از وهم تا خیال؛ از تخیل تا تفکر

انسان موجودی فلسفی است و از بدو ورود به عالم هر روز، ذهنش را با ده‌ها پرسش درگیر می‌کند؛ اینکه این چیست، آن کیست، چرا؟ چگونه؟ و …

این پرسش‌ها راهنمای رورد ما به دنیای ناشناخته است. ما در دوران کودکی بااشتیاق می‌پرسیم. پرسیدن حالت ماست. زیبا، معصوم و راهگشاست. وقتی کودک بودیم، با پرسش‌ها مانوس بودیم و گویی جهان موظف به پاسخ‌گویی بود. اعتمادبه‌نفس سالمی داشتیم و از پرسیدن احساس شرمساری و ضعف نداشتیم و ندانستن را عیب نمی‌دانستیم. این اقتدار و توانایی برای جست‌وجوگری در طبیعت به ما هدیه داده شده است و به‌واسطه این توانمندی ما پویا و جوینده هستیم. ما می‌پرسیم تا کشف کنیم و با هستی در ارتباط باشیم. طعم شگفت‌انگیز مکاشفه برای کودک هرگز تکرارنشدنی است. طعم خوش حیرت زمانی‌که غرق در مشاهده است. زمانی‌که بی‌هیچ کنکاشی به هرآنچه که هست، می‌نگرد. زمانی‌که می‌داند که می‌تواند. اوقاتی بود که همه عظمت دنیای کودکی‌مان را ساخت و حالا ما به کودکی‌مان مدیونیم. در دوران کودکی باور داشتیم نیرویی برتر بر ما حاکم است و ما خود را دربرابرش ناتوان می‌دیدیم. گاهی این نیروی برتر آغوش مادر بود و گاهی دستان گرم پدر. گاهی هم آن دستی بود که ما را وقتی در گهواره خواب بودیم، پهلوبه‌پهلو می‌کرد؛ برخی اوقات هم آن نوای جادویی لالایی‌های سحرآمیز بود که ما را به خواب ناز فرومی‌برد. کودک زبان‌بسته همه چشم و گوش و همه حس و جان و همه روح و نگاه بود و این امکانات به او توانایی می‌داد تا به مکاشفه دنیای بیرون و درون بپردازد.

در دوران کودکی همه‌چیز معنا داشت. لمس اشیا، بوی خوش و ناخوش، طعم‌ها، حالت افراد؛ درواقع در آن دوران هیچ صدا، طعم و حالتی اتفاق تلقی نمی‌شد. هرآنچه به چشم می‌دید و به گوش می‌شنید یا لمس می‌کرد، برایش مهم بود و در آن حال چنان غرق می‌شد که گویی مهم‌ترین کار هستی است. کودک دانایی بود که نمی‌دانست. جوینده‌ای که از جویندگی‌اش بی‌خبر بود و اگر کودکی ما به‌مرورزمان دستکاری نمی‌شد، شاید ترس برای ما بی‌معنا بود. شاید هرگز احساساتی مانند دلواپسی را تجربه نمی‌کردیم. شاید هرگز در دام آینده نمی‌افتادیم. شاید امنیت برای ما واژه‌ای بی‌مصرف بود و موجودات بسیار شجاع و حساس و مقتدری می‌ماندیم که بودیم و این‌گونه پیش می‌رفتیم، ولی افسوس که کودکی ما حاصل دخالت افراد و اطرافیان و وابستگان ماست.

حاصل فرمایش‌ها و توصیه‌ها و به‌ظاهر دلسوزی‌های زائد دیگران حاصل تزریق مکرر ترس‌ها و توصیف دهاست. ما به‌مرور از مکاشفه‌کردن از پویندگی و تجربه‌کردن، خطر‌کردن ترسیدیم و ترس سایه افکار ما شد. ترس مانعی برای ادراک بی‌واسطه ما از هستی شد و آری ترس ما را از کودکی‌مان ربود یا کودکی ما را منکوب کرد. به‌مرور اسیر اوهام شدیم و افکارمان دچار وهم و ترس شد. ترس از همه‌چیز؛ ترس از بودن، ترس از زیستن، ترس از فردا… وهم سایه ترس یا نفس اماره ماست. همه آنچه از من جویا و مشتاق، منِ ترسان و ناامن را می‌سازد که در جست‌وجوی امنیت خود است. همه آنچه از من معصوم و ساده و بی‌دغدغه، موجودی خودشیفته و خودخواه و ناامن را می‌سازد و مرا وادار به تسلط بر دیگران می‌کند و مرا در حلقه زیاده‌خواهی و تکاثر گرفتار می‌کند.

همه آنچه لذت طعم شگفتی و حیرت را در من می‌کشد و به دام قیاس و رقابت و مسابقات بی‌فرجام اولین شدن می‌اندازد ریشه در من نفسانی دارد. احساس مالکیت تام … از این نقطه به بعد حرکت به سمت ناشناخته‌ها نه‌تنها دشوار بلکه به‌مرور ناممکن می‌شود. این تصاویری که از جهان به من القا شده است، مرا در تعریف از جهان محدود می‌کند. جهانی که تعریف شده و خط‌کشی شده است، مجالی برای پرسش و پاسخ برای مشاهده و کشف و شهود برایم نمی‌گذارد. من و کودکی‌ام هر روز از هم دورتر می‌شویم و در زنجیره عادت‌هایم به بند کشیده می‌شویم. در دور تسلسل وابستگی‌هایم منکوب می‌شوم و دیگر فضایی برای خلق لحظه‌به‌لحظه‌ام نخواهم داشت.

ذهن ما انباشته از خاطرات و تصاویری است که از پیش در خود ثبت کرده و این تصاویر و خاطرات ریشه در تعاریفی دارند که به‌مرور به کودک درونم تلقین کرده‌ام. کودک برای ایجاد احساس همزیستی و همراهی با محیط پیرامونش خود را محکوم به تبعیت و پذیرش این تعاریف می‌بیند و ناگزیر به آن دل می‌بندد و درنهایت به آن تعاریف متکی است. تا روزی که فشار تحمیل‌ها، اجبار قواعد و قوانین فرض‌شده ما را از درون ناگزیر به تغییر می‌کند. وقتی احساس کردیم این تغییر یک ضرورت است و یک راه نجات برای خلق من متعالیم … ناگزیر می‌شوم بیندیشم و فکر کنم. فکر‌کردن نقطه مقابل وهم است. همان‌طور که گفتیم سایه ترس و نفس‌اماره ما اوهام هستند. تخیل سایه تفکر است و ما را به‌سمت خلق معانی تازه هدایت می‌کند. ما به مدد خیال، پرواز می‌کنیم و به مدد خیال، محدودیت‌ها را می‌شکنیم و مجال برای حرکت به‌سمت بی‌نهایت داریم… همانی که هستیم…

اما این خیال ریشه در کدام من دارد؟ ریشه در اتصال من به نیروی برتر… نیرویی هوشمند که جهان را آفرید. نیرویی که به انسان بزرگ ترین امانت یعنی تفکر‌کردن را هدیه داد و به مدد تفکر به انسان مجال تخیل‌کردن داد و شاید ما فراموش کردیم اگر اقتدار خیال نبود، هیچ اختراعی صورت نمی‌گرفت. شعری سروده نمی‌شد. هنرها خلق نمی‌شدند و پاسخی برای پرسش‌های فلسفی خود نمی‌یافتیم. اگر اقتدار خیال نبود ما بال‌وپر نمی‌گشودیم و به‌سمت بی‌نهایت نمی‌جوشیدیم. ما حیرت را تجربه نمی‌کردیم. اما این امکان نامحدود برای به‌بارنشاندن خلاقیت ما در حبس تعاریفی که ما از جهان به خود تحمیل کرده‌ایم، گرفتار است. این همان قفس ذهن است که عرفا مدام تاکید می‌کنند این قفس را بشکن:

چنین قفس نه سزای چو من خوش‌الحانی‌ست

روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

گلشن رضوان ساحت بی‌چهارچوب تخیل است. بهشت را خلق کن و مانند یک پرنده در آن بال و پر بگشا. پرواز کن و دیدنی‌ها را تماشا کن. ما از جنس پروازیم. چرا بندهای ما بسته است؟

برای رسیدن به آزادی محض که نهایت رویهی یک انسان سالک و خودشناس است باید از هر آنچه که بودیم و می‌شناختیم هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزیم و هر شب که به بستر می‌رویم بمیریم. باید قالب‌ها را بشکنیم و به قول مولانا قفل زندان را بشکنیم و بدانیم درحال‌حاضر فقط قطره‌ای از نعمات حق تعالی را چشیده‌ایم و لمس کرده‌ایم. برای شناخت کدهایی که ما را به عالم بالا وصل می‌کنند باید که از شکل پیشین خود خلاص می‌شویم و شکلی به خود نگیریم و طعم آزادی بی‌هیچ تعلقی را بچشیم. از همین لحظه با خودت مرور کن. سایه ترس‌ها، وابستگی‌ها، تعلقات اوهامند. آنچه تو از آن می‌ترسی واقعی نیست یک تصویر ذهنی است که به تو القا شده… آنچه بدان چشیده‌ای… به تو تعلق ندارد این وهم است که گمان می‌کنی او فرزند توست، خانه توست، حرفه و مقام توست… این وهم است که گمان می‌کنی تو صاحب این امکانات و متعلقاتی!

تو مالک نفس‌های خودت هم نیستی پس اوقاتت را به ترس، وابستگی، قیاس و رقابت حرام نکن و از همه بندها بگسل و بگذار خیالاتت پرواز کند. بپرسد، بجوید و بخواهد… خواهی دید از همه اوهام خلاص شوی، خیالاتت که سایه تفکرات مثبت و سازنده‌اند، به مددت خواهند رسید و  میل به کشف و شهود در عالم ناشناخته‌ها تو را از نو می‌سازند و جوان می‌کنند و درنهایت به‌سمت دنیای پررمزوراز کودکی‌ات هدایت می‌کنند. همه رنج‌ها بشری ریشه در تعاریفی دارند که ما آن‌ها را از هستی به خود تلقین کرده‌ایم. وقتی به تفکر خو کنیم، همه پاسخ‌ها نزد ماست. خداوند بارها در قرآن اشاره کرده است که «آیا تعقل نمی‌کنید؟ آیا نمی‌اندیشید؟» اگر ما بیندیشیم، کلید معماهای هستی را به ما خواهند داد. هر کاری ر ا که به آن مشغولی، رها کرده و مدتی فقط فکر کن. سکوت کن … خیال می‌آید با کلیدی در دست!

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

پس از کلیک بر روی اشتراک لطفا صندوق ورودی یا بخش اسپم ایمیل خود را چک کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code