بوي شيرين لبو

يكي از عصرهاي خنك پایيزي با مترو از سر كار به خانه برمي‌گشتم. به‌محض اينكه از ايستگاه مترو بيرون آمدم و پا به خيابان گذاشتم، بويي شيرين و آشنا در مشامم پيچيد و مرا با خود برد؛ بوي شيرين لبو، سرخ و نرم و گرم، مثل خاطرات خوش و به‌يادماندني زندگي.

«لبو دارم؛ قنده لبو!»

ياد همه‌ زمستان‌هاي خوش زندگي‌ام افتادم. ياد بچگي كه منتظر لبوفروش محل بوديم و لبوي تميز و خوش‌پخت خانه را پس مي‌زديم، چون لبوهاي لبوفروش دوره‌گرد بوي ديگري داشت…

باورتان نمي‌شود، اما مثل بچه‌ها ذوق كردم. جلو رفتم و دو عدد لبو خريدم. فقط خريدم و همين خريدن لبوي معطر بود كه لذت داشت. كمي پائين‌تر آن‌ها را به پسركي كه پشت يك ترازو در پياده‌رو نشسته بود و مثلا داشت مشق مي‌نوشت، دادم و در‌حالي‌كه بوي شيرين لبو همچنان با من بود، به راهم ادامه دادم.

به خودم، به زندگي‌ام، به اطرافيانم و به دايره‌ بزرگ‌تر، به همه‌ آدم‌ها فكر كردم؛ به گرفتاري‌ها‌، دغدغه‌ها و روزمرگي‌هایمان كه گاه يكنواختي‌اش ما را مي‌كشد؛ به تلاش همه‌ عمرمان كه مي‌دويم تا جا نمانيم و با حضور در مسابقه‌ بزرگ زندگي برنده شويم؛ البته خدا مي‌داند که قرار است برنده چه چيز شويم.

 

بوي شيرين لبو همچنان با من بود. به يك صبح تا شبمان فكر كردم كه همان كارهاي ديروز و پريروز و پارسال را تكرار مي‌كنيم، به همان چيزها توجه مي‌كنيم، به همان راه‌ها مي‌رويم و همان دغدغه‌ها ذهنمان را درگير مي‌كنند و به دويدن در مسير هميشگي ادامه مي‌دهيم، بي‌آنكه خستگي مزمن را احساس كنيم و بعد… يك روز كه ديگر توان دويدن نداريم و برد و باخت اين مسابقه‌ بزرگ هم ديگر برايمان اهميت ندارد،‌ توقف مي‌كنيم و به پشت سر، به راه درازي كه پيموده‌ايم، نگاه مي‌كنيم و…

بوي شيرين لبو در مشامم مي‌پيچد و همچنان با من است. تا خانه چند قدم بيشتر نمانده بود. حالا بايد از آن افكار بيرون مي‌آمدم و روزمرگي‌هایم را ادامه مي‌‌دادم.

فرداي آن‌ روز به شوق بوييدن رايحه‌ آشناي لبوي شيرين از ايستگاه مترو بيرون آمدم و پا به خيابان گذاشتم؛ اما لبوفروش آنجا نبود. با آنكه مي‌دانستم كاري احمقانه است، در دو جهت مختلف خيابان را بالا و پایين رفتم و سر چرخاندم بلكه او را ببينم؛ اما نبود. به خودم گفتم: «ديوانه شده‌اي؟ مگر او را مي‌شناسي؟ مگر بلد نيستي لبو درست كني؟ راه بيفت!» مأيوسانه و با دلخوري به مسير هميشگي برگشتم و راه خانه را در پيش گرفتم.

روز سوم، وقتي باز هم لبوفروش را نديدم، حالم بد شد؛ بي‌آنكه بدانم چرا. اما بي‌آنكه دنبالش بگردم، به راه خودم رفتم؛ اما با دلخوري و دلتنگي. حالا داشتم به همه‌ آن روزهاي بي‌انتهايي فكر مي‌كردم كه شتاب‌زده در مسير يكنواخت روزمرگي‌ها مي‌دويم، بي‌آنكه جاي خالي لبوفروش پير و لبوهاي سرخ و شيرينش را در زندگي‌مان احساس كنيم. بي‌آنكه ببينيم بچه‌گربه‌ لاغر و گرسنه و نيازمند توجه، خودش را به پايمان مي‌مالد و هزار درخواست دارد. بي‌آنكه يادمان بيفتد ماه‌هاست سراغي از دوست قديمي‌مان نگرفته‌ايم و خبري از او نداريم.

 

حالا نه فقط بوي شيرين لبو،‌ كه چهره‌ ساده و خندان پيرمرد لبوفروش هم با من بود و نمي‌دانستم چرا آن‌قدر پريشان بودم.

يك هفته گذشت و ماجرا را تقريبا فراموش كردم.

آن روز شنبه بود؛ يكي از آن شنبه‌ها كه خودتان داشته‌ايد و مي‌دانيد؛ از آن شنبه‌ها كه همه‌ كارهاي معوق‌مانده‌ آخرهفته‌ پيش به هم مي‌پيچد و خلق همه را تنگ مي‌كند، چون ناگزير بايد به‌ جاي چهارشنبه‌ پيش هم اضافه‌كاري كند.

خسته بودم و كفري و تحريك‌پذير. از ايستگاه مترو بيرون آمدم. نم‌نم باران مي‌باريد و به خنكاي عصر پایيزي طراوت مي‌بخشيد. حالم كمي بهتر شد. به بهانه‌اي در پياده‌رو ايستادم و سعي كردم همه‌ افكار پرتنش روز را كه مثل تار عنكبوت فضاي ذهنم را اشغال كرده بودند، از خودم دور كنم. چشم‌ها را بستم و چند نفس عميق كشيدم و ريه‌هايم را از هواي خنك و مرطوب پر كردم؛ حالم باز هم بهتر شد. چشم باز كردم تا خودم را جمع‌و‌جور كنم و به راه بيفتم كه … ديدمش؛ زير درخت بزرگي بساط كرده و پارچه‌ بزرگ چهارگوشي را سقف گاري كوچكش کرده بود.

«لبو دارم؛ قنده لبو!»

انگار عزيزي از راه دور آمده و سرزده مقابلم سبز شده باشد، دلم لرزيد و ذوق كردم. فكرنكرده به طرفش رفتم و حالش را پرسيدم. با تعجب و با همان لبخند ساده جوابم را داد:

  • «اين روزها نبودي؛ كجا بودي؟»
  • «دور از جانتان سرما خورده بودم.»
  • «بلا دور باشد، خوشحالم كه برگشتي.»

تصور مي‌كنم نتوانست جلوي حيرت و كنجكاوي‌اش را بگيرد؛ پس سر به زير انداخت و با كم‌رويي پرسيد:

  • «سلامت باشيد، ولي براي شما چه فرقي مي‌كند كه من برگردم يا برنگردم؟ مرا كه نمي‌شناسيد و لبو هم كه چيز قابل‌‌داري نيست!»

و كيسه نايلون حاوي دو لبويي را كه خريده بودم، به دستم داد. نمي‌دانستم چه جوابي بدهم، چون جواب را خودم هم نمي‌‌دانستم. من هم لبخندي زدم، خداحافظي كردم و به راه خودم رفتم؛ در‌حالي‌كه در تمام طول راه از خودم مي‌پرسيدم که واقعا ديدنش چرا برايم اهميت داشت؟ و اين پرسش تا هنگام خواب دست از سرم برنداشت. خوابم نمی‌برد؛ پس پشت ميزم نشستم و فكر كردم که شايد اگر ماجرا را بنويسم و از دور به آن نگاه كنم، جواب را پيدا كنم. ماحصل همين نوشته‌اي است كه در دست داريد. من جواب خودم را حدس زدم كه در ادامه خواهم گفت؛ شايد شما به جواب ديگري برسيد.

در دوران شتاب و سرما و روزمرگي‌ها زندگي مي‌كنيم. در دوراني كه همه شكل هم شده‌اند و تنوع و تازگي و شادي حقيقي از زندگي‌مان رخت بسته است. همه به يك چيز فكر مي‌كنيم، همه يك جا (آن هم نه جاي حقيقي، بلكه در فضاهاي مجازي) جمع مي‌شويم و همه همان حرف‌هايي را مي‌زنيم كه هزار بار دستمالي شده‌اند و از هزار مجرا به گوشمان رسيده‌اند. نه غصه‌هایمان عميق است و نه شادي‌هايمان. مثل ماشين كار مي‌كنيم. مثل ماشين مي‌خوريم؛ بي‌هيچ مزه و لذتي. مثل ماشين هم مي‌خوابيم؛ خواب‌هاي گسسته و پراكنده كه هنوز تنش‌هاي روزمان را با خود حمل مي‌كنند.

 

 

آن روز كه پيرمرد لبوفروش با گاري كهنه‌ و عطر شيرين لبوهايش مرا با خود برد،‌ در‌واقع كودك كسل و تنهاي درونم را به‌دنبال خود كشيد؛ كودكي كه زماني دراز است كودكي نكرده، هيجان نداشته، احساس امنيت نكرده و از ته دل نخنديده است. آن روز كه از دوباره نديدن پيرمرد آشفته شدم، كودك درونم بود كه آشناي قديمي را گم كرده بود؛ دوستي امن و ساده را كه شادي‌هاي كوچك دل كم‌توقعش را قلقلك داده بود.

اين روزها زندگي را سخت نكني هم، خودش به‌قدر كافي سخت هست. نگذاريم كه دغدغه‌هاي روزمره سايه بر سر شادي‌هاي كوچك و بي‌پيرايه بيندازند و خسته‌ترمان كنند. بد نيست گاهي هم دستي بر سر كودك تنهايي كه در عمق وجودمان حوصله‌اش سر رفته و احساس ناامني مي‌كند، بكشيم. بد نيست هنگام گذشتن از جاده‌ سنگلاخ زندگي از شتاب و سرعتمان بكاهيم و به گل‌هاي اطراف جاده هم نظري بكنيم؛ به بچه‌گربه‌ لاغري كه در انتظار غذا يا نوازش خودش را برايمان لوس مي‌كند، به جوانه‌ سبز و كوچكي كه به‌زور از ميان آسفالت خيابان سر بيرون آورده، به دوست از‌ياد‌رفته‌اي كه بارها تقاضاي ديدارمان را داشته و ما وقت نداشتيم، به پيرمرد لبوفروشي كه با چهره‌اي ساده و خوش‌رو و با صدايي بم و آهسته مي‌گويد: «لبو دارم؛ قنده لبو!».

جواب من همين بود؛ حالا مي‌توانستم بروم بخوابم و درباره‌ روزمرگي‌هاي زندگي‌ام كمي تجديد‌نظر كنم.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *