زندگی شما چگونه است؛ طبیعی یا دیوانه؟

زندگی شما چگونه است؛ طبیعی یا دیوانه؟

سولماز فروتن

شما زندگی نسبتا طبیعی دارید، دوستانی دارید و سرگرمی‌هایی هم دارید، اما ترجیح می‌دهید در یک داروخانه خودتان بیست دقیقه دنبال یک خمیردندان بگردید تا اینکه از کسی کمک بگیرید. باور کنید این رفتار شما طبیعی است، چون همه ما به نوعی عادت‌های عجیبی داریم. در بیشتر موارد، خصلت‌های عجیب ما قابل‌درمان یا حداقل قابل‌کنترل هستند. در این مقاله از تعدادی روان‌پزشک و روان‌شناس خواسته‌ایم تا برخی رفتارهای عجیب انسان را مورد ارزیابی قرار دهند. شاید شما هم برخی از خصلت‌های خودتان را در موارد زیر پیدا کنید.

  • چرا رفتارم با کودکان عجیب و غریب است؟ با کودکان زیر ۱۲ سال هیچ حرفی ندارم که بزنم و راستش را بخواهید، به نظرم چندان بامزه هم نمی‌آیند. مشکل من چیست؟

«شارلین روآن»، روان‌شناس، می‌گوید: «من این حرف را زیاد از زبان مادران می‌شنوم. بسیاری از آن‌ها می‌گویند فقط از فرزندان خودشان خوششان می‌آید. ریشه این مشکل که بسیار شایع‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کنید، در ترس از آبروریزی است. یکی از نگرانی‌های شایع بزرگسالان این است که کودکان حقایقی را به زبان می‌آورند که شاید هیچ‌کس نخواهد آن‌ها را بشنود. مثلا: «مامان اون آقا چقدر خنده داره» یا «خانم چین و چروک‌های روی صورتتان چیه؟»؛ آن وقت است که پدر و مادر و بدتر از آن، پدربزرگ و مادربزرگ، کوچک می‌شوند. سر‌و‌کله‌زدن با کودکان هر کسی را مجاب می‌کند که وقتی آن‌ها حرفی می‌زنند، دیگر کار از کار گذشته است؛ پس تعجبی ندارد که از صحبت‌کردن با کودکان غریبه معذب باشید.»

دکتر «هاوارد فورمن»، روان‌پزشک، می‌گوید: «اما یک راه‌حل وجود دارد؛ برای کودک کتاب بخوانید. به این ترتیب در موقعیت مناسب قرار می‌گیرید و حرفی برای گفتن دارید.»

  • نمی‌توانم تصمیم بگیرم و زندگی‌ام را نجات دهم. تمام بعدازظهر من به انتخاب بین مطالعه یا پیاده‌روی می‌گذرد. وای به حال اینکه بخواهم این مطلب را بنویسم؛ یک عمر طول می‌کشد!

دکتر «دیوید ریس»، روان‌پزشک، می‌گوید: «عدم توانایی در تصمیم‌گیری‌های کوچک یک اختلال واقعی است؛ اگر نتوانید تصمیم بگیرید الان باید چه کار کنید، دست به انجام هیچ کاری نخواهید زد.» مبتلایان به این اختلال که aboulomania (ضعف اراده) نام دارد، از تمام جهات دیگر نرمال و طبیعی هستند، اما زمانی که باید تصمیم خاصی بگیرند، به مشکلات جدی دچار می‌شوند؛ تا حدی که برای بازگشت به عملکرد طبیعی خود تقلا می‌کنند. علت این مشکل اغلب تربیت‌شدن زیر نظر والدین سختگیر و کنترل‌گری است که هرگز به فرزند خود حق انتخاب و تصمیم‌گیری نداده‌اند و همه‌چیز را به او تحمیل کرده‌اند. علت دیگر می‌تواند یک اضطراب ساده و قدیمی باشد. در این حالت، فرد نسبت به تاثیر تصمیم‌هایش دچار وسواس شده و آن‌قدر نگران می‌شود که تصمیم می‌گیرد اصلا هیچ تصمیمی نگیرد! در هر دو مورد فرد باید به درمانگر مراجعه کند. روآن می‌گوید: «بهترین راه درمان طولانی‌مدت است؛ چون فرد باید هنگام تصمیم‌گیری از حمایت شخص دیگری برخوردار باشد.» اگر ریشه مشکل اضطراب است، ممکن است فرد به مصرف داروهای ضد‌افسردگی نیاز پیدا کند.

  • بیست دقیقه در قفسه‌های فروشگاه دنبال چیزی می‌گردم، اما حاضر نیستم از کسی کمک بگیرم.

دکتر «فریدمان شاوب» می‌گوید: «دو فوبیا (ترس بیمارگونه) در این مورد وجود دارد: ترس از اینکه مثل یک احمق به نظر برسید و ترس از اینکه به کسی زحمت بدهید. در هر دو مورد فرد نمی‌خواهد باری بر دوش فروشنده باشد؛ حتی اگر به‌خاطر این کار یعنی خدمت به شما، به او حقوق می‌دهند.» اما چیزی که پشت کمک‌نگرفتن شما از دیگران پنهان است این است که می‌ترسید نتوانید جبران کنید و یک آدم عوضی به نظر برسید. به گفته دکتر شاوب، خجالت می‌کشید وقت آن‌ها را بگیرید و بدون خریدن چیزی، دست خالی از فروشگاه بیرون بروید؛ چون اگر از آن‌ها کمک نخواهید، بدون عذاب وجدان می‌توانید دست خالی فروشگاه را ترک کنید. حقیقت این است که بیشتر فروشندگان حوصله‌شان سر می‌رود و دوست دارند چیزی آن‌ها را سرگرم کند تا به‌خاطر کمک به شما چند لحظه‌ای از خودشان احساس رضایت داشته باشند. «آلن هیلفر»، روان‌شناسی از نیویورک، می‌گوید: «مردم دوست دارند مورد نیاز دیگران باشند. گاهی اوقات گردشگران را می‌بینم که از دیگران مسیر را می‌پرسند و خیلی دلم می‌خواهد آنجا بروم و بگویم من می‌توانم به شما کمک کنم!» پس اگر چیزی را که می‌خواهید، پیدا نمی‌کنید، سوال کنید. به این ترتیب، نه‌تنها یک نفر دیگر را شاد کرده‌اید، بلکه کالای موردنیازتان را نیز خواهید یافت.

  • من ناخن‌هایم را می‌جوم. خیلی‌ها این کار را می‌کنند، اما من آن‌قدر گوشت دور ناخن‌هایم را هم می‌جوم که خون می‌آیند! این کار طبیعی نیست؛ نه؟

حق با شماست؛ این کار طبیعی نیست. همه ما حداقل یکی دو بار این کار را کرده‌ایم، اما وقتی انگشت شما به خون‌ریزی می‌افتد، دیگر از حد گذرانیده‌اید. افرادی هستند که آن‌قدر با پوست خود کلنجار می‌روند تا آن را سوراخ کنند. به نظر می‌رسد دارو مصرف کرده باشند، اما در واقع فقط زیر فشار اضطراب این کار را انجام می‌دهند. اتفاقی که می‌افتد این است که واکنش جنگ و گریز در مغز دچار اختلال می‌شود و مغز در وضعیت «باید کاری انجام دهم!» قرار می‌گیرد. بی‌قرار شده‌اید، اما واقعا در موقعیتی نیستید که نیاز به فرار‌کردن یا جنگیدن داشته باشید. ممکن است تک و تنها در یک اتاق نشسته باشید، اما تمام انرژی اضطرابی شما باید تبدیل به انجام کاری شود؛ پس ناخن‌های خود را می‌جوید. شما باید به یک روان‌پزشک مراجعه کنید تا اضطرابتان کاهش یابد و هم‌زمان پزشک بتواند روی تکنیک‌های جایگزین جویدن ناخن کار کند. فقط یادتان باشد اضطراب چیزی است که همواره می‌توانید خودتان آن را خلق کنید و تا زمانی که با عامل به‌وجود‌آورنده آن روبه‌رو نشوید، متوقف نخواهد شد؛ پس هر چه زودتر کمک بخواهید، بهتر خواهید شد.

  • دوستانم یکدیگر را بغل می‌کنند، اما من از این کار بیزارم! وقتی دوستانم مرا می‌بینند، دستان خود را دور من حلقه می‌کنند و فشارم می‌دهند. من آدمی وسواسی نیستم و دوستانم را دوست دارم، اما دست‌دادن را ترجیح می‌دهم. آیا مشکلی دارد؟

دکتر فورمان می‌گوید: «از من زیاد این سوال را می‌پرسند. من فکر می‌کنم بغل‌کردن چیز پیچیده‌ای است. یک بغل‌کردن چقدر باید طول بکشد؟ چقدر باید دیگران را فشار دهم و چطور دوستم را بغل کنم؟ در‌آغوش‌گرفتن دیگران به سوالات فراوانی منتهی می‌شود. بغل‌کردن به مرور زمان بسیار رایج‌تر شده و علت آن هر چه که هست، هیچ ایرادی ندارد اگر به‌جای بغل‌کردن تنها به دست‌دادن بسنده کنید. اگر می‌خواهید صمیمی‌تر باشید، دست و ساعد طرف مقابل را با دو دست بفشارید، تماس زیاد برقرار کرده و از عبارات تاییدی مثبت استفاده کنید. در نیمی از کشورهای دنیا، بغل‌کردن عملی گستاخانه است.

  • عادت دارم به هر کسی که در اداره یا خیابان از کنارم رد می‌شود، سلام کنم؛ اما دیگران جا می‌خورند. آیا این رفتار عجیبی است؟

شاید در محیط صمیمانه‌ای رشد کرده و بزرگ شده‌اید. روآن می‌گوید که مدتی در آتلانتا زندگی می‌کرد؛ جایی که مردم آن بسیار خوش‌صحبت و صمیمی بوده‌اند و حتی در سرویس بهداشتی عمومی هم سر صحبت را با دیگران باز می‌کردند.

دکتر «آرون پینکاسوف» می‌گوید: «اگر هدفتان این است که سلام و علیک خود را با دیگران کمتر کنید، بدون اینکه سرعت خود را کم کنید، لبخند دوستانه‌ای تحویلشان دهید. قرار نیست همه چیز را تجزیه و تحلیل کنید. اینکه به افراد رهگذر سلام می‌کنید، واقعا مشکل خاصی نیست؛ مشکل اینجاست که آن‌قدر خودتان متوجه این رفتار شده‌اید که می‌خواهید با تغییر مسیر یا ماندن در خانه، کلا قید روبه‌رو‌شدن با دیگران را بزنید. اگر چنین اتفاقی افتاده، یادتان باشد صمیمیت با دیگران جرم نیست و در واقع اگر بیماری‌تان این است، شما کاملا سالم هستید!»

  • هر وقت از کسی سوالی، مثلا آدرسی را می‌پرسم، حواسم پرت می‌شود و به‌جای اینکه گوش بدهم او چه می‌گوید، به دکمه‌های پیراهنش خیره می‌شوم. چرا نمی‌توانم تمرکز کنم؟

علتش می‌تواند این باشد که به‌جای گوش‌کردن، دارید به این فکر می‌کنید که به سختی تلاش کنید و نشان دهید شنونده خوبی هستید. این اتفاق در آشنایی‌های اول زیاد رخ می‌دهد. سوالی می‌پرسید و دیگر حواستان نیست، چون دارید به سوال بعدی‌تان فکر می‌کنید تا نشان دهید چقدر حواستان جمع بوده است. راه‌حل این مشکل این است که خودتان را برای تمرکز بیشتر تعلیم دهید. تلویزیون یا رادیو را مدت زمان کوتاهی روشن نگه دارید و سخت تلاش کنید متمرکز شوید؛ سپس آن را خاموش کرده و سعی کنید آنچه گذشته و گفته شده را به‌خاطر بیاورید. با این روش خیلی زود از حواس‌پرتی مغزتان کاسته خواهد شد.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۵

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code