ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

اخبار

از اشارات یار دلجو

از اشارات یار دلجو

روی تختم نشسته‌ام و به این بختِ بی‌رخت و ناموزون، خیره شدم. پتوی زبر سربازی‌ام، هیچ شباهتی به پتوی نرم گلبافت اتاقم در خانه پدری ندارد و این حال پریشانم، هیچ جمعیتی از رویاهای شبانه‌ام را به یادم نمی‌آورد...

پنجره‌ای نیست که از پشت پرده تور و حریر لطیفش، ماهِ آسمان را در این نیمه‌شب تاریک و بی‌ماه، تماشا کنم. انگار هیچ ستاره دنباله‌داری در این دنج ماتم‌زده، بخت مرا،‌ دنبال نمی‌کند. حالم گرفته یار دلجو و هوای این‌جا پَسه و پس از این نمی‌دانم چه خواهد شد؟... آیا طاقت می‌آورم یا طاقتم هم، مانده و رانده خواهد شد. تا آخرین دقایق دوره سه‌ماهه آموزشی، منتظر بودم که شاید نامه معافیتم، را هدهد خوش‌خبر به منقار بگیرد و روی شانه چپم بنشیند و بگوید: «حسن کچل تو معاف شدی... این تو و... این لیلای بخت» اما نیامد. گرچه کچل شدم ولی دریغ از نامه بختی که منتظرش بودم. حیف از تارتار زلفم که به انتظار ریخت و مهلت به تیغ سلمانی نداد.

در حیرتم که با آن‌همه آشنا و وعده‌های دلخوش‌کُنک اقوام و دوستان و پارتی و دوز و کلک‌ها، چرا یک دریچه باز نشد تا به ماوای خانه پدری، پناه ببرم.

انگار این‌جا اسیرم. حالا تو بگو، چگونه دفاتر این روزها و ماه‌ها و سال‌های اسارت را ورق بزنم؟ من که در مقدمه‌اش سکته حیرانی زده‌ام، چه برسد به خط به خطش... نمی‌دانم بازی خوردیم یا سرکارمان گذاشتند؟... هر طرفش را که می‌گیرم، باخته‌ام. حیف آن‌همه پولی که پدرم خرج کرد، چقدر مادرم نذر و نیاز کرد!... فقط اگر دلشوره نداشت از مرز رد می‌شدم و پشت سرم رو نگاه نمی‌کردم. از بس خواب دید و خواب‌نما شد، جرات مرا هم گرفت. ای‌کاش دوسال پیش می‌رفتم. با این‌که می‌دانم پدر و مادرم خیلی دلسوزی کردند و دویدند و تلاش کردند تا بلکه من معاف بشم، اما از وقتی پرتاب شدم به این شهرستان دورافتاده از همه آنها خشمگینم، از همه کسانی که قول دادند یک راهی پیدا می‌کنند و نکردند، البته تو این معرکه از دست خواهرم بیشتر از بقیه شاکی‌ام!... مَرد نشده تا بدونه چقدر زور داره سه سال بری اجباری، تو این مدت مدام وقت شام و صبحانه... سخنرانی می‌کردند که سربازی، یک وظیفه است و من موظفم که بی‌هیچ بهانه‌ای به وظیفه‌ام عمل کنم. چقدر آیه یأس خوند که اگر نروی هیچ احترامی نزد من و جامعه نخواهی داشت و بالاخره نحسی حرف‌های خواهرم مرا گرفت و شد آن‌چه نباید می‌شد. البته اگر سربازی یک حُسن برایم داشته، این است که روی خواهرم را تا مدت‌ها نخواهم دید. حالا هم که در دوری من، یکی‌یک‌دانه پدر و مادرم شده و بی‌اجازه از وسایلم استفاده خواهد کرد و قطعا مساحت جایگاه خالی من، آن‌قدر وسیع هست که ایشان هرچه دلش بخواهد جولان بدهد و بتازد!... روز خداحافظی پای اتوبوس،‌ نامه‌ای به من داد تا در اولین شبِ دور از خانه، بخوانم و من چنان دلگیر بودم گفتم بهتر است کاتب نامه، خودش نامه را بخواند و تصور کند، دور از خانه است و آن‌وقت که احوالش را رصد کرد در نامه بعدی برایم بفرستد. بغض کرد و لب ورچید و دوسه قطره اشکی هم به پای معرفتش چکاند که هیچ اثری در دلم که مثل سنگ شده بود، نکرد. دروغ چرا؟... حتی کمی دلم خنک شد. بگذریم، چرا باید سربازی اجباری باشه؟... چرا مثل بعضی از کشورهای دنیا، اجباری، اختیاریه... حتی به سربازان، حقوق و دستمزد هم می‌دهند. مگر ما از پشت کوه آمدیم که هر روز بند کفش و نظافت جوراب و لباس زیر و پتوی تخت و نظم امورات شخصی‌مان چک شود؟

می‌دانم خواهی گفت، چه پسر بچه‌ننه‌ای!... اصلا این‌طور نیست. من پسر مستقلی هستم. از شانزده سالگی با دوستانم سفر می‌رفتم. حتی گاهی ده یا پانزده روز دور از خانواده سر کردم، نیازی ندارم مردانگی را در سربازی بیاموزم. مردانگی با من جفت‌ِ جفته!... نیازی ندارم یکی سرم فریاد بزنه، بشین/ پاشو/ راه بیفت!

یا این‌که چرا بند کفشات شُله؟ یا تختت نامرتبه!

البته برای شما که خانم هستید، درکِ این معضل آسونه، خانوما وقتی دردشون می‌گیره و می‌فهمن ما چه گرفتاری بزرگی داریم که نامزدشون قراره بره سربازی، اون‌وقت کاسه از آش داغ‌تر می‌شن و تو شکایت کردن از ما پسرا می‌زنند جلو... حالا منصفانه بگو، یار دلجو، سربازی رفتن، زور نیست، حرفی داری بهم بزنی که روزهامو با اشتیاق ورق بزنم؟... گرچه شک دارم بتونی کمکی به من بکنی!... مگر یادم بدی با یه تکنیک و شیوه خلاق کاری کنم که معافم کنند، اگر بتونی چنین لطفی در حقم بکنی، فراموش نمی‌کنم و حتما جبران می‌کنم، راهی بلدی یار دلجو؟

*

سرباز جوان، راهی بلدم که معاف شوی، البته نه معاف از «سربازی» بلکه معاف از این هجوم بی‌امان پندارهای تیره و کج، که روح جوانت را پیر و فرتوت کرده و به مخاطبت این احساس را می‌دهد که تو به‌راستی نیاز به مداوا و تحول و تغییر داری و سربازی می‌تواند نقطه شروع، نقطه تحول و نقطه بلوغ و حرکت به اعماق درونت باشد. گرچه من تو را مقصر نمی‌دانم، مقصر والدین محترم تو هستند که با توهم حمایت از تو، تو را از مسوولیت‌های اجتماعی‌ات دور کرده‌اند و تو به وظایفت به‌عنوان یک عضو از جامعه، واقف نیستی.

زندگی مصرفی تو، چنان به مذاقت خوش آمده و لذت‌های راحت‌طلبانه‌ات چنان سرمست از غرورت کرده که تو در آینه درونت، کسی جز خودت را نمی‌بینی... از تو می‌پرسم چنین «خودی» که مدام از کامجویی‌هایش دفاع می‌کنی، به‌راستی «دوست‌داشتنی» است؟... این‌همه گلایه و عذاب و شکایت، برای رسیدن به نقطه آسایشِ چنین «خودی» آیا ضرورت دارد؟... این «سربازی» نیست که تو را محبوس کرده، این پندارهای محدود تو و شیفتگی کودکانه تو به آسایش است که تو را اسیر خود کرده... تو چنان از حفظ منافع شخصی‌ات سخن می‌گویی که گویی در حریم خانه پدری و مادری‌ات، هیچ‌کس جز تو، زندگی نمی‌کند و دیگران خدمت‌گزار تو هستند و موظفند خودشان را به آب و آتش بزنند تا آن‌‌چه تو می‌خواهی، بشود و زمانی‌که خواسته مطلوبت را نمی‌یابی، طلبکارشان هستی و حال ناخوشت را بهانه می‌کنی و آنها را مقصر می‌دانی که البته هستند، اما نه به دلایلی که تو می‌گویی، به دلایلی که من برایت تشریح کردم، یعنی دور نگه‌داشتن تو، از واقعیت‌ها و مسوولیت‌های اجتماعی‌ات. تو باید بیاموزی که سربازی، پلی است که پسران از خانه و خانواده به جامعه می‌زنند تا بتوانند بین این دو کانون، اتحاد ایجاد کنند.

علت آن‌که درباره خواهرت، هیچ سخاوتی از خودت نشان نمی‌دهی و از او یک دشمن خانگی برای خودت ساخته‌ای، همین است. ضعف تو از ایجاد ارتباط و سازش با دیگران، به علت ابتلای تو به تصویری است که از «خودت» داری.

اولین آموزش در سربازی، تمرین عدم وابستگی است. دور شدن از همه آن‌چه برایت مهم و عزیز بودند، چه حالی دارد؟... آن را تجربه کن و حالت خودت را ارزیابی کن... دومین آموزش، پذیرش نظم و خویشتن‌داری است که به ظاهر از نکات بسیار کوچک، آغاز می‌شود، مانند نظافت شخصی یا اطاعت از قوانین و قواعد سربازخانه... سومین آموزش، پذیرش تفاوت‌‌ها و احترام به سلایق دیگران است.

سرباز، می‌آموزد که مالک چیزی نباشد اما پاسدار و نگهبانش باشد. همین روحیه، باعث می‌شود که در جنگ‌ها، سربازان حتی جان خود را فدا کنند تا از کیان میهن خود دفاع کنند. درواقع سربازی می‌تواند، نقطه سلوک تو باشد، تا تواضع، ادب و قدرشناسی را مدام تمرین کنی.

وطن، نمادی «مادرانه» است و به همین علت سربازان یک سرزمین، در پاسداری از موطن خویش، غیورند. سرباز می‌داند هرچه دارد از «مام میهن» دارد. در این سرزمین متولد شده، رشد کرده، آموخته، کار کرده و عمر گذرانده...

همه آحاد یک ملت، چه مرد و چه زن، چه پیر و جوان، از هر قومی، باید در برابر «مام وطن»، خود را یک سرباز بدانند.

در چنین جامعه‌ای، فرض، وحدت است و انسجام چنین مردمی را نمی‌توان گسیخت. سرباز می‌آموزد که از مافوق و مربی خود، هرچند که او را نقد یا تنبیه کند، با احترام یاد کند و او را «دوست» بداند نه «دشمن». تو نقد خواهرت را به دلیل عدم اطاعت و تمرد و سرکشی، «دشمنی» تلقی کردی، تا جایی که حفره‌ای بزرگ میان خودت و او، به‌وجود آوردی و من گمان می‌کنم با رفتاری که تو با او داشتی، جای تو در خانه، خالی نیست. هیچ‌کس دلتنگ یک دشمن، نمی‌شود. تو حتی نامه توجه او را هم نپذیرفتی و رد کردی.

شاید خیال کنی، یار دلجو یک «زن» است و زن‌ها چه‌می‌دانند بر سر مردها چه می‌آید؟ البته من به‌عنوان یک «زن» از زنانگی خودم، خرسندم، نه به این علت که «سربازی» نمی‌روم، به این دلیل که می‌توانم «سرباز» به دنیا بیاورم و سرباز «تربیت» کنم، کسانی که در هر شغل و حرفه‌ای از رانندگی اتوبوس و تاکسی گرفته تا کارمند بانک و ویراستار یک مجله و پزشک مدیر و هنرمند و وزیر و وکیل و رییس یک حکومت، خود را یک «سرباز صفر» بدانند، یعنی کسی که مشتاق خدمت به دیگران و به خانواده بزرگ خود است. کسی که در جست‌وجوی پیوند دل‌ها و دست‌هاست. کسی که انجام «وظیفه» را اجبار نمی‌داند، «توفیق» می‌داند، کسی که در پی آبادانی و سازندگی است، کسی که «دوستی» می‌آفریند و دشمن را با منش متواضعانه و خویشندارش، به «دوست» تبدیل می‌کند. کسی که همه مراجعینش را، عضوی از خانواده خود می‌داند، هر قدمی که برمی‌دارد به نیت خدمت است، هر قلمی که می‌زند به نیت اتحاد و وفاق ملی است. هر کلامی که بر زبان می‌آورد، با یاد خداوند رحمت و صلح و دوستی است، چنین جامعه‌ای یک خانواده بزرگ، خواهد بود. همدردی و همنوایی، دغدغه همه مسوولانش خواهد بود. ضعفا در آغوش امن آنان که غنی‌ترند، پناه خواهند گرفت و هریک از سربازان این جامعه، خود، معلم، مربی و راهنمایی برای سایر مردم خواهند بود. پس ای سرباز جوان، از خودت عبور کن، تا بدانی حتی اگر یک نفر بتواند برای منافع صالح دیگران، از خود عبور کند، پلی خواهد شد تا آنان که نمی‌دانند، بدانند و از «خود» عبور کنند. آن‌گاه به این‌که «سرباز» هستی به خود افتخار خواهی کرد. پاسخ مرا، برای سایر سربازانِ خوابگاهت بخوان. همگی با هم، برای اعتلای میهن و به یاد خداوند رحمان، هرگونه که می‌توانیم، حتی با یک قدم، مفید و موثر باشیم. توان تو، نه در گریز از سربازی و فرار از مسوولیت‌های توست. توان تو، در سبقت گرفتن در خدمت به دیگران است، آن‌جاست که یک «سرباز»... حامی، حافظ و پاسدار میهن خواهد شد و مقامش، مقام دوست. ای سرباز جوان به آن‌چه خواهی شد، نگاه کن. حد و مرزی برای پرواز باشکوه تو نیست! خانه تو... مهین است. در خانه‌ات بمان!

خاطرات یک سرباز
منبع: خانم هله پتگر

تعداد بازدید: 1254 تاریخ بروز رسانی: دوشنبه 27 دی ماه 1395
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.