ذهن‌گرایی افراطی

این روزها مد شده است که…

تا می‌خواهند چیزی را به کسی یاد بدهند، می‌گویند که اول برود روی ذهنش کار بکند، بعد مشکل حل می‌شود. مثلا وقتی که می‌خواهند پولسازی را به طرف یاد بدهند، اول به او می‌گویند که باید روی ذهنش کار کند و بعد، مشکل تا حدود زیادی حل می‌شود و می‌رود پی کارش. کتاب‌های بسیاری را هم که در این باره دیده‌ام، دقیقا از مدیریت ذهن شروع می‌کنند و بعد، حتی گاهی به فرمول‌های اقتصادی مشخصی هم نمی‌رسند؛ انگار که این مورد لازم، کفایت کرده و دیگر نیازی به چیزی نیست.

البته در اهمیت ذهن، حرفی و حدیثی نیست. انسان، اول فکر می‌کند، تجسم می‌کند، تصمیم می‌گیرد، مصمم می‌شود و بعد، نتیجه این اتفاقات ذهنی را، در دنیای بیرون از ذهن می‌بینیم. اما مرزهای هر کدامشان تا کجاهاست؟ عینیت‌گرایی کجا تمام می‌شود؟ ذهنیت‌گرایی کجا تمام می‌شود؟

البته این بحث‌ها، کمی فلسفی هستند و ما هم که اساسا با فلسفه و این جور کلمات قلمبه سلمبه نسبتی نداریم، بی‌خیال از کنارشان عبور می‌کنیم. اما بحث مهم‌تر، این است که ذهن، واقعا مهم است و می‌تواند اتفاقات زیادی ایجاد کند. اما قرار نیست هر جایی که رسیدیم، سریع بساط ذهن را عَلَم کنیم و بگوییم که اگر روی ذهنیت کار کنیم، همه چیز درست است و روبه‌راه خواهد شد.

متخصصان روان‌شناسی اجتماعی، البته روی نگرش، کارهای تحقیقاتی جالبی انجام داده‌اند و در ‌‌نهایت، به این رسیده‌اند که با تغییر نگرش، می‌شود رفتار را هم عوض کرد. یعنی اگر نگرش شما را عوض کنیم، می‌توانیم رفتار شما را هم عوض کنیم. دخترخانمی که تا دیروز حال راه رفتن نداشت و تا دیروقت می‌خوابید و هیچ انگیزه‌ای برای فعالیت‌هایش نداشت، به محض مادر شدن، نگرشش به زندگی عوض می‌شود و همین تعویض نگرش، رفتارهای او را تند و سریع و هدفمدارانه می‌کند.

اما یک سوال:

شما روی ذهن خودتان کار کرده‌اید و همه چیز آن درست است، آیا این اتفاق، به تنهایی می‌تواند شما را پولدار کند؟ ببینید، مثلا سکه امروز قیمتش زیاد می‌شود، فردا کم می‌شود، پس فردا دوباره زیاد می‌شود و… الان این اتفاق اقتصادی، چه ارتباطی به ذهن و نگرش ما دارد؟

در بیرون از ذهن ما نیز، اتفاقاتی در حال افتادن است. الان این مقاله‌ای که دارید می‌خوانید، شاید هزار نفر دیگر هم بخوانند و همه‌شان هم عقیده داشته باشند که این مقاله را، شخصی به نام فلانی نوشته است. پس وقتی که هزار نفر چنین اتفاقی را تایید می‌کنند، یعنی که در خارج از دنیای ذهنی نویسنده و شمای خواننده، چنین مقاله‌ای وجود دارد و الان هم حی و حاضر، قابل مشاهده است. البته که این مقاله از ذهن ما سرچشمه گرفته و جای شکی در آن نیست.

ذهن گرایی افراطی که این روز‌ها در برخی از سخنرانی‌ها و متن‌ها ارايه می‌شود، راستش را بخواهید برای من کمی آزاردهنده است. چرا؟ چون ما را از واقعیت جدا می‌کند و وقتی که از واقعیت جدا شویم، نمی‌توانیم درست و حسابی تصمیم‌گیری کنیم.

وقتی شما به بورس تهران، نزدیکی‌های پل حافظ، مراجعه می‌کنید، وارد ساختمانی می‌شوید که محل انجام معاملات بورس پایتخت است. در اینجا، خارج از ذهن من و شما، عددهایی هستند که مدام در حال کم و زیاد شدن هستند. و من و شما اگر بخواهیم درگیر کار بورس شویم، باید که توانایی و مهارت خواندن این عدد‌ها و تفسیر و تحلیلشان را داشته باشیم.

ذهن گرایی افراطی، مانعی است برای یاد نگرفتن ما؛ برای این‌که دنبال آموزش‌های واقعی و مهم نرویم. انجام هر کاری، نیاز به مهارت‌هایی دارد که اینها را، باید یاد بگیریم. اگر مهارت رانندگی را بلد نباشید، حتی با مثبت‌ترین ذهنیت و نگرش هم، نمی‌توانید ماشین را جابه‌جا کنید. اما حتی اگر منفی‌ترین ذهن و نگرش را هم داشته باشید و گواهینامه گرفته باشید، می‌توانید چند کیلومتری با ماشین راه بروید.

مشکل من با ذهن گرایی افراطی، این‌جاست که پا را از گلیم خودش دراز‌تر کرده و سعی می‌کند که حوزه‌های دیگر را هم پوشش دهد. هر چیزی در جای خودش نیکوست. تعادل اصلا یعنی همین؛ یعنی که از هر چیزی در جای خودش استفاده شود و هر چیزی را، جای خودش بگذارید. اگر عینک را، به جای این‌که روی دماغ و جلوی چشمتان بگذارید، روی سر و کنار گوشتان بگذارید، خوب است؟ نه که خوب نیست؛ مسخره است. استفاده از ذهن در جاهایی که ربطی به ذهن ندارد هم دقیقا همین قدر مسخره است. اما متاسفانه عده‌ای، چون در حوزه اطلاعات تخصصی و کاربردی مشکل دارند، تا کم می‌آورند، مدام می‌گویند روی ذهنت کار کن، با ذهنت سعی کن به همه جا برسی و از این حرف‌ها.

ذهن گرایی افراطی چه آسیب هایی می زند؟

همین چند وقت پیش هم بود که مصاحبه یکی از این دوستان را مشاهده می‌کردم؛ در پرونده مربوط به یکی از مجلات معتبر کشور. موضوع پرونده، پولساز‌ترین شغل‌ها بود. مصاحبه‌کننده از کار‌شناس مربوطه می‌پرسید چطور پولدار شویم، بنده مصاحبه را تا آخر دنبال کردم، همه‌اش می‌گفت روی ذهنت کار کن، ذهنت را چنین کن، ذهنت را چنان کن. از دهان این کار‌شناس محترم، که اتفاقا شناخته شده هم هست، یک کلام حرف بیرون نیامد که کدام شغل‌ها، پولساز‌ترین هستند. از دهانش دو تا فرمول اقتصادی بیرون نیامد که بفهمیم کجا‌ها باید برویم و چه کار‌ها باید بکنیم.

در حوزه مدیریت هم چنین است؛ در حوزه بازاریابی هم چنین است؛ در حوزه کارآفرینی هم چنین است. ذهن، جای خود، واقعیت هم جای خود. شما در حد تیم ملی هم که روی ذهن خودت کار کرده باشی، وقتی که وارد دنیای واقعی می‌شوي باید فرمول بدانی، باید تعریف بدانی، باید مهارت داشته باشی، باید متخصص باشی. البته همه اینها را در ذهنت جمع می‌کنی، اما باید بلد باشی و از قبل، آموخته باشی. وگرنه جز این اگر باشد، می‌شویم شبیه راننده‌ای که خیلی هم آدم مثبتی است، نگرش مثبتی دارد، اما متاسفانه رانندگی بلد نیست، کار کردن با کلاچ و ترمز را بلد نیست.

اگر می‌خواهید پولسازی کنید، اول که باید روی نگرش ذهنی خودتان کار کنید که می‌توانید پولدار شوید و این، حق شماست و اصلا پولدار شدن بد نیست و کی گفته که بد است، بعد از آن بروید سراغ واقعیت و فرمول‌ها و‌‌ همان کلاچ و ترمز اقتصادی. فرمول چیست؟ این‌که اگر ماهانه مثلا ۲ میلیون تومان درآمد داشته باشید، با تورم فلان درصد، هشت ماه بعد مثلا این ۲ میلیون تومان شما، چقدر حساب می‌شود؟ یا این‌که گذاشتن پول توی بانک با سود ۲۰ درصد به‌صرفه‌تر است، یا خرید مسکن یا کار تولیدی کردن با آن یا…؟ یا مثلا با پس‌انداز ماهی پانصدهزار تومان، چطور می‌شود کسب و کاری راه انداخت؟ و دقیقا کی، پول ما خیلی بیشتر از اینی که هست، خواهد شد؟ و اصلا امیدی هست که با این پس‌انداز، به جایی برسیم و مثلا ده سال که پول جمع کنیم، می‌شود چند میلیون و…؟

حسابداری، با عدد و واقعیت کار دارد. مدیریت مالی، با حساب و عدد کار دارد. اقتصاد و بورس و کارآفرینی و… با عدد و واقعیت کار دارد. البته بسیار خوب است که این عدد‌ها و واقعیت‌ها، با خوشبینی و مثبت‌نگری تحلیل شوند، اما در واقعی بودن و مشخص بودنشان، هیچ تغییری ایجاد نخواهند کرد.

ذهن، حد خودش را دارد؛ اگر از حد خودش خارج شود، آن وقت همه توصیه‌ها و پیشنهادات ما، فضایی و توهمی می‌شود و به درد هیچ کس نخواهد خورد.‌‌ همان اتفاقی که یک بار برای من افتاد و چند تا کتاب درباره ثروت‌آفرینی مطالعه کردم و دیدم همه‌اش، کلی‌گویی و ذهن گرایی افراطی است و ظاهرا‌‌ همان مبانی اقتصاد و تجارت و مدیریت مالی، بهتر است؛ که تازه هیچ ادعایی هم ندارند. در این صورت است که به این نتیجه می‌رسم که فلان فامیل دورمان که کسب و کاری راه انداخته و در حد و اندازه خودش دارد پول درمی‌آورد، می‌تواند مشاوره‌های بهتری بدهد تا بعضی از آقایان مدعی.

روی برنده‌ها شرط ببند

دکتر محمدعلی فرجاد، کتابی دارد به نام روان‌شناسی اهمال‌کاری. این کتاب، برای شناخت بیشتر اهمال‌کاری و سهل‌انگاری و راه‌های درمان آن است؛ البته به شیوه‌ای علمی.

در یکی از صفحات کتاب، از شرط‌بندی صحبت می‌شود. شرط‌بندی، اتفاقی است که در میادین ورزشی می‌افتد؛ خاصه در رشته‌هایی مثل اسب‌سواری. البته در میان اکثر مسابقات خارجی که شرط‌بندی هم دارند، پول‌های کلانی هم رد و بدل می‌شود که از نظر قوانین داخلی ما، اشکال فراوانی دارد. اما بحث اصلی ما، درباره خود شرط‌بندی است؛ بدون این‌که پولی در آن جابه‌جا شود که این قسمش، خالی از اشکال و ایراد است.

مثلا شما توی خانه‌تان نشسته‌اید و قرار است که امشب، فوتبالی پخش شود. در حالت عادی، علاقه‌ای به تماشای فوتبال ندارید یا علاقه‌تان، عادی است. اما وقتی که با یکی دیگر از اعضای خانواده‌تان شرط می‌بندید که مثلا تیم آبی می‌برد، یا قرمز یا سفید یا هر رنگ دیگری، آن وقت است که روی تیمی که شرط بسته‌اید، حساس می‌شوید. دقت می‌کنید؟ در حالت عادی، حساسیتی ندارید؛ اما وقتی که شرط می‌بندید، حساسیت ایجاد می‌شود.

برای غلبه بر صفات منفی و جایگزینی‌شان با صفات مثبت، باید حساسیت فراوانی روی کارهای ناپسند خودمان ایجاد کنیم. مثلا صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شویم. می‌دانیم که دیر از خواب بیدار شدن، یکی، دو ساعتی ما را از برنامه‌مان عقب می‌اندازد. اصلا می‌دانیم که باید به موقع و صبح زود از خواب بیدار شویم، اما موفق به این کار نمی‌شویم. چه باید کرد؟ دکتر فرجاد در این کتاب شرح می‌دهد که اگر دنبال بهانه‌جویی برای سهل‌انگاری‌های خودمان باشیم، آن وقت است که عملا داریم به خودمان حق می‌دهیم که فلان کار را انجام داده‌ایم. بعدش، وقتی که رفتار منفی، محدود و نکوهش نمی‌شود و در مقابلش، رفتار مثبت هم ستایش و تقویت نمی‌شود، ما شاهد شکل‌گیری و جاافتادن منفی‌ها خواهیم بود.

چه باید کرد؟ باید ایجاد حساسیت فراوان کرد. راه‌های مختلفی برای این کار وجود دارد. در کتاب‌های مختلف و مقالات متعدد، در این باره بار‌ها گپ زده‌اند و صحبت کرده‌اند. اما این روش شرط‌بندی هم در نوع خودش جالب است؛ چون شما را نسبت به مساله حساس می‌کند. در این شرط‌بندی، نه پولی رد و بدل می‌شود، نه اصلا بین اشخاص صورت می‌گیرد. بخش مثبت شما، با بخش منفی شما شرط‌بندی می‌کند. بخش منفی شما، همیشه نیمه خالی لیوان را می‌بیند و شرط می‌بندد که شما قادر نیستید فلان کار را انجام دهید. بخش مثبت شما هم که عاشق و شیفته نیمه پر لیوان است، شرط می‌بندد که می‌تواند این کار را انجام دهد. در نتیجه شما، روی نتیجه این رقابت حساس خواهید شد؛ چرا که بیشتر ذهن شما، طرفدار پیروزی در این رقابت است. درست است که حساسیت‌های فصلی همیشه دردسرسازند، اما در این یک مورد، ایجاد حساسیت حتی از نوع شدیدش، حسابی به کار آدم می‌آید. باور نمی‌کنید؟ یک بار فقط امتحان کنید، یک بار.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۳۴

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code