زندگی با یک جفت دست نامرئی

«رحیم عظیمی» از ده‌سالگی با پاهایش نگارگری می‌کند تا به همه ثابت کند معلولیت، محدودیت نیست!

 

گلسا‌سادات بحری

 

«شما مرا بدون دست می‌بینید، اما من دست‌هایم را احساس می‌کنم!» هرگز فکرش را نمی‌کنم روزی دست‌هایم را از دست بدهم؛ اما همه‌چیز در یک لحظه رقم می‌خورد و از آن لحظه به بعد باید شخص دیگری باشی؛ کسی که دیگر مثل خودت نیست. پاسخ این سوال که چگونه می‌شود خود را راضی کرد و از پرتگاه افسردگی نجات یافت، در دست‌های «رحیم عظیمی» است. برای همین با کنجکاوی تمام رو‌به‌رویش می‌نشینم؛ او که دست‌هایش را در ۱۰‌سالگی به‌دلیل برخورد با یک کابل برق بی‌حفاظ در خارج از خانه از دست داده و به جایش یک جفت پای همه‌فن‌حریف دارد. امید در رنگ‌های تابلوهایی که رحیم با پا می‌کشد، به‌وضوح دیده می‌شود.

 

 

پرواز یک جفت دست در پای سیم برق

رحیم دوران کودکی‌اش را در روستای «عیش‌آباد مرند» پشت سر گذاشت. او روزهایی را که در کوچه می‌دوید و بازی می‌کرد، مبهم به یاد می‌آورد، چه برسد به روز و ساعت حادثه را. رحیم در این نقطه از زندگی‌اش سکوت می‌کند؛ دوست ندارد خاطره‌ای تعریف کند و شاید خاطره زیادی هم از آن لحظه در ذهنش نگه نداشته است. به‌هر‌حال رحیم پس از آن روز، فرد دیگری شد؛ آدمی که موفقیتش این روزها مثال‌زدنی است: «۱۰‌سالم که بود بر اثر حادثه دچار برق‌گرفتگی شدم. چیز زیادی از آن لحظه به یاد ندارم؛ فقط می‌دانم وقتی از مدرسه بر‌می‌گشتم، این اتفاق در کوچه برایم افتاد. دست‌هایم امانت الهی بود که از من گرفته شد. گرچه خیلی دردناک است ببینی دست‌هایت زودتر از خودت پرواز می‌کنند و می‌روند، اما این موضوع باعث نشد من ناامید گوشه‌ای بنشیم و فکر کنم چرا این اتفاق برای من افتاد!» این جمله به نظرم کمی کلیشه‌ای می‌آید. با خودم می‌گویم مگر می‌شود کودکی دست‌هایش را از دست بدهد و ناامید نشود؟ برای همین کمی رحیم را سوال‌پیچ می‌کنم؛ اما او مسلط‌تر از آن است که دست و پایش را گم کند یا حرفش را پس بگیرد و با لحنی آرام و صمیمی پاسخ می‌دهد: «وقتی کودک هستید، فکر می‌کنید همه‌چیز درست می‌شود و به عبارتی برای درست‌شدن اوضاع صادقانه تلاش می‌کنید. یادم هست خانواده‌ام کتاب و دفتر مشقم را به بیمارستان آوردند و من در همان بیمارستان تمرین نوشتن با پا را شروع کردم. انگار روز اولی بود که می‌خواستم بنویسم؛ اصلا انگار از نو متولد شده بودم.»

انتخاب رشته سخت «نگارگری با پا»

مشتاقم بدانم رحیم چطور توانست باور کند که بدون دست هم می‌شود زندگی کرد: «اوایل انجام همه کارها برایم سخت بود و با پا حتی نمی‌توانستم یک نقطه روی کاغذ بگذارم. خطم بیش‌از‌اندازه درشت بود و اصلا کنترلی روی کارهایم نداشتم. این روزها ۱۶ سال از آن حادثه می‌گذرد و من هر روز شاهد پیشرفت خودم هستم. قدرت پاهایم هم ساعت‌به‌ساعت زیاد می‌شود. از آنجا که تحصیل را دوست داشتم، آن را رها نکردم؛ البته به دلایلی نتوانستم در روستا ادامه تحصیل بدهم؛ به‌همین‌دلیل به مرند آمدم و در مدرسه‌ای عادی ثبت‌نام کردم. معلم‌ها وقتی مرا می‌دیدند، از روی دلسوزی مرا موظف به انجام تکالیف نمی‌کردند؛ اما من خودم مشق‌هایم را می‌نوشتم و به مدرسه می‌بردم، چون اینکه هیچ‌کس از من توقع انجام کاری را ندارد، ناراحتم می‌کرد. آن روزها در کنار تکالیف مدرسه، با پا نقاشی می‌کشیدم؛ البته اولش برای دل‌خوشی خودم بود. با اینکه نگارگری را نمی‌شناختم، اما کاردستی‌های خوبی هم درست می‌کردم.»

رحیم به کلمه کاردستی که می‌رسد، سکوت می‌کند، می‌خندد و می‌گوید: «شاید اسمش را بتوان گذاشت «کار پایی!» یادم هست همیشه زنگ نقاشی هم‌کلاسی‌ها از من می‌خواستند دور از چشم معلم برایشان نقاشی بکشم. سال اول دبیرستان را خواندم و نوبت به انتخاب رشته رسید. خانواده‌ام استعداد مرا به‌درستی درک کردند و مرا به هنرستان و رشته نگارگری فرستادند. یادم هست آخرین سالی بود که این رشته در هنرستان تدریس می‌شد. هنوز کارم را شروع نکرده بودم که ناله‌های از سر ناامیدی شروع شد. نمی‌دانم چرا هر کسی به من می‌رسید، می‌گفت تو نمی‌توانی! البته راستش را بخواهید اوایل نمی‌توانستم مثل افراد عادی نقاشی کنم و گاهی با خودم فکر می‌کردم این رشته را رها کنم و سراغ کار دیگری بروم. در آن هنرستان فرقی بین من و بچه‌های دیگر نبود و شاید همین موضوع باعث شد به راهم ادامه دهم و برای آنچه می‌خواهم داشته باشم، سخت تلاش کنم.»

افتخاراتی که می‌شود با پا آفرید

رحیم از سال ۹۱ تا‌کنون موفقیت‌های زیادی را کسب کرده و وقتی آن‌ها را برایم تکرار می‌کند، صفحه کاغذم پر می‌شود؛ اما از میان کارنامه کاری‌اش، چند عنوان بیش‌از همه خود‌نمایی می‌کند. هنرمندی که اکنون قلم به پا رو‌به‌رویم نشسته، گواهی شرکت در هفتمین جشنواره بین‌المللی هنرهای تجسمی فجر در سال ۹۳، گواهی شرکت در ششمین نمایشگاه سراسری صنایع دستی در سال ۹۴ و گواهی شرکت در دهمین جشنواره ملی جلوه‌های رضوی و هنرهای سنتی را در همان سال به دست آورده است. او رتبه اول منطقه در مسابقات فرهنگی و هنری یادواره در سال ۸۹، دیپلم افتخار و رتبه سوم در دهمین دوسالانه ملی نگارگری ایران در را در سال ۹۵ از آن خود کرده و برگزیده بیست‌و‌یکمین جشنواره هنرهای تجسمی جوانان کشور در سال ۹۳ است. رحیم عظیمی چندین نمایشگاه فردی و گروهی در شهرهای «سایرام» و «چیمکنت» قزاقستان در سال ۹۶ برگزار کرده است؛ به‌علاوه ورک‌شاپ‌های متعددی را برای علاقه‌مندان به نگارگری برگزار کرده که آخرین آن‌ها در بهمن ماه ۹۶ در نمایشگاه بین‌المللی گردشگری و صنایع وابسته تهران دایر شده است.

تمام تلاشم را می‌کنم تا قهرمان زندگی خودم باشم

من تفاوتی با یک فرد عادی ندارم: «وقتی دست‌هایم را از دست دادم، تصور می‌کردم دیگر هیچ‌کس با من دوست نمی‌شود، اما این اتفاق هرگز نیفتاد.» در صدای رحیم عظیمی شوقی عجیب موج می‌زند. او این روزها دوستان زیادی دارد؛ آن‌قدر که وقت نمی‌کند در ماه حال تک‌تک آن‌ها را بپرسد؛ دوستانی که قطعا در دلشان او را «قهرمان» صدا می‌زنند. اما رحیم با این جمله موافق نیست و می‌گوید:« من تمام سعی خودم را کردم که تنها قهرمان زندگی خودم باشم. یادم می‌آید شب‌ها تا ساعت دو و سه بامداد می‌نشستم و تمرین خوش‌نویسی می‌کردم. در کلاس سوم راهنمایی خوش‌نویسی را فرا گرفتم و از آن زمان دو گواهی‌نامه هم برایم به یادگار مانده است. همیشه به دیگران می‌گویم شما مرا بدون دست می‌بینید، اما من دست‌هایم را حس می‌‌کنم. این حرف شاید خنده‌دار به نظر برسد، ولی حسی واقعی در دل تمام افرادی است که دست‌هایشان را از دست داده‌اند. من در تمام این سال‌ها پیگیر عمل پیوند دست بودم و امیدوارم در آینده‌ای نه‌چندان دور بتوانم این کار را انجام دهم. متاسفانه پروتز برایم کارایی ندارد و برای همین از آن استفاده نمی‌کنم. در آخر به شما قول می‌دهم هیچ‌وقت نا‌امید نشوم، چون ناامیدی با خودش شکست را به خانه همه ما می‌آورد. من تمام سعی خودم را می‌کنم که در لحظه از زندگی لذت ببرم. من با همین طرز فکر ازدواج کردم؛ آن هم با یک فرد سالم. عده‌ای مرا سرزنش کردند و مدام گفتند باید با یک شخص دارای معلولیت ازدواج کنم، اما من معتقدم با یک فرد عادی هیچ تفاوتی ندارم.»

رمز موفقیت

همسر رحیم هم درست مثل خودش هنرمند است. از او می‌خواهم ماجرای ازدواجش را برایم تعریف کند. رحیم نفسی تازه می‌کند و قصه شیرینی را به زبان می‌آورد: «یادم هست به تهران و موزه «استاد فرشچیان» دعوت شدم؛ آن هم برای رونمایی از آثار استاد. در این هنگام با همسرم آشنا شدم. ما یکدیگر را دوست داشتیم، اما در ابتدا با مخالفت خانواده او رو‌به‌رو شدیم؛ البته حق داشتند مخالفت کنند. با این همه به من فرصت دادند و متوجه شدند می‌توانم دخترشان را خوشبخت کنم. همسرم و خانواده‌اش همیشه به داشته‌هایم فکر کرده‌اند و این رمز خوشبختی ماست.»

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *