تاج و تخت روان‌کاوی
«فروید» که بود و چه گفت؟

اگر به دنیای جذاب و شیرین روان‌شناسی علاقه‌مند باشید، احتمالا اسامی‌ خیلی از افراد تاثیرگذار و بنیان‌گذاران رویکردهای مختلف این رشته به گوشتان خورده است. در همین مجله‌ای که در دست دارید، تا‌به‌حال مطالب زیادی درباره روان‌شناسان بزرگی مانند «یونگ»، «اریک برن»، «جفری یانگ»، «مارتین سلیگمن» و… به رشته تحریر درآمده است؛ اما ممکن است باز هم شناخت ما از رویکرد و سبک نظریه‌ای که ارائه کرده‌اند، کامل نباشد. در این صفحه تصمیم داریم برای این دسته از علاقه‌مندان در هر ماه، به زبان ساده به معرفی مختصر یکی از افراد تاثیرگذار و صاحب‌نام این رشته بپردازیم. برای آغاز هم جسارت به خرج داده‌ایم و به سراغ رفیع‌ترین و مشهور‌ترین قله رفته‌ایم؛ یعنی جناب «زیگموند فروید»!

 

به خاطر دارم یکی از اساتیدمان می‌گفت که روان‌شناسی مثل کاخی عظیم و مجلل است، اما بر روی شن و بر لبه ساحل؛ زیرا هنوز نتوانسته است به بسیاری از سوال‌های اصلی و اساسی این حوزه جواب قاطعانه‌ای بدهد؛ اما این کاخ شنی اگر پادشاهی داشته باشد، به نظر می‌رسد کسی جز «فروید» شایسته بر سر گذاشتن تاج آن نخواهد بود. حرف‌زدن از فروید و حتی معرفی ساده او آسان نیست یا بهتر بگویم سهل و ممتنع است؛ یعنی به همان اندازه که فکر می‌کنیم او را می‌شناسیم و از نظریاتش خبر داریم، ممکن است واقعا چیز زیادی از حرف‌های او نفهمیده باشیم. ابهام و پیچیدگی یکی از ویژگی‌های دردسرساز نظریه فروید است. از طرف دیگر نکته جالب اینجاست که در طول تاریخ روان‌شناسی هیچ‌کس به اندازه فروید تحسین و تکریم و از طرفی محکوم نشده است و نظریات بسیاری از روان‌شناسان بعد از او، یا در تایید یا در واکنش به نظریه فروید بوده است. هنوز که هنوز است دعوای منتقدان و دشمنان قسم‌خورده با طرف‌داران سینه‌چاک فروید ادامه دارد و بحث‌های بی‌سرانجام و طولانی‌شان نقل محافل علمی ‌و دانشگاهی است. اما فروید که بود و چه گفت که نظریاتش چنین بلوایی به راه انداخت؟

اگر بخواهیم از شرح زندگی‌نامه و اطلاعاتی که با هر تحقیق ساده‌ای به‌راحتی می‌توانید به دست بیاورید، بگذریم، شاید فقط کافی باشد بدانیم که فروید یک پزشک و نورولوژیست (عصب‌شناس) اتریشی بود که رویکرد روان‌کاوی در روان‌شناسی را پایه‌گذاری کرد. روان‌کاوی نظریه‌ای ا‌ست درباره عملکرد ذهن، اختلالات روانی و نام شیوه‌ای برای روان‌درمانی است که به بررسی عمیق و متمرکز بخش ناخودآگاه می‌پردازد.

 

کوه یخ درون ما

فروید در برداشت اولیه خود شخصیت را به سه سطح تقسیم کرد: خودآگاه (هشیار)، نیمه‌خودآگاه (نیمه‌هشیار) و ناخودآگاه (ناهشیار). او معتقد بود ذهن ما مثل کوه یخ است و قسمت خودآگاه یا هشیار قسمت کوچکی است که بالای سطح آب است؛ یعنی فقط نوک کوه یخ. اما قسمت بزرگ‌تر و مهم‌تر زیر سطح آب است و فروید آن را قسمت ناهشیار خواند.

سطح خودآگاه یا هشیار، همان‌طور که از نام آن پیداست، شامل تجربیات و احساساتی است که در هر لحظه از آن‌ها آگاهیم. برای مثال وقتی دارید این مقاله را می‌خوانید، ممکن است به دمای هوا، قلمی که در دست دارید یا احساس گرسنگی یا خستگی خود آگاه باشید. فروید هشیار را جنبه محدود شخصیت می‌دانست، زیرا فقط بخش کوچکی از افکار و احساسات و خاطرات در هر لحظه در آگاهی هشیار وجود دارد.

در قسمت پایین بخش هشیار، بخش نیمه‌هشیار قرار دارد که شامل خاطرات و ادراک‌ها و افکاری است که فورا و به‌صورت هشیار از آن‌ها آگاه نیستیم، ولی می‌توانیم به‌راحتی آن‌ها را به سطح هشیار برسانیم. مثل اینکه شما ممکن است اسم هم‌کلاسی دوران دبستانتان را در حال حاضر به‌راحتی به خاطر نیاورید، اما با دیدن عکس او در شبکه‌های اجتماعی، حتی اطلاعات بیشتری از او به خاطرتان بیاید.

اما منظور از بخش ناهشیار یا ناخودآگاه، آن بخش از روان است که کاملا از دسترس آگاهی خارج شده است، ولی رفتار فرد را در کنترل دارد. نظریه روان‌کاوی بر این سطح تمرکز کرده و بر این نکته تاکید دارد که بخش ناهشیار مخزن نیروهایی است که ما نمی‌توانیم آن‌ها را ببینیم یا کنترل کنیم. فروید نشان داد که عمیق‌ترین تمایلات انسان ریشه در ناخودآگاهش دارد و معتقد بود که برخلاف تصور ما، اعمال و رفتار انسان بیشتر توسط ناخودآگاه او اداره می‌شود.

 

غریزه زندگی، غریزه مرگ

فروید غرایز انسان را در دو طبقه دسته‌بندی کرد: غرایز «زندگی» و غرایز «مرگ». غرایز زندگی به ارضا‌کردن نیاز به آب و هوا و غذا و میل جنسی مربوط است که منجر به بقای نوع انسان می‌شود و به سمت رشد و نمو گرایش دارد. در مقابل غریزه زندگی، غرایز مرگ یا غرایز ویرانگر هم وجود دارند. فروید معتقد بود که انسان‌ها میل ناهشیاری به مردن دارند و یکی از مولفه‌های غرایز مرگ، سائق یا محرک درونی پرخاشگری است که به صورت میل به مردن توصیف شده است. نیروی پرخاشگری ما را وادار می‌کند که نابود کنیم، فتح کنیم و بکشیم. فروید پرخاشگری را مثل میل جنسی، جزء جدانشدنی ماهیت انسان می‌دانست.

 

ساختار شخصیت

نگاه تیزبین و هوشمندانه فروید به شخصیت انسان، او را به کشف یک مدل و ساختار سه‌بخشی در روان انسان هدایت کرد. از دید او، «نهاد» (ID)، «خود» (Ego) و «فراخود»Super Ego) ) سه بخشی هستند که ساختار اساسی شخصیت انسان را می‌سازند.

«نهاد» یا «اید» جایگاه غرایز انسانی است و مستقیما با ارضای نیازهای بدن ارتباط دارد و اصولا در پی کسب لذت کوتاه‌مدت و اجتناب از درد است. نهاد ساختاری لذت‌جو، غیراخلاقی و ناشکیباست که از واقعیت آگاه نیست و مثل کودکی است که می‌خواهد همه نیازهایش همین الان ارضا شود و اگر نشود، گریه می‌کند و پا بر زمین می‌کوبد و داد و بیداد راه می‌اندازد.

«خود» یا «ایگو» منطبق بر اصل واقعیت است. توانایی یادگیری، ادراک، تشخیص و قضاوت به این بخش از شخصیت مربوط می‌شود. این خود همان بخش منطقی شخصیت شماست که نمی‌گذارد بی‌گدار به آب بزنید و همین الان از شغلی که دوستش ندارید، استعفا دهید یا همه پولتان را برای سفر و تفریحی که شما را به هیجان می‌آورد، خرج کنید و دائما نیازهای نهاد را کنترل کرده و ارضای آن را به تعویق می‌اندازد تا شما آسیب کمتری ببینید.

«فراخود» یا «سوپرایگو» جنبه اخلاقی شخصیت ماست. این جنبه اخلاقی معمولا در پنج یا شش سالگی آموخته می‌شود و از مقرراتی که والدین برایمان تعیین کرده‌اند، تشکیل می‌شود. کودکان از طریق تحسین و تنبیه یاد می‌گیرند که والدین آن‌ها چه رفتارهایی را خوب یا بد می‌دانند. فراخود ما برای رسیدن به کمال اخلاقی بسیار بی‌انعطاف است و هدف آن، برعکس «خود»، به‌تعویق‌انداختن درخواست‌های لذت‌جویانه نهاد نیست، بلکه جلوگیری کامل از آن‌هاست. فراخود نه برای لذت‌جویی کاری می‌کند و نه برای رسیدن به اهداف واقع‌بینانه خود؛ بلکه فقط برای کمال اخلاقی تلاش می‌کند و به قول فروید خود بیچاره! تحت فشار لذت‌طلبی نهاد و اصل واقعیت و باید و نبایدهای فراخود قرار دارد که این می‌تواند باعث اضطراب شود. از طرفی فروید معتقد بود ما برای کاهش سطح اضطراب از مکانیسم‌های ناخودآگاهی استفاده می‌کنیم به نام «مکانیسم‌های دفاعی» مانند توجیه و دلیل‌تراشی، فرافکنی، انکار، سرکوبی و… تا در برابر فشارهای نهاد و فراخود از خودمان دفاع کنیم.

 

روی تخت روان‌کاوی چه می‌گذرد؟

شیوه درمان در این روش تا حدودی با روش‌های دیگر روان‌درمانی متفاوت است. یکی از تفاوت‌های عمده آن این است که مراجع روی صندلی در برابر درمانگر نمی‌نشیند، بلکه روی تختی که به تخت روان‌کاوی معروف است، دراز می‌کشد. درمان روان‌کاوی به شیوه سنتی که همان شیوه فروید است، درمانی زمان‌بر و نسبتا پرهزینه است. در این نوع درمان بیمار دست‌کم هفته‌ای یک بار به روان‌کاو مراجعه می‌کند و روی تخت روان‌کاوی دراز می‌کشد و سعی می‌کند برای روان‌کاو که پشت سر او نشسته است، هر آنچه را که در فکرش می‌گذرد، بازگو کند؛ بدون اینکه آداب و ترتیبی بجوید. روان‌کاو با تحلیل صحبت‌های مراجع و کمک به پیداکردن بینش نسبت به منابع اضطراب ناخودآگاه و مکانیسم‌های دفاعی فرد و همچنین تحلیل رویاهای او می‌تواند به مراجع کمک کند که با هشیار‌شدن بخش ناهشیار و واپس‌رانده شخصیت کم‌کم و به مرور شفا یابد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *