داستان زندگی اغلب ساده است؛ اگر پیچیده شد، شک کن!

داستان زندگی اغلب ساده است؛ اگر پیچیده شد، شک کن!

دکتر احمد حلت

راه سوم امروز یک‌ جور تکنیک شناخت درست از نادرست است و می‌گوید: «هر آدمی یک قصه از خودش و زندگی‌اش دارد و این قصه معمولا باید خیلی ساده باشد؛ حتی موفقیت‌های بزرگ هم باید ساده به‌دست آیند. اگر روزی با کسی مواجه شدی که داستان‌های پیچیده و پرپیچ‌و‌خم از زندگی‌اش نقل می‌کند، حواست جمع باشد که با موردی استثنایی و غیر‌عادی روبه‌رو هستی که احتمال ساختگی‌بودنش بالای ۹۹‌ درصد است!»

برای مثال ممکن است مردی وارد خانه شود و ببیند که گلگیر جلوی ماشین گران‌قیمت و مدل بالایش که در پارکینگ پارک بوده، آسیب دیده است. اگر یکی از اهالی منزل گفت که صبح می‌خواسته ماشین را از پارکینگ بیرون ببرد و حواسش نبوده و ماشین به تیر چراغ برق جلوی منزل برخورد کرده، باید حرفش را باور کرد؛ اما اگر گفت که ماشین بیرون پارک بود و یک سری سارق بانک در تعقیب و گریز با پلیس وارد کوچه آن‌ها شدند و خودروی سارقین در حین فرار با گلگیر جلویی برخورد کرد، این قصه دیگر ساده نیست و باید نسبت‌به درستی آن تردید داشت.

راه سوم امروز به حرص ذهن بشر برای قصه‌بافی اشاره می‌کند و اینکه دامنه این قصه‌سازی‌ها از کتاب‌های داستان و رمان و سریال‌های تلویزیونی و فیلم‌ها بیرون زده و وارد زندگی معمولی بشر شده است. اما نکته مهمی که اغلب فراموش می‌شود این است که دنیای واقعی با قصه‌هایی که ما آدم‌ها در مورد خودمان یا وقایع و پدیده‌های دنیا می‌سازیم، کاری ندارد و در‌واقع اعتبار این قصه‌ها فقط در محدوده کسانی است که به آن‌ها توجه می‌کنند و باورشان دارند و در دنیای بیرون، این قصه‌ها هیچ ارزشی ندارند.

خیلی‌ها عاشق قصه زندگی آدم‌های موفق هستند؛ موفق‌هایی که خودشان قبل از موفقیت اصلا نمی‏دانستند رویدادها و حوادثی که دارند تجربه می‌کنند با کمی رنگ و لعاب و اغراق، قرار است نقل‌قول آدم‌ها شوند و در شبکه‌های اجتماعی و داستان‌ها و فیلم‌ها و… قصه‌های پیچیده‌ای را خلق کنند. «بیل گیتس» وقتی در گاراژ منزلش بردهای الکترونیکی را به هم وصل می‌کرد تا سخت‌افزار اولین کامپیوتر شخصی‌اش را سرپا کند، اصلا نمی‌دانست که دارد کار پیچیده‌ای انجام می‌دهد. وقتی برای این سخت‌افزار دنبال سیستم‌عامل رفت هم خبر نداشت که کار شاقی انجام می‌دهد. او در محیطی قرار داشت که این جور کارها در آن زمان و مکان و شرایط بسیار مرسوم و متداول بود. حوادث بعدی هم که در زندگی او رخ داد از جنس اتفاقات معمولی بودند؛ البته کسی منکر این نیست که روحیه خلاق و پشتکار و شبکه حامی قوی، همگی در سوپرمیلیاردر ‌شدن بیل گیتس نقش داشتند، اما اینکه گمان کنیم قصه زندگی او با بقیه قصه‌ها تفاوت دارد و سعی کنیم با افزودن شاخ و برگ‌های جذاب، قصه زندگی بیل گیتس را از انسان‌های هم‌عصر و زمان او خیلی متفاوت نشان بدهیم، تله ذهن است که با واقعیت همخوانی ندارد و می‌تواند بسیاری از مشتاقین موفقیت را به سمت و سوی اشتباهی منحرف کند.

راه سوم این شماره می‌گوید: «از لحاظ عجیب و غریب و خارق‌العاده‌بودن، قصه زندگی تو با افراد بسیار موفق و نابغه تفاوت چندانی ندارد. به‌جای اینکه دنبال لحظات فوق‌العاده و تکان‌دهنده در زندگی خود و دیگران باشی، بهتر است از همین لحظات معمولی که در اختیار داری، بیشترین استفاده‌ای را که در این مکان و زمان و شرایط می‌توانی، ببر. اینکه بعدا آیندگان می‌خواهند با وصل‌کردن گزینشی این لحظات چه قصه‌هایی بسازند نباید هیچ تاثیری در نحوه استفاده فرد از لحظاتش داشته باشد و هر شخصی باید در هر لحظه، صرف‌نظر از قصه‌ای که دیگران از او انتظار دارند یا خودش دوست دارد، بهترین واکنشی را که از دستش برمی‌آید، ارائه دهد.»

قصه‌های زندگی، به‌خصوص انواع پیچیده و هیجان‌آور و تکان‌دهنده‌اش، اکثر اوقات ذهن‌ساخته، توهمی، بی‌محتوا و انرژی‌بر هستند و سرگرم‌شدن به این قصه‌ها نتیجه‌ای جز اتلاف وقت و انرژی روانی و بروز آسیب‌های شدید در روابط فرد با خود و اجتماع و دنیا ندارد.

راه سوم امروز می‌گوید که قصه‌های زندگی باید ساده بوده و مجموعه‌ای از اتفاقات معمولی با هیجان‌ها و حوادث ساده و پیش‌پا‌افتاده باشند. موفقیت‌های بزرگ از تجمیع همین اتفاقات معمولی رخ می‌دهند. کسانی هم که هر روز زندگی خود را با التهاب و شور و هیجان‌های پر‌آب‌و‌تاب رنگ‌آمیزی می‌کنند، نمی‌دانند که دارند فرصت زنده‌بودن خود را بی‌جهت برای درست‌کردن ظاهر یک داستان پیچیده و ماجراجویانه می‌سوزانند و هدر می‌دهند.

وقتی به این سطح از آگاهی برسیم که بپذیریم قصه‌های زندگی آدم‌ها همگی غیر‌واقعی‌اند و نباید جدی گرفته شوند و بر اساس آن، حال و آینده افراد قضاوت و برنامه‌ریزی شود، در‌این‌صورت واقعیت را همان‌گونه که هست، نه آن‌گونه که قصه‌ها اصرار دارند، خواهیم دید. متاسفانه خیلی‌ها اسیر قصه‌های ذهنی خود هستند و اگر خط کلی داستانی که از زندگی خود ساخته‌اند، به دره افسردگی و قربانی‌شدن و شکست منتهی شود، «هویت» و «من» و شخصیتی که از این قصه نتیجه می‌گیرند، یک شخصیت افسرده و شکست‌خورده خواهد بود.

راه سوم امروز به شما می‌گوید: «ما نه‌تنها توسط قصه‌های پیچیده و پرآب‌و‌تابی که دیگران برای ما نقل می‏کنند، فریب می‌خوریم و فاصله خود را با آنچه واقعیت دارد، زیاد می‌کنیم، بلکه هم‌زمان با فراموش‌کردن اینکه قصه‌ها، چه ساده و چه پیچیده، اساسا موهومی و ذهن‌ساخته‌اند، برای درک انسان‌ها و دنیای پیرامون خود از واسطه‌ای به اسم قصه زندگی آدم‌ها استفاده می‌کنیم که ذاتا گمراه‌کننده و انحرافی است.

راه سوم امروز صریحا قصه‌های ذهنی را نقد نمی‌کند؛ بلکه با اغماض و ملایمت توصیه می‌کند که فریب قصه‌های پیچیده و هالیوودی و به‌اصطلاح داستان‌های به سبک فیلم هندی آدم‌ها را نخوریم و گمان نکنیم که دنیا برای خاطر قصه‌های توهمی ساخته ذهن آدم‌ها، خودش را تغییر می‌دهد.

حوادث دنیا خیلی ساده و عادی و معمولی رخ می‌دهند. وقتی یک نفر تا وقتی پول دارد، ایده‌های بزرگ در سرمی‌پروراند و دست به کارهای بزرگ می‌زند، حق ندارد از یک لحظه به بعد ادعا کند که چون فرشتگان به خواب او آمده‌اند و حس ششمش فعال شده، از فردا قصد دارد دیگر سرمایه‌گذاری نکند! کافی است رک و صریح بگوید: «وضعیت مالی‌اش به‌هم ریخته و دیگر نمی‌تواند مثل سابق از پس هزینه پروژه‌های جدید برآید!» به زبان ساده، لازم نیست برای توجیه کم‌کاری‌ها یا کج‌کاری‌ها و اشتباهات خود و دیگران، به داستان‌ها و قصه‌های بعید و عجیب و ناممکن متوسل شویم؛ کافی است خیلی شفاف و روشن بگوییم که به‌خاطر این دلایل ساده، مجبوریم سیاست کاری و سبک زندگی خود را تغییر دهیم.

نکته جالب هم اینجاست که آدم‌ها از بس قصه‌های رنگ‌و وارنگ از این و آن شنیده‌اند، نسبت‌به داستان‌های پیچیده واکسینه شده‌اند و به‌محض اینکه سطح پیچیدگی قصه زندگی افراد از یک حد مشخص بیشتر شود، خود‌به‌خود همه متوجه می‌شوند که طرف مقابل در حال لاف‌زدن و خالی‌بندی و در‌واقع قصه‌سازی و داستان‌سرایی است.

راه سوم می‌گوید: «زنجیره حوادثی که به موفقیت و شکست انسان‌ها منجر می‌شود، بسیار ساده‌تر از آن است که فکر می‌کنیم و اغلب اوقات با کمی تلاش و نظم و انضباط و هوشیاری می‌توان بر بسیاری از مشکلات بزرگ فائق آمد. مشکل اینجاست که ما متاسفانه به جای باز‌کردن چشمان خود و دیدن حقیقت به همان شکل ساده، آن را با یک داستان ذهنی و احساسی به‌قدری سخت و پیچیده و گنگ و مبهم می‌کنیم که یافتن راه‌حل برای آن مشکل عملا غیر‌ممکن می‌شود.»

راه سوم امروز، راه نجات از اسارت ذهن خودمان است؛ کافی است با سنجش میزان پیچیدگی و سطح سادگی قصه‌هایی که می‌شنویم، میزان درستی کلام آدم‌ها را ارزیابی کنیم.

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code