بازی با مرگ!

داستان زندگی این شماره، درباره‌ دخترهایی است که خیلی از تابوهایی را که ما می‌شناختیم، شکستند.

«همیشه آن‌طوری که آدم فکر می‌کند، پیش نمی‌رود. می‌دانی، یک‌وقت‌هایی، یعنی خیلی‌وقت‌ها، باید آن‌قدر بگردی تا به جایی برسی که با خودت بی‌حساب شده باشی. به جایی برسی که بفهمی دیگر هرجا را که باید می‌رفتی و هر کاری را که باید می‌کردی، تجربه‌اش را به دست آورده‌ای. آن‌وقت بین همه‌ این‌ها، جایی پیدا می‌شود، یک کاری پیدا می‌شود که تو با خودت می‌گویی این دیگر آخرش است! آره این کار من است؛ همان کاری که باید از اول می‌رفتم سراغش. آن‌وقت است که به رضایت می‌رسی. ما هم گشتیم، خیلی گشتیم. در دانشگاه‌های مختلف، بین رشته‌ها و کارهای مختلف تا به اینجا رسیدیم؛ به جایی که همه‌مان می‌دانیم برای این کار درست شده‌ایم و می‌دانیم چقدر دوستش داریم!»

این چند جمله، چکیده‌ تمام صحبت‌هایی است که در این چند ساعت بین ما و ۵ جوانی که مقابلمان نشسته‌اند، ردوبدل شد. در یک کلاس خالی در حوالی خیابان مطهری، هفت‌نفری دور هم جمع شده‌ایم و داریم درمورد زندگی‌هایمان صحبت می‌کنیم. از پنجره نگاهی به بیرون از اتاق می‌اندازم. ساعت حدود شش‌ونیم است و آخرین پرتوهای آفتاب هم چند دقیقه قبل خاموش شده است. اولش قرار نبود این‌طوری باشد، یعنی فکر نمی‌کردیم بحث آن‌قدر بخواهد به درازا بکشد؛ اما حرف‌ها ما را با خود برد؛ ما را با خود برد به اقتصاد، تکنولوژی، روان‌شناسی و خلاصه برد به هرجایی که زورش می‌رسید. او دست ما را گرفت و با خود همراه کرد. تمام صحبتی که ما با بروبچه‌های گروه «فانوس» داشتیم، شاید به ۳ساعت هم نرسید؛ اما در همین مدت‌، بارها این احساس به ما دست داد که چقدر این گفت‌وگوی عصرگاهی دارد جذاب می‌شود و چقدر می‌توان صحبت را به درازا کشاند؛ اما افسوس که فرصت ما محدود بود و «داستان یک زندگی» هم، بیش از ۳صفحه به ما فرصت نمی‌دهد وگرنه این گزارش می‌توانست طولانی‌تر شود.

گِیمِرهم،گیمر‌های قدیم!

«وقتی خواستید وارد این عرصه شوید، نگران این مسئله نبودید که این رشته کاملا دست پسرهاست؟ آن هم چه پسرهایی؟ پسرهایی که خیلی‌هایشان وقتی یک دختر وارد یک سایت مربوط به بازی می‌شد، او را مسخره می‌کردند؛ چه برسد که حالا بیایند و آن بازی‌ را که او ساخته است، امتحان کنند.» این سوال، چالش اول ما برای بروبچه‌های «فانوس» است. هنوز حرف‌ ما تمام نشده است که یکی از بچه‌ها، خیلی محکم و با اعتمادبه‌نفس جواب می‌دهد: «خب بله دیگر! ببین فقط مربوط به این عرصه که نیست. الان سر رانندگی هم این طرز فکر وجود دارد. در همین خیابان‌ها اگر ۲۰سال پیش یک خانم پشت فرمان می‌نشست، شاید بعضی‌ها تعجب می‌کردند، مسخره‌اش می‌کردند، برایش بوق می‌زدند و واکنش‌هایی از این دست نشان می‌دادند؛ ولی الان زمانه عوض شده است. در بازی هم دقیقا همین اتفاق افتاد!». ارغوان انصاری، یکی از اعضای گروه ۵نفره بازی‌سازی فانوس این توضیحات را به ما می‌دهد؛ گروه مستقل و نوپایی که حالا دیگر خیلی‌ها آن را می‌شناسند. او ادامه می‌دهد: «تا چند سال پیش گیم و بازی بیشتر یک عرصه پسرانه بود. بیشتر گِیمرها هم پسر بودند؛ ولی الان دیگر آن فضا از بین رفته است. الان معلوم نیست که ما چقدر این فضا را شکسته‌ایم.» صدای خنده در کلاس خالی می‌پیچد. هنوز چند دقیقه از شروع صحبت‌ ما نگذشته است و به اصل مطلب نرسیده‌ایم. بچه‌ها یکی‌یکی می‌رسند. ارغوان، زینب، الهام، رضوانه و آخر سر هم نوید. جمع فانوسی‌ها جمع شده و وقتش است که قصه‌ زندگی را شروع کنیم.

با آتاری، از زمین‌های خاکی…

تا حدود سال ۹۰، داستان زندگی این ۵نفر ارتباط چندانی به یکدیگر ندارد؛ درست مثل رودی که شاخه‌های مختلف آن، با کیلومترها اختلاف نسبت به یکدیگر در سرچشمه‌های کوه پدید می‌آیند. روایت زندگی را اول از همه‌ «الهام عظیمی» شروع می‌کند: «من سال ۶۸ به دنیا آمدم. اولین برخوردم هم با گِیم در ۵سالگی بود، برادرم آتاری خریده بود. بعد هم میکرو آمد به خانه‌مان و بعد هم که کامپیوتر. مثل بعضی از بچه‌ها نبودم که صبح تا شب را پای دستگاه بازی ‌باشم، ولی اون‌جوری هم نبود که بگویم بازی اصلا مرا جذب نمی‌کند. یادم است که شب قبل از یکی از امتحان‌ها که همه داشتند خودشان را برای آن می‌کشتند، من نشستم و یک بازی را تا آخرش رفتم. خب این کارها از هر دختری برنمی‌آید! لیسانس فیزیک را از دانشگاه تهران گرفتم. برای فوق هم هوش مصنوعی خواجه نصیر را زدم که قبول شدم. الان هم همان‌جا فوق می‌خوانم.» بعد از ریحانه نوبت ارغوان است: «من ارغوان انصاری هستم. متولد ۱۳۶۵! من هم این افتخار را دارم که بگویم آشنایی من با گیم و بازی به‌وسیله آتاری بود. موقعی که آتاری آمد دستم، نه خواهر داشتم و نه برادر! خودم بودم؛ درنتیجه کسی هم نبود که بیاید این آتاری را بگیرد و بگوید بده من هم بازی کنم. یک عادت بدی‌ هم که داشتم این بود که وقتی از بازی خوشم می‌آمد، دیگر ولش نمی‌کردم؛ یعنی بدجوری ولش نمی‌کردم‌ها! از خواب‌وخوراک و زندگی و همه‌چیز می‌افتادم. این دو تا اتفاق که با هم ترکیب می‌شد، نتیجه‌اش می‌شد صورت پف‌کرده و چشم‌های قرمز! این بود که خیلی‌وقت‌ها سراغ یک‌سری بازی‌ها نمی‌رفتم که مبادا اسیرش بشوم! لیسانس زدم ریاضی محض شریف. آخر عاشق ریاضی بودم. هنوز هم عاشق ریاضی هستم. فوق هم همان ریاضی محض شریف قبول شدم. فوق را که از شریف گرفتم، دوباره فوق‌لیسانس امتحان دادم و این بار هوش مصنوعی امیرکبیر قبول شدم. می‌خواستم یک فضای دیگر را تجربه کنم.» نوبت رضوانه می‌رسد، دختر کم‌حرف گروه که درطول گفت‌وگویمان شاید درمجموع چند جمله بیشتر صحبت نمی‌کند. معرفی‌اش هم خیلی کوتاه و MP3وار است: «من رضوانه علی‌پور هستم. لیسانس مدیریت بازرگانی دانشگاه الزهرا (س). من هم مثل بقیه بچه‌ها شروع کردم! اول با آتاری و بعد با میکرو. بعد هم کلا دیگر هیچ‌چیز! یعنی بعد میکرو دیگر خیلی نرفتم دنبال بازی و گِیم. بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم، به سمت هنر تمایل پیدا کردم. بعد هم که آمدم اینجا و با بچه‌ها آشنا شدم.» زینب چهارمین دختر گروه است که خودش را این‌طور معرفی می‌کند: «خب من یک ذره با بقیه بچه‌ها فرق دارم؛ یعنی اولش من هم با آتاری و میکرو و … بازی می‌کردم، اما بعدش ۱۵-۱۶سالم که شد، با خودم گفتم که دیگر خانم شدم و باید بروم دنبال دغدغه‌های جدی‌تر؛ این بود که دیگر بی‌خیال بازی شدم. لیسانس ریاضی کاربردی گرفتم از دانشگاه الزهرا(س). فوق‌لیسانس را هم گرافیک دنبال کردم؛ البته کنارش در رشته‌ ارشد «نهج‌البلاغه» دانشگاه علوم حدیث هم تحصیل می‌کنم» و درنهایت نوبت نوید است: «من نوید محمدزاده هستم. متولد ۱۳۷۱٫ سال آخر لیسانس آی.‌تی امیرکبیر. من دو برادر کوچک‌تر دارم. تا چند وقت پیش ایکس‌باکس زیاد بازی می‌کردم ولی متاسفانه سوخت. از آن موقع دیگر خیلی مستقیم سراغ بازی‌ نرفتم. من اینجا آهنگ‌ساز گروه هستم و برای بازی‌‌های مختلف آهنگ می‌سازم.» خب موفقیتی‌های عزیز! با بروبچه‌های فانوس آشنا شدید؟ حالا بریم سراغ ادامه مطلب!

«مرکز رشد» را عشق است!

فانوسی‌ها این روزها دیگر کم‌کم دارند معروف می‌شوند، بازی‌شان به‌عنوان بهترین بازی مستقل انتخاب شده و در صفحه‌ اول برنامه «بازار» هم قرار گرفته است. «شروع کار حرفه‌ای ما درزمینه‌ بازی از این مرکز شروع شد، یعنی مرکز «رشد بازی‌سازی»، مرکزی که زیرنظر بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای قرار دارد. در یکی از رویدادهای بازی‌سازی در ماه رمضان سال ۹۱ ما با همدیگر آشنا شدیم و گروه فانوس شکل گرفت. بچه‌ها از راه‌های مختلف با مرکز آشنا شدند. همه‌ ما هم تقریبا هم‌زمان وارد اینجا شدیم.» «فضای اینجا فوق‌العاده است؛ پر است از استادهای پرانرژی و جوان. اساتیدی که اطلاعات به‌روز درباره‌ بازی‌سازی را در اختیار تو قرار می‌دهند؛ به‌علاوه کلی انرژی مثبت. هر دانشجویی که وارد اینجا می‌شود، ابتدا یک‌سری دوره‌های مختلف را طی می‌کند. بعد از مدتی، هر چند نفر از بچه‌ها با همدیگر یک گروه بازی‌سازی شکل می‌دهند و شروع به بازی‌ساختن می‌کنند. مرکز هم فضا در اختیارشان قرار می‌دهد و اساتید آن رایگان به بچه‌ها مشاوره می‌دهند.» بچه‌ها مدام در حرف‌هایشان از این مرکز تعریف می‌کنند. کاملا مشخص است که حسابی نمک‌گیر اینجا شده‌اند. جلوتر که می‌رویم، بحث وارد فازهای جدی‌تری می‌شود: «الان در جامعه‌ ما، هنوز هم در بین خیلی از افراد بزرگ‌سال دید مثبتی نسبت به بازی وجود ندارد. فکر می‌کنند بازی وقت تلف‌کردن است. فکر می‌کنند اگر یک پلی استیشن برای بچه بخرند، ده ساعت می‌نشیند پای دستگاه و به‌اصطلاح چشم‌وچالش را نابود می‌کند، بدون اینکه هیچ سودی ببرد، شما با این دید موافقید؟» این سوال را که می‌پرسیم، با مجموعه‌ مفصلی از پاسخ‌های مختلف از طرف همه‌ بچه‌ها روبه‌رو می‌شویم. نوید می‌گوید: «اساسا بازی در جهان جزو مقوله‌ سرگرمی یا Entertainment طبقه‌بندی می‌شود؛ یعنی هدف اصلی آن این است که صرفا شما را سرگرم کند. حالا این وسط یک‌سری بازی‌ها جدی‌تری هم هستند که به آن‌ها می‌گویند Serious Games؛ یعنی بازی‌هایی که هدف از آن‌ها فقط سرگرم‌کردن نیست و درحقیقت آن‌ها می‌خواهند مفهومی را در ذهن مخاطب القا کنند یا می‌خواهند یک مهارتی را به او آموزش دهند؛ مثلا الان در کشورهای پیشرفته دارند روی بازی‌هایی کار می‌کنند که با آن بتوانند به بچه‌های سرطانی کمک کنند تا با سرطانشان مقابله کنند. بازی مثل سینما، یک وسیله است؛ هم می‌توان از آن استفاده‌ خوب کرد هم بد.» الهام ادامه می‌دهد: «ببین! شما می‌توانید در هر کاری افراط‌وتفریط بکنید؛ مثلا در روز۱۰ساعت پای بازی بنشینید! اگر این کار را بکنید، خب معلوم است که به تو ضرر می‌رسد. اما این تقصیر بازی نیست! تقصیر خودت است. همین بازی خیلی جاها می‌تواند استفاده مثبت هم داشته باشد.» چند ساعت از زمان شروع بحثمان گذشته و تاریکی‌ هوای بیرون خبر می‌دهد که کم‌کم باید بحثمان را تمام کنیم. زینب که یک جورهایی بزرگ‌تر گروه هم محسوب می‌شد برای حسن‌ختام می‌گوید «ما یک گروه بازی‌سازی مستقل هستیم. در یک تیم بزرگ‌تر ممکن است صدها نفر برای ساختن یک بازی با هم همکاری کنند. حالا ما این کار را ۵تایی انجام می‌دهیم. اما چه در آنجا و چه در اینجا یک چیز مشترک است. مقوله‌بازی و بازی‌سازی آن‌قدر گسترده است که هرکس وارد آن می‌شود، انگیزه‌ خاص خودش را دارد. هرکس که بازی می‌سازد هدف خاص خودش را دنبال می‌کند. حالا اینکه این هدف خوب است یا بد، کاملا به نگرش طرف مقابل بستگی دارد. در تیم ما هم هرکدام از بچه‌ها برای ورود به عرصه بازی‌سازی انگیزه‌ خودشان را داشتند. ولی نکته‌ای که در آن هیچ شکی وجود ندارد، این است که بازی و بازی‌سازی عرصه‌ای است که امروزه نمی‌توان آن را نادیده گرفت و به آن پشت کرد. اگر هم پدر و مادری نگران سلامت فرزندشان هستند، نباید مطلقا جلوی بازی او را بگیرند؛ بلکه باید در نحوه‌ خریدن بازی و بازی‌کردن فرزندانشان را مدیریت کنند.»

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code