفت که عبور از این بیماری باعث روشنی ضمیر او شده است.  در اینجا بخشی از نوشته‌های او را با عنوان «زهر دشمنی را به الماس همدردی تبدیل کنیم!» با هم می‌خوانیم:

زندگی کنونی به ما یاد می‌دهد بیشتر از آنکه یکدیگر را درک کنیم با هم بیگانه باشیم. ما دردهای مشترک یکدیگر را نمی‌فهمیم و از همدردی با کسانی که رنج می‌کشند می‌گریزیم. به‌طرز غریبی در تاریخ، بشر امروز نسبت به دیگران پیشداوری می‌کند و حتی در مورد بقیه بی‌رحمانه حکم می‌دهد و در مورد آینده زندگی دیگران به شکلی بی‌پروا قضاوت می‌کند. بسیار می‌شنویم که می‌گویند فلانی حقش بود که به این روز افتاده و یا نباید غصه‌اش را خورد چون مجازات حق اوست. در آمریکا فرشته عدالت چشمانش بسته است و در دستش ترازو و شمشیر قرار دارد. این یعنی در پیشداوری باید چشم‌ها را بست و بی‌رحم بود. اما این درست نیست. اگر قرار است در مورد دیگران داوری شود این کار باید با چشمان باز صورت گیرد. باید موجودی که در مورد او بی‌رحمانه داوری می‌کنیم و سرنوشت او را با نظر و ایده خود به‌هم می‌ریزیم را بتوانیم از نزدیک و از زوایای مختلف ببینیم و بفهمیم که او چه می‌کشد و در چه شرایطی قرار دارد.

 اگر خوب دقت کنید می‌بینید شما در مورد کسانی که دوستشان دارید خیلی کم قضاوت می‌کنید و حتی حرکات اشتباه آنها را نیز به‌عنوان رفتارهایی نادرست در شرایط نادرست ارزیابی می‌کنید. به زبان دیگر سعی می‌کنید برای رفتارهای غلط عزیزان خود توجیه و دلیلی پیدا کنید. برعکس نسبت به کسانی که کینه دارید و یا حتی نسبت به آنها علاقه و محبتی ندارید بسیار بی‌رحم هستید و اصلا برایتان مهم نیست که داوری و قضاوت شما چه بلایی بر سر زندگی و آینده آنها می‌آورد.

این بسیار خطرناک است. به‌راستی مگر ما چند تا فامیل و عزیز در زندگی داریم؟ مگر غیر از این است که بیشتر آدم‌های اطراف ما غریبه و ناآشنا هستند. اگر قرار باشد نسبت به همه غریبه‌ها هیچ احساس محبت و هم‌دردی نکنیم، در این صورت خود نیز دچار همان مصیبتی می‌شویم که دیگران را سزاوار می‌دانیم. یعنی تنها و غریب بدون اینکه هیچ‌کس با ما همدردی کند خودمان را وسط میدانی می‌بینیم که همه از اطراف‌، بی‌آنکه وضعیتمان را درک کنند، ما را قضاوت و داوری می‌کنند.

باید از چشم‌های فرشته عدالت آن چشم‌بند را باز کرد. باید قبل از اینکه در مورد دیگران نظر دهیم و آنها را رد یا تایید کنیم‌، سعی کنيم آدم‌های دور و اطرافمان را درک کنیم. برای درک کردن باید دنیا را از چشم آنها ببینیم. خودمان را جای آنها بگذاریم و شرایطی که در آن به‌سر می‌برند را بفهمیم.

آیا می‌دانید که در هفتاد‌و‌دو ساعت اول تولد هر نوزاد اگر برای یک کودک صدای گریه خودش را پخش کنند، او گریه نمی‌کند، اما اگر صدای گریه نوزاد دیگری را برایش پخش کنند او هم به گریه می‌افتد؟ این یعنی چه؟ یعنی اینکه ظرفیت همدردی ما انسان‌ها از همان لحظه تولد در وجودمان هست.

یکی از درس‌هایی که فیزیک کوانتوم به ما می‌دهد این است که ما نمی‌توانیم خودمان را از آنچه می‌دانیم یا می‌خواهیم بدانیم، جدا کنیم. تجربه چیزی بیرون وجود ما نیست که فقط تماشاگر و شاهد آن باشیم. ما خودمان هم بخشی جدایی‌ناپذیر از چیزی هستیم که مشاهده و تجربه می‌کنیم. ما با هر چیزی که آرزو می‌کنیم و یا از آن می‌گریزیم در ارتباطیم. وقتی در مورد دیگران قضاوت و پیش‌داوری می‌کنیم، در حقیقت به‌نوعی در حال انکار ارتباطمان با آنها هستیم، انکاری که واقعیت ندارد.

باید زندگی خود را بر‌اساس محبت به همنوع و درک احساس رنج و ناراحتی و شادی دیگران بنا کنیم. بی‌رحم بودن اضطراب می‌آورد و این اضطراب سبب تنهایی ما می‌شود. تنهایی اضطراب را بیشتر می‌کند و نهایتا ما به موجودی ترسناک و نفرت انگیز تبدیل می‌شویم که هیچ‌کس برای کمک به ما پیش‌قدم نمی‌شود.

باید شجاع شویم، به این معنا که شجاعت لازم برای روبه‌رو شدن با حقیقت پنهان پشت بی‌رحمی‌ها و پیش‌داوری‌های سنگدلانه خودمان را پیدا کنیم. در کتاب‌های دبیرستانی داستان مار شاه‌کبری آمده است. شاه‌کبری بیشتر از همه مارهای کبری عمر می‌کند و از همه بزرگ‌تر می‌شود. در حالی که یک مار کبری معمولی سم درون دهان خود را به سوی هر رهگذری پرت می‌کند و به همین دلیل ترسناک به نظر می‌رسد و همه قصد کشتنش را می‌کنند، برعکس شاه‌کبری کسی را نیش نمی‌زند و سم درون وجودش را هدر نمی‌دهد. او سم را برای مدتی بسیار‌بسیار طولانی در دهان خود نگه می‌دارد. سرانجام روزی می‌رسد که این سم مایع به جسمی ‌سخت مانند الماس تبدیل می‌شود. وقتی تمام سم وجود شاه‌کبری به الماس تبدیل شد او آن را به شکل جواهری بی‌نظیر به بیرون پرت می‌کند و بعد در آرامش جان می‌سپارد.

ما هم اگر طالب آرامش ابدی در زندگی این دنیا و زندگی ابدی خود هستیم باید سم و زهر قضاوت و پیش‌داوری و بدگویی نسبت به دیگران را درون وجود خودمان نگه داریم و آن را به سمت دیگران پرتاب نکنیم. الماس عشق و محبت در وجود تک‌تک ما منتظر است تا شکل بگیرد و درون ما را به درخشیدن وادارد. این الماس از همان روزی که متولد شدیم درون وجود ما قرار داشت. چرا نباید تا آخر عمر همراه ما باشد؟ کافی است به‌جای بدگویی و پیش‌داوری نسبت به دیگران همدردی و محبت را انتخاب کنیم. کار چندان سختی نیست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code